سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for عشق

سابون و حرمَتِ وزنِ کلمات

کلمه‌ ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. می‌نویسی‌ اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایه‌ی سنگینی که انداخته روی حس ‌ات ؛ می‌خوانم و سنگینی اش شُرّه می‌کند روی دلم.کلمه‌ها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.

تا حال نشسته‌ای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار می‌شود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت‌ دارم‌ ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟

مگر چند بار می‌شود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه‌ تری پیدا کنی برای دوست داشتن ‌اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقه‌ی اتصال من و توست.

آدم‌ها زندگی می‌کنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تک‌تک آدم‌های عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر می‌آورم، تو هم… ؛ همه‌ اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.

با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ می‌گیرد و بو می‌گیرد و برق تازه‌گی می‌بارد از سر و رویش  ؛ بی ‌هر بار ِ آن زندگی به یک‌باره از شکل می‌افتد بی‌رمق می‌شود.مات و کدر و بد رنگ به جا می‌ماند.

من و تو که دیگر خوب یاد گرفته‌ایم هیچ‌ کس نمی‌میرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و آغشتگی…

هیچ دیدی وقتی میری کافه چایی سفارش می‌دی، خانم کافه‌چی برات یه بشقابچه میاره که درونش یک دستمال‌کاغذی چارتا شده‌ است؟ روش یه لیوان آب جوش و کنارشم یک تی بگ (شما بخوانید چای کیسه ای) ؛ بعد دیدی این کافه‌چی هیچ‌وقت به مغزش خطور نمی‌کنه یه ظرف کوچیک دیگه هم بیاره که اون چای کیسه ای ِ خیس‌شده رو بشه گذاشت توش؟که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار لیوان. که هم بی‌ریخت شه، هم دستمال‌کاغذیه نابود بشه. بعد دیدی وقتی چای کیسه ای رو می‌زاری گوشه‌ی بشقاب، هرچه‌ قدر حواستو جمع کنی بالاخره یه گوشه‌ی کوچیکش می‌گیره به دستمال و خیسیِ قهوه‌ای ا‌ش با یه سرعتِ یواش و ملایم راه میفته تو تن ِ دستماله، که همین‌جور که داری نرم‌نرمک با شکلاتِ رو کیکت بازی می‌کنی، می‌بینی اون قهوه‌ای ِ ملایم ِ خیس از همون گوشه‌ی کوچیکِ بی‌هوا، نشت کرده به تمامِ دستماله، همه‌ی همه‌ شو آغشته کرده، آروم و بی‌صدا.

کافه هیچکاک-شهر برمن-کشور آلمان

بعضی آدم ها هستند که حضورشون، بودن‌ شون از همین جنسه. که خیلی آروم گیر می‌کنن به یک گوشه‌ی زندگی‌ ات، به یک گوشه‌ی کوچیکش؛ بعد همین‌جور بی‌صدا و یواش نشت می‌کنن به زندگیت، به تمام زندگیت.

چشم باز می‌کنی می‌بینی روزهات چه‌ همه آغشته‌ی اون آدمه‌ هست، بی‌که حتی فکرشم کرده باشی. که اصلا شده جزو تیکه‌های اجتناب ‌ناپذیر زندگی. جزو اغلب‌هاش، جزو بایدهاش حتی.

انگار ذات آغشته ‌گی به همین جاری بودنِ مدام است.

به همین آرام لغزیدن‌ های مکرر، به سُر خوردن‌های بی‌صدا. لابد به گاهی هم افتادن‌ها و افتادن‌ها و دوباره باز بلند شدن‌ها و سُر خوردن‌ ها ؛ سیال ِ پاره‌ خط‌های پیاپی.

  • Share/Bookmark

سابون و هم اتاقی

خیلی سال پیش، اون دور دورا که هیچ کی نبود ، مردی  نیمه‌شب وارد اتاق دو تخته‌ی مهمان‌خانه‌ی ارزان‌قیمتی می‌شود. اتاق تاریک است، مرد دیگری روی آن یکی تخت خوابیده و نمی‌خواهد که مرد تازه‌ وارد چراغ را روشن کند، تازه باید مواظب هم باشد که پایش به چوب‌ زیربغل مرد که به دیوار تکیه داده‌ شده، نگیرد و نیفتد. مرد تازه‌ وارد برای هم‌اتاقی کم‌حرف و بی‌حوصله‌اش می‌گوید که آمده به این شهر، تا فردا با اولین قطار برگردد به شهر خودش. می‌گوید باید حتما به اولین قطار برسد، تا وقت عبور از شهر خودشان، از یکی از پنجره‌های قطار برای پسرش دست تکان بدهد. چون پسرش هر روز می‌رود کنار ریل‌ها و برای مسافرهای قطار دست تکان می‌دهد؛ و هر روز غمگین برمی‌گردد خانه ؛ چون کسی از توی قطار به شوق دست تکان دادن او جواب نداده است!!!مرد بی‌حوصله در جواب چیزی نمی گوید.

طرحی از کلمات منطقی و بی‌رحم در ذهن می ماند، که مرد باید کاری کند که پسرش با واقعیت زندگی آشنا شود، نه این‌که بیشتر فریبش دهد.

ماجرا این طور تمام می‌شود که مرد صبح دیر از خواب می‌پرد  و می‌بیند که مرد هم‌ اتاقی رفته و او را بیدار نکرده. غمگین، خودش را به اولین قطار می‌رساند و به خانه، جایی که پسرش خوشحال می‌پرد بغلش و تعریف می‌کند که امروز یکی، با دستمالی که به چوب زیربغلش بسته بوده، از پنجره‌ی قطار به دست تکان‌دادنش جواب داده است…

  • Share/Bookmark

سابون و خیانتِ زیر پوست

خیانت دستمایه ازلی و ابدی درام‌نویسان همه دوران‌ها بوده است. در ادبیات نمایشی باستان و کلاسیک به وفور از این مفهوم استفاده شده و طبیعی است که سینما به عنوان هنر هفتم، چنین دستمایه غنی و پرکششی را از دست ندهد. وجه گناه‌آلود خیانت و پنهان‌کاری ماهوی که از درونش می‌آید، به آن پیچیدگی رازآمیزی می‌دهد که هر نویسنده و کارگردانی را برای نزدیک شدن به آن وسوسه می‌کند. از سوی دیگر، خیانت یک پدیده عینی و واقعی است که هرکس در زندگی خود با شکل یا اشکالی از آن مواجه شده است و به همین دلیل، مخاطبان سینما هم تماشای آن در قالب داستان‌های متفاوت را دوست دارند. تماشای خیانت بر پرده سینما نوعی حس مازوخیستی است؛ همه دوست دارند رنج ناشی از دیدن این موقعیت ضداخلاق و پیامدهای عموماً تراژیکِ آن را بر خود هموار کنند.

خیانت رابطه‌ای مستقیم،با مفاهیم هم‌ارز یا متضاد دارد؛ با عشق، نفرت، حسد، دسیسه و… البته جنایت. دلایل بسیار دیگری هم وجود دارد که باعث شده حافظه تصویری ما سرشار از موقعیت‌های مختلفی باشد که فیلمسازان با استفاده از خیانت ساخته‌اند…

شوکران ؛ خیانت و جاه‌طلبی


«بهروز افخمی» در کامل‌ترین فیلم کارنامه‌اش، ماجرای درگیری یک مرد با جاه‌طلبی و ارتقای موقعیت شغلی را با رابطه مخفیانه‌اش با یک زن امروزی پیوند می‌زند. محمود به دور از چشم خانواده‌اش سیما را به عقد موقت خود درمی‌آورد. رابطه این دو، تا زمانی که سیما باردار می‌شود مشکلی ندارد. اما وقتی این اتفاق می‌افتد، محمود که یک مدیر دولتی است و نمی‌تواند حضور سیما را توجیه کند، به رابطه پایان می‌دهد. سیما به قصد کشتن خود به خانه محمود می‌رود. اما منصرف می‌شود و در برگشت طی یک تصادف کشته می‌شود. کارگردان نحوه مرگ او را به تماشاگر نشان نمی‌دهد و تنها واکنش محمود پس از دیدن جنازه سیما در یک نمای طولانی تاثیرگذار روی پرده نقش می‌بندد. این راز هرچند برای اطرافیان محمود افشا نمی‌شود، اما احتمالاً او قربانی اصلی است که باید یک‌تنه بار این راز را به دوش بکشد.

راز های زیاد ناگفته ای می تواند در دل هر جانداری باشد که بیان آن همه چیز را از هم پاره می کند.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و عمق یابی یک تعلق…

پیرو سابون کاری قبلی تحت عنوان صابون و عصای دائی ؛ سپیده یکی از خوانندگان عزیز روزنوشتهای سابون (شما بخوانید زورنوشتهای صابون) کامنتی پیرامون تحلیل دو عکس الصاق شده در سابون کاری ثبت کرده اند که تحلیلی بسیار موشکافانه، عمیق، ظریف و استادانه بود.صحیح می دانم متن کامنت را در این سابون کاری انتشار دهم و عکسِ مکملی را در این سابون کاری تقدیم کنم.

خیلی دوست دارم در مورد دو تا عکس بالا حرف بزنم.
عکسها خیلی صمیمی و دوست هستند. بدون تکلف و بی شیله پیله هستند.
تو عکس اول نور سمت راست تصویر در بالا خیلی زیاده و جزئیات تصویر رو از بین برده .اما پنجره ی چوبی سمت چب خیلی حرف برای گفتن داره. چوبیه و شیشه هاش کدر شده ، معلو مه که سالهاست از عمرش میگذره . شیشه هیچ انعکاسی رو نشون نمیده . کمی عجیب به نظر می رسه ، انگار ماهیت شیشه بودنش رو از دست داده.
اون عصا کنار دیوار من رو یاد پدر بزرگم میندازه .. شکل عصا ، کنار دیوار خالی و سفید، تنهاست . خیلی خیلی تنهاست . اون پنکه هم باز منو یاد خونه قدیمی پدر بزرگ مادر بزرگم می ندازه
عجیبه پنکه توی تصویر دوم معلوم نیست برای کی کار میکنه چون دایی اونور نشسته و پنکه روش این وریه….. معلومه که برای تو داره کار میکنه.. کت دایی چه قدر مظلومانه آویزان شده. همه چیز تنهاست. انگار صاحب اون خونه چیزی برای پنهان کردن نداره همه چیز رو است.
سبک خونه های قدیمی شمال کشوره که نزدیک ظهر که می شد تنها صدای پنکه بود که شنیده می شدو صدای حشرات در بیرون از خانه و صدای سکوت و حضور بی امان رطوبت و گرما…. و خورشتی که درون گمج در حال پخت بود.
اما تصویر دوم اینطور نیست
حیات موج نمی زند و همه چیز غبار آلود است شاید به دلیل زوم کردن با لنز دوربین تصویر اینطور به نظر می رسه در هر صورت کدر است.
تصویر دایی که در درون چاچوب در قرار گرفته ، انگار قاب شده در وسط تصویر است ، انگار به خاطره ها پیوسته است . فضای اطراف دایی از بخاری گازی که در پشت دایی است گرفته تا پرده ی توری قدیمی که امروزه از مد افتاده و زیلو یا چیزی شبیه همین ، همه و همه جزئی از شخصیت نهفته او را بازگو می کند. سختی، رنج ، دلتنگی و شادی و دوستی.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark
برگی دیگر از صفحات سابوني »