سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for پیاز

صابون و یک پیاز به دست

چند پیاز گوشتی بزرگ آبدار بر میدارم. زیر آب سرد پوستش را با خنجر قلفتی میکنم. سر و تهش را میزنم. از تو جاظرفی یک دیس بزرگ بیرون میارمو و میذارم روی زمین.رو زمین رو به همشون می شینم و نگاهشون میکنم،شروع  به خورد کردن پیاز و اشک ریختن پشتش.دیگه هیچ‌کس حواسش به اشک های من نیست؛همه می خندن و از دور داد میزنن:«ریز خرد کن تا تو خورشت درشت نباشه».هیچ‌کس سئوال پیچت نمیکنه .هیچ‌کس نصیحتت نمیکنه و مدام بهت نمیگه آیا چیزی که براش گریه می‌کنی ارزشش را داره؟جلو جمع گریه کردن را تجربه میکنی بی آنکه کسی اهمیت بده.بله پیاز ارزشش را دارد.فقط باید مرقب لرزش شانه‌هایت باشی…

ثابون یک نفره:

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

گربه شور:

+ تا حالا توجه کردین چرا کلاغ ها هیچ وقت پایان قصه ها به خونشون نمیرسن؟به نظرتون این کلاغ ها نباید یک روزی به خونه اشان برسن!آخه اینا چه گناهی کردن که قصه ها به پایان می رسن ولی اینا به خونشون نمیرسن!؟

+ دوشنبه (بعد از عید فطر)،صبح ساعت ۹ حدودا می خواستم برم کله پاچه بزنم(جای همه خالی) که مسیرم از میدان مصلی شهر رشت بود.در آنی صحنه ای مسخره و مستهجن و فوق جاهلانه نظر منو به خودش جلب کرد.اینکه حوضچه وسط میدان مصلی(یکی از میدان های اصلی شهر رشت) رو قرمز کرده بودند.به نحوی که انگاری خون داره فواره میزنه از زمین و یک منظره ی خیلی زشت حداقل برای من بوجود آورده بود.نمیدانم دلیل این کار چه بوده.ولی هر چیزی که بوده چهره شهر رو فوق العاده کریـــــــــه و روح خراش ده کرده و میکند!!عکس هایی از این فاجعه رو در + و + و + و + و + و + می توانید رویت کنید!!!

+ راستی یادم بیارید باید درباره من و سابون رو دوباره بنویسم.چون از اون سالی که اونا رو نوشتم خیلی میگذره و خیلی چیزها عوض شده.

+ یک اول مهری دیگر.زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه می‌آمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و کف دستی تاول زده از ترکۀ آلبالو و مادر که دلسوزانه به تسلای ما و یا شاید به دلوجوئی از خودش، با همۀ دانایی که داشت زمزمه می‌کرد:«بچه جون تو هنوز نمیدونی،از قدیم گفته‌اند چوب معلم گُله…!؟»واقعا که زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدم‌هایش دست تو را گرفته بود و در درازنای خیابانی آنسوتر محله و خانه کشیده می‌شد و به دنبال خودش می‌کشاندت. دیر شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودی و به دلشورۀ اولین روز مدرسه پا از پا برنداشته بودی، دیر شده بود.مادر با گام‌های کشیده‌اش تو را به دنبال می‌کشید و بال چادرش در باد بال بال می‌زد و کشیده می‌شد. رگه‌ای از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهی که قدم‌هایش را سست می‌کرد تا نفست راست شود و پس نیفتی، فرصتی می‌شد تا نگاهت به نگاهش بیفتد. نگاهی که آمیزه‌ای از غرور و ترحم بود. (غرور شاید از اینکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسیده. ترحم اما چرا…!؟)می‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. می‌رفتید تا تو بمانی و او برگردد.تجربۀ اولین جدایی‌ات شاید.راستی که چه قلم‌هایی داشتیم. چه شیشه‌های مرکب‌هایی. چه لیقه‌های دواتی…یادت هست؟ چه خطی می‌نوشتیم.«ادبِ مرد،به ز دولت اوست»؛و بالاخره که امروز، در خطی از مدارات دوم یا سوم زمین باز به هم می‌رسیم. با کوله‌باری از خاطرات و یادها. خاطرات و یادهایی که در گذران اینهمه سال کمرنگ و بیرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمی موهای من و تو. به هم می‌رسیم. نگفته، انگار که گفته‌ایم، گذشته‌ها گذشته. حالا دیگر نگران سرزمین پدری‌امان هستیم و زبان مادری بچه‌هایمان.قافلۀ عمر می‌گذرد و چه تند و شتابان. من و تو نیز با این قافله همراهیم و می‌رویم. خاطرات و یادهایمان پاک و کمرنگ می‌شود. رشته‌های نقره‌ای و سفیدی که به نقد جوانی خریده‌ایم، زینت موهایمان می‌شود و نگاه‌هایمان نگران آینده است.اول مهر بر شما تسلیت باد…!

نقطه سر خط! پایان.

  • Share/Bookmark