سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for وفات

سابون و عصایِ دایی

دیگر واقعا مهم نیست. این فقط یک نشانه‌ی لازم است در این قسمت زندگی‌ام، تا یادم نرود بی‌اعتبار شدن ارزش دوست داشتن و محبت را. که یادم نرود هق‌هق‌های ساعت یک آن شبم را پشت تلفن، وقتی درمانده‌ترین، زخم‌خورده‌ترین آدم بودم و حتی نمی‌دانستم دیگر باید به چه‌کسی این‌همه درد را بگویم. که دیگر انگار همه‌ی آدم‌های نزدیکم سالهای سال ازم دور بودند. یادم نرود چقدر از لغت «طلاق» به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که از گفتن‌ش فرار کردم، به اندازه تمام سال‌هایی که «ازدواجی» نداشته‌ام در تنهایی‌هایم، تهوع می‌گیرم.
که یادم نرود با چند تا قرص،مغز درمانده‌ام آرام گرفت و خوابم برد. یادم نرود وقتی بیدار شدم پلک‌هایم به هم چسبیده بود از گریه‌ها. یادم باشد که احساساتم را دیگر برای کسی خرج نکنم و همه ش را آنقدر انبار کنم توی دلم، تا فاسد شوند.
این فقط یک یادآوری ست برای ذهن معیوب احساساتی‌ام، که یاد بگیرد آدمها را پاک کند از زندگی‌اش. راهشان ندهد به جایی که می‌شود این‌قدر راحت در یک ثانیه به همه‌ اش گند زد. این فقط یک نشانه است که آن شب را یادم بماند، تمام حرف‌های پشت تلفن را یادم بماند. «عواقب وخیمِ» محبت را یادم بماند. یادم بماند قول داده‌ام دیگر برای هیچ‌کس ، من نباشم. خسته شدم بس که همه غم‌هایشان را برای من آوردند و شادی هایشان را برای دیگران؛ که هیچ‌کس یک‌بار فکر نکرد پس من غم‌هایم را باید کجا داد بزنم؟ برای هیچ‌کس مهم نبود که من مدتهاست شادی نداشته‌ام.

این فقط یک نشانه است که فراموش نکنم قسم خورده‌ام دیگر با هیچ‌کس مهربان نباشم.

دایی سالها بود که عاشق دختری بود.دایی وقت سربازیش شد.گفتند برو سربازی و برگرد تا به عشقت برسی.دایی رفت سربازی.وقتی برگشت دید دختری که عاشقش بود ازدواج کرده.دایی رفت تو همین اتاقی که در تصویر بالا میبینید.دایی فقط برای دستشوئی از این اتاق بیرون میاد.دایی فقط روزهایی تاسوعا و عاشورا به عشق دیدن دختر رویاهایش در سینه زنی حسینی از این اتاق بیرون میاد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و زیر درخت نارنج

کلیشه را بنا می کنیم و مثل همگان می گوییم سال نو مبارک ، انشاالله که همراه خانواده سال خوبی را داشته باشید و پر برکت باشد.این جملات را این روزها زیاد می شنوید و نقل هر میدانی است.جماعت من دیگه حوصله ندارم ، به خوب امید و از بد گله ندارم، گرچه از دیگران فاصله ندارم ، کاری با کار این قافله ندارم … بـــــــــــوم ، سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ؛ سال همت مضاعف ، کار مضاعف !!! با کت و شلوار و کراوات و هزار دک و پز وارد می شود و سریع می رود لباس هایش را عوض میکند و شلوار گرم کن مشکی گلو گشاد را پا میکند و با یک زیرپوش می نشیند جلوی تلویزیون. ثانیه ها تیک و تیک می روند و همه چشم به این جعبه ی جادویی خیره هستند. شهاب حسینی و امیر حسین مدرس می خوانند ، یکی دکلمه میکند و یکی اربده می کشد.صدایشان را اصلا نمی شنوم و فقط از روی حرکت لبهایشان متوجه ام چه میکنند.نیمه ای از افکارم در جای دیگر می چرخد و سیر میکند. یک دفعه با صدای دست یکی از بزرگتر ها از افکارم با سرعت بیرون می آیم و اصلا متوجه نشدم که بــــــــــــــــــــــوم شد !!! همه سر پا هستند و در هم می لولند و بساط ماچ و بوسه به راه است. همچنان به خیل جمعیت که در حال لولیدن در وسط هستند نگاه میکنم و به این فکرم که چند دقیقه قبل بر روی مزار مادر بزرگ بودم. از سمت دریا باد می آمد و خاکه های باران را به صورتم میکوبید. پیر زن رنجوری که بساط بقل کرده بود و مضطرب به دنبال سنگ قبر پسر شهیدش میگشت را به یاد می آوردم و بوی عطر گل های روی سنگ ها مرا مدهوش میکرد. قبرستان چه فضای سبکی داشت. تیک تاک ، تیک تاک ؛ هزار وسیصد و هشتاد و نه بود که صدای ونگ و ونگش می آمد. همه خندان در کنار هم عکس های یادگاری می گرفتند و من در کمال ناباوری و بُهت دیگران همچنان نشسته با زیر پوش در جلویشان ! می دانم در افکارشان چه بود ! این خلاصه آدم نشد ! اصلا هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست ! دیوانه است. به هر ترتیبی بود گذشت. رختخواب سلام میگفت و توفیق اجباری به واسطه ی بیماری سه روز مرا در کنار رختخواب زمین گیر کرد.

کاش یکی بود می گفت : «آدامس بدم خدمتتون» !!! شاید آدامس بهانه ای می شد که از این فضا خارج شوم. من زیر درخت نارنج بودم و صدای ساز سوختن سیگار ماربرو گوش را نوازش میداد.صدای کشیده شدن دمپایی روی کاشی های حیاط وقتی که برای پایش کوچیک بود برایم جالب بود. اینکه فکر میکرد من در خواب ناز هستم و آهسته در اتاق قدم بر میداشت. اینکه سعی داشت به صورت نا محسوس هوایم را داشته باشد که خار به پایم نرود برایم یک دنیا ارزش داشت .   جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

صابون و این همه لطف

آبِ کوزه چو در آب جو شود
محو گردد در وی و او جوی شود
وصف او فانی شد و ذاتش بقا
زین سپس نه گم شود نه بد لقا

طی این سه-چهار روز گذشته واقعا شرمنده شدم و خیل عظیم دوستان،آشنایان،همکاران،بستگان و …باعث شد واقعا مبهوت بمانم.هیچ چیزی در وصف این همه لطف و بزرگواری نمی توان بیان دارم و زبانم در مقابل این همه لطف ناتوان است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

ثابون و مادرجون

شرمنده این سابون کاری خیلی کوتاه است.به دلیل اینکه در حال پوشیدن شلوار هستم و باید هر چه سریعتر بروم تا کارها را انجام دهم.هیچ کسی نیست و همگی در پایتخت حضور دارند و می خواهند حرکت کنند و تا نرسیده اند باید همه ی کارهای کفن و دفن هماهنگی شود.این پست را ویرایش خواهم کرد.حتما و حتما.باید در وصفش سابونی به جان سابون بکشم.او چشم از جهان برگشود.مادر بزرگ عزیزم چند ساعت پیش.مادرجون خدا رحمتت کند.

این سابون کاری ویرایش خواهد شد...

پس از ویرایش:

حال حوصله ی ویرایش ندارم.ببخشید.

  • Share/Bookmark