سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for عاشق

سابون و حرمَتِ وزنِ کلمات

کلمه‌ ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. می‌نویسی‌ اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایه‌ی سنگینی که انداخته روی حس ‌ات ؛ می‌خوانم و سنگینی اش شُرّه می‌کند روی دلم.کلمه‌ها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.

تا حال نشسته‌ای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار می‌شود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت‌ دارم‌ ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟

مگر چند بار می‌شود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه‌ تری پیدا کنی برای دوست داشتن ‌اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقه‌ی اتصال من و توست.

آدم‌ها زندگی می‌کنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تک‌تک آدم‌های عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر می‌آورم، تو هم… ؛ همه‌ اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.

با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ می‌گیرد و بو می‌گیرد و برق تازه‌گی می‌بارد از سر و رویش  ؛ بی ‌هر بار ِ آن زندگی به یک‌باره از شکل می‌افتد بی‌رمق می‌شود.مات و کدر و بد رنگ به جا می‌ماند.

من و تو که دیگر خوب یاد گرفته‌ایم هیچ‌ کس نمی‌میرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و خیانتِ زیر پوست

خیانت دستمایه ازلی و ابدی درام‌نویسان همه دوران‌ها بوده است. در ادبیات نمایشی باستان و کلاسیک به وفور از این مفهوم استفاده شده و طبیعی است که سینما به عنوان هنر هفتم، چنین دستمایه غنی و پرکششی را از دست ندهد. وجه گناه‌آلود خیانت و پنهان‌کاری ماهوی که از درونش می‌آید، به آن پیچیدگی رازآمیزی می‌دهد که هر نویسنده و کارگردانی را برای نزدیک شدن به آن وسوسه می‌کند. از سوی دیگر، خیانت یک پدیده عینی و واقعی است که هرکس در زندگی خود با شکل یا اشکالی از آن مواجه شده است و به همین دلیل، مخاطبان سینما هم تماشای آن در قالب داستان‌های متفاوت را دوست دارند. تماشای خیانت بر پرده سینما نوعی حس مازوخیستی است؛ همه دوست دارند رنج ناشی از دیدن این موقعیت ضداخلاق و پیامدهای عموماً تراژیکِ آن را بر خود هموار کنند.

خیانت رابطه‌ای مستقیم،با مفاهیم هم‌ارز یا متضاد دارد؛ با عشق، نفرت، حسد، دسیسه و… البته جنایت. دلایل بسیار دیگری هم وجود دارد که باعث شده حافظه تصویری ما سرشار از موقعیت‌های مختلفی باشد که فیلمسازان با استفاده از خیانت ساخته‌اند…

شوکران ؛ خیانت و جاه‌طلبی


«بهروز افخمی» در کامل‌ترین فیلم کارنامه‌اش، ماجرای درگیری یک مرد با جاه‌طلبی و ارتقای موقعیت شغلی را با رابطه مخفیانه‌اش با یک زن امروزی پیوند می‌زند. محمود به دور از چشم خانواده‌اش سیما را به عقد موقت خود درمی‌آورد. رابطه این دو، تا زمانی که سیما باردار می‌شود مشکلی ندارد. اما وقتی این اتفاق می‌افتد، محمود که یک مدیر دولتی است و نمی‌تواند حضور سیما را توجیه کند، به رابطه پایان می‌دهد. سیما به قصد کشتن خود به خانه محمود می‌رود. اما منصرف می‌شود و در برگشت طی یک تصادف کشته می‌شود. کارگردان نحوه مرگ او را به تماشاگر نشان نمی‌دهد و تنها واکنش محمود پس از دیدن جنازه سیما در یک نمای طولانی تاثیرگذار روی پرده نقش می‌بندد. این راز هرچند برای اطرافیان محمود افشا نمی‌شود، اما احتمالاً او قربانی اصلی است که باید یک‌تنه بار این راز را به دوش بکشد.

راز های زیاد ناگفته ای می تواند در دل هر جانداری باشد که بیان آن همه چیز را از هم پاره می کند.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و عمق یابی یک تعلق…

پیرو سابون کاری قبلی تحت عنوان صابون و عصای دائی ؛ سپیده یکی از خوانندگان عزیز روزنوشتهای سابون (شما بخوانید زورنوشتهای صابون) کامنتی پیرامون تحلیل دو عکس الصاق شده در سابون کاری ثبت کرده اند که تحلیلی بسیار موشکافانه، عمیق، ظریف و استادانه بود.صحیح می دانم متن کامنت را در این سابون کاری انتشار دهم و عکسِ مکملی را در این سابون کاری تقدیم کنم.

خیلی دوست دارم در مورد دو تا عکس بالا حرف بزنم.
عکسها خیلی صمیمی و دوست هستند. بدون تکلف و بی شیله پیله هستند.
تو عکس اول نور سمت راست تصویر در بالا خیلی زیاده و جزئیات تصویر رو از بین برده .اما پنجره ی چوبی سمت چب خیلی حرف برای گفتن داره. چوبیه و شیشه هاش کدر شده ، معلو مه که سالهاست از عمرش میگذره . شیشه هیچ انعکاسی رو نشون نمیده . کمی عجیب به نظر می رسه ، انگار ماهیت شیشه بودنش رو از دست داده.
اون عصا کنار دیوار من رو یاد پدر بزرگم میندازه .. شکل عصا ، کنار دیوار خالی و سفید، تنهاست . خیلی خیلی تنهاست . اون پنکه هم باز منو یاد خونه قدیمی پدر بزرگ مادر بزرگم می ندازه
عجیبه پنکه توی تصویر دوم معلوم نیست برای کی کار میکنه چون دایی اونور نشسته و پنکه روش این وریه….. معلومه که برای تو داره کار میکنه.. کت دایی چه قدر مظلومانه آویزان شده. همه چیز تنهاست. انگار صاحب اون خونه چیزی برای پنهان کردن نداره همه چیز رو است.
سبک خونه های قدیمی شمال کشوره که نزدیک ظهر که می شد تنها صدای پنکه بود که شنیده می شدو صدای حشرات در بیرون از خانه و صدای سکوت و حضور بی امان رطوبت و گرما…. و خورشتی که درون گمج در حال پخت بود.
اما تصویر دوم اینطور نیست
حیات موج نمی زند و همه چیز غبار آلود است شاید به دلیل زوم کردن با لنز دوربین تصویر اینطور به نظر می رسه در هر صورت کدر است.
تصویر دایی که در درون چاچوب در قرار گرفته ، انگار قاب شده در وسط تصویر است ، انگار به خاطره ها پیوسته است . فضای اطراف دایی از بخاری گازی که در پشت دایی است گرفته تا پرده ی توری قدیمی که امروزه از مد افتاده و زیلو یا چیزی شبیه همین ، همه و همه جزئی از شخصیت نهفته او را بازگو می کند. سختی، رنج ، دلتنگی و شادی و دوستی.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و عصایِ دایی

دیگر واقعا مهم نیست. این فقط یک نشانه‌ی لازم است در این قسمت زندگی‌ام، تا یادم نرود بی‌اعتبار شدن ارزش دوست داشتن و محبت را. که یادم نرود هق‌هق‌های ساعت یک آن شبم را پشت تلفن، وقتی درمانده‌ترین، زخم‌خورده‌ترین آدم بودم و حتی نمی‌دانستم دیگر باید به چه‌کسی این‌همه درد را بگویم. که دیگر انگار همه‌ی آدم‌های نزدیکم سالهای سال ازم دور بودند. یادم نرود چقدر از لغت «طلاق» به اندازه‌ی تمام سال‌هایی که از گفتن‌ش فرار کردم، به اندازه تمام سال‌هایی که «ازدواجی» نداشته‌ام در تنهایی‌هایم، تهوع می‌گیرم.
که یادم نرود با چند تا قرص،مغز درمانده‌ام آرام گرفت و خوابم برد. یادم نرود وقتی بیدار شدم پلک‌هایم به هم چسبیده بود از گریه‌ها. یادم باشد که احساساتم را دیگر برای کسی خرج نکنم و همه ش را آنقدر انبار کنم توی دلم، تا فاسد شوند.
این فقط یک یادآوری ست برای ذهن معیوب احساساتی‌ام، که یاد بگیرد آدمها را پاک کند از زندگی‌اش. راهشان ندهد به جایی که می‌شود این‌قدر راحت در یک ثانیه به همه‌ اش گند زد. این فقط یک نشانه است که آن شب را یادم بماند، تمام حرف‌های پشت تلفن را یادم بماند. «عواقب وخیمِ» محبت را یادم بماند. یادم بماند قول داده‌ام دیگر برای هیچ‌کس ، من نباشم. خسته شدم بس که همه غم‌هایشان را برای من آوردند و شادی هایشان را برای دیگران؛ که هیچ‌کس یک‌بار فکر نکرد پس من غم‌هایم را باید کجا داد بزنم؟ برای هیچ‌کس مهم نبود که من مدتهاست شادی نداشته‌ام.

این فقط یک نشانه است که فراموش نکنم قسم خورده‌ام دیگر با هیچ‌کس مهربان نباشم.

دایی سالها بود که عاشق دختری بود.دایی وقت سربازیش شد.گفتند برو سربازی و برگرد تا به عشقت برسی.دایی رفت سربازی.وقتی برگشت دید دختری که عاشقش بود ازدواج کرده.دایی رفت تو همین اتاقی که در تصویر بالا میبینید.دایی فقط برای دستشوئی از این اتاق بیرون میاد.دایی فقط روزهایی تاسوعا و عاشورا به عشق دیدن دختر رویاهایش در سینه زنی حسینی از این اتاق بیرون میاد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و روزهای نا امن

بند می‌کنی به یک چیز و با آن شناخته می‌شوی. بند می‌کنی به کفش کانورس. بند می‌کنی به جانسون ال، به تاریخ مشروطه، به شائوچسکو، به سینمای موج نوی فرانسه، به کیسینجر، به غلط ننویسیم، به تکنولوژی و خلاصه چیزهای ریزتر. وقتی بند کردی کلکسیون درست می‌کنی. تمام موزیک‌های جانسون ال، پوستر، کنسرت‌ها، عکس‌های مختلف، دست‌نوشته‌ها، اطلاعات ریز و درشتش را برای خودت جمع می‌کنی. جانسون ال می‌شود مال تو، می‌شود سبک تو، تو می‌شوی خوره‌ اش. هرجا حرفی ازش هست، هستی و چون هرجایی که اسمش آمده تو هم بوده‌ای پس از این به بعد هرجا حرفی ازش هست دعوت می‌شوی و راه ندارد که نباشی. بعضی از آحاد ملت شروع می‌کنند به واسطه‌ی علاقه‌ات که جانسون ال باشد، برایت پادویی کردن. خودشان را موظف می‌دانند چیزهایی را که درباره ‌اش شنیده‌اند بهت برسانند. حالا فکر می‌کنی بیشترین اطلاعات را تو داری. دوره می‌افتی اطلاعات ملت را تصحیح می‌کنی، ملت را تحقیر می‌کنی ؛ تایید می‌کنی. تو محقی بـالاتـرین حرف را بزنی و تمام حرف‌ها درباره‌ی او باید با تو چک شود، تو اجازه صادر می‌کنی. اگر تو نبودی ملت چطوری جانسون ال را می‌شناختند و درباره‌ اش مداقه می‌کردند؟پس حرف آخر با توی جانسون ال ‌شناس.این وسط اگر اطلاعات غلط هم بدهی چون مقهورت شده‌اند نمی‌فهمند. معمولا حرف‌ آدم‌های آگاه‌ تر از تو هم در همهمه‌ ای که درست کرده‌ای و برایت درست شده، گم می‌شود. خودت هم باورت می‌شود که مرجعی…

همیشه که قصه درست پیش نمی‌رود. یک‌ وقت‌هایی هم شبیه دیشب، درست وقتی همه‌ی زندگی‌م را از تو خالی کرده‌ام، سروکله‌ی کسی شبیه گیلدا ، پیدا می‌شود که از روی پرده، ساعت دوی نصفه‌شب زل می‌زند توی چشم‌هام ؛ فرقی می‌کند نقطه‌نظر دوربین، من باشم یا گای، معشوق همان روزهای خود خانم ترون که این‌جا هم نقش آدم کله‌خرِ عاشق را بازی می‌کند  و در جواب گای که ازش پرسیده «تو همیشه آدمای زندگی‌ ات رو خودت انتخاب می‌کنی؟ اون روز اول هم که اومدی تو اتاق‌ ام، خودت خواستی که اومدی» می‌خندد و در یک لحظه می‌بوسد و می‌گوید «این الان سرنوشت نبود. تقدیر هم نیست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسیدم» و بعد، این هم همه‌ی ماجرا نیست.
گیلدا، بچه‌پول‌داری که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، دیوانه‌ای‌ ست درست شبیه او. عاشق می‌شود، رها می‌کند، روزی فکر کرده می‌خواهد نقاش شود، بعد بازیگر شده اندازه‌ی یک فیلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمه‌های زنده عرضه می‌کند و عکس‌های مردمان کوچه‌ی خوش‌بخت را. خودش هم نمی‌داند کجا قرار است توقف کند. تا ته دیوانه‌گی‌ش می‌رود. تا وقتی که دنیای آدم‌بزرگ‌ها دیگر آزادی‌اش را برنمی‌تابد.
راستش دیشب نگرانش شدم ، که نکند سرنوشتش شبیه گیلدا شود. گیلدا هم اندازه‌ی او به آزادی‌اش و انتخاب‌هاش و این‌که سرنوشت دیگران به او ربطی ندارد معتقد بود. دنیا، این اندازه سرخوشی‌ اش را تاب نیاورد. دیشب یک لحظه برایش ترسیدم. دنیای امنی نیست برای گیلداها. روزهای امنی نیست… .

  • Share/Bookmark
برگی دیگر از صفحات سابوني »