مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for عشق
بهمن ۱۴, ۱۳۸۸ at ۹:۱۷ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردان, مردم و تاثيرات سابوني: دخترم, سفر, عاشق, عشق
-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.
-چقدر هم تنها
-خیال میکنم
دچار آن رگِ پنهان رنگها هستی.
-دچار یعنی
عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بیکران باشد.
.
.
دخترم دارد دندان در میآورد٬ با خودم میگویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی با کدام یک از گلاندامهای شهر بوده است.افسوس اگر گلاندامها هم به اندازهی تو مهربان و بیوفا بودند٬ دیگر آن وقت سالها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و همخوابگیهای رویاهامان را…آنوقت با خیال راحت مینشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ آتش میسپردم.
/
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهوارهی جهان کوچکتر از آن میشود
که نمیدانم چه…!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزهی لبخندم.
سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموختهام.
/
هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم میآیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوتآلود میپرسی امسال بالاخره پیچکهای باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟
دلم میخواهد خودت میآمدی و میدیدی که دیگر روزهاست گلهای لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمیروییند.
حالا همهشان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک میکشند.
فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان, مديريت, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: مخ زدن, احمق, اعتماد, خنده, خرج, دهان, سابون یک نفره, عاشق, عشق
الان خسیسی. دوستتدارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد. سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش. شروع میکنی به خرج کردنشان. توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد یک دوستت دارم خرجش میکنی یک دلم برایت تنگ میشود خرجش میکنی یک چقدر زیبایی یک با من میمانی. بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی به مخزدن به از اعتماد آدمها سوءاستفاده کردن به پیری و معرکهگیری. اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند.

سابون یک نفره:
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی،تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی!
بهمن ۲۵, ۱۳۸۷ at ۹:۵۳ ب.ظ · در سطل جامعه, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی, مديريت, کتاب و تاثيرات سابوني: گلشن, لبخند, چشم, مینی مال, مینیمال, آشیانه, اشک, ثابون, سابون, سابون مالی, عشق, صابون
صابون مالی شماره چهارده:
پلهها را بالا رفت و به پشت بام رسید. ایستاد و نگاه کرد. نشست و اشک ریخت. یاد عشقهای قدیمی افتاد. یاد او و همه آدمهایی که میشناخت و میشناختندش. یادش افتاد که دیشب ماه کامل بود. لبخند زد و چشمانش را بست. بعد پایین آمد اما ،نه از پلهها.(او)!

یاد ایامی که در گلشن صفائی داشتم
در کنار لاله و گل آشیانی داشتم