مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for صابون
شهریور ۱۸, ۱۳۸۹ at ۲:۵۱ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردان, مردم, کتاب و تاثيرات سابوني: پسر, من, مدیریت, ته سیگار, ثابون, جامعه, دوست, دختر, زن, زندگی, سیگار, سابون, عاشق, عشق, صابون
می خواستم سکوت باشم نه ساکت.نگاه کنم که چه می شود،چه می خواهد بشود، نشد؛ نتوانستم .می خواستم نگاه کنم ولی نبینم …نشنوم…
رفت نصف شهر را پیاده .همانطور می رفت و نگاه می کرد. دید مردی انگار چیزی می خواند ودست می کشید به دیوار . صدایش آرام بود و زیر. رفت نزدیک تر،می گفت : دیوار تنهاست . اتاق تنهاست . بختک افتاده به جان اتاق . به بختِ اتاق . بوی خاک گرفته . بوی عفونت گرفته. پنجره ای نیست . هجومِ تظاهر رنگ است بر اتاق . آفتابش نیست . سایه اش نیست . آن وقت بود که سبابه اش را آرام می کشید روی دیوار . در حال خودش نبود و بود . انگار چیزی می نوشت با نوک انگشتانش . پاهایش در هم می پیچید و دستهایش محکم تر حرکت می کرد . از دور انگار می رقصید . صدایش گنگ می شد وچشمهایش دیگر اینجا نبود .جایی جا مانده بود گویی. آرام می چرخید ومی خندید و حرفهایی زمزمه می کرد زیر لب. دست می کشید به دیوار .ترک هایش را نگاه می کرد و گوشش را می چسباند به دیوار . مدام می گفت اتاق تنهاست . اتاق تنهاست. سیگارش را روشن می کرد و بعد روی زمین می نشست و آخر سر آب می خواست . و انگار ملال وجودش را می گرفت . رختِ رخوت تنش را می گرفت . لیوانش را تکان می داد و می گفت تن ساکت است و آب ساکن . ماهی هایش مرده . دریایش مرده . موجش ، حرکتش مرده . دردش مرده . خوابش ، بیداریش مرده . آب را نگاه می کرد و به ناگهان می خندید . زانوانش را بغل می کرد. صدایش گنگ تر می شد و می گفت کسی پشت دیوار گریه می کند . مشت می زند . کسی نمی داند . کسی نمی فهمد که دیوار تنهاست . اتاق تنهاست…

از کنار همه روزهایی که گذشت و می گذرد ، می گذرم . باد می آید و موهایم از قالبم بیرون می ریزد .در باد پریشان می شود.به آرایشگاه می رسم تا موهایم را تیغی بیاندازم. ناگهان دیدم که کفِ سرم صافِ صاف شد . به سفیدی سرم نگاه می کردم که انگار چیز ناشناخته ای را می بینم .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱:۰۵ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, فيلم و موسيقی, فیلم, مديريت, مردان, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: من, تولد, ثابون, زن, سابون, صابون
گفت: چیه؟ سیر شدی؟
من دراز کشیده بودم در بیعارترین حالتم. اصلا نمیخواستمش در آن لحظه ولی این هیچ به این معنی نبود که سیرم یا بعدها هم نمیخواهمش یا کلا نمیخواهمش یا هرچیز… .فقط همان لحظه ،خودم با خودم خوب بودم؛ دراز کشیده بودم و در فکر این بودم که ملافه چه چیز نرمی ست. اینقدر پرت بودم کلا!!! صرفا نرمی ملافه میتوانست ذهنم را ببرد. سیر شدی را که گفت، یک چیزی را در اعماق حالم به ظرافتِ تمام جابهجا کرد. تا قبل از این سوال نور اتاقش من را سست میکرد؛ عصر بود… تاریک بود و دنج بود و بوی اتاقش توی مشامم بود و هیچ نمیخواستم حالم را عوض کنم. به هیچچیز فکر نمیکردم. لحظات درخشانی پس از هر معاشقهای هست که تمام تب و تابَت تمام میشود و هیچچیز نمیخواهی. من آنجایِ حال بشریت بودم. او آنجا نبود.
گفتم با خنده که آره، سیرم.

همان موقع هیچ نمیدانستم چه جملهی اشتباهی دارم میگویم و گفتم… یعنی حالا که فکر میکنم میبینم شاید همان لحظه صداقت بیخودی به خرج دادم یا خیلی زود قبول کردم که اسم این حالم سیری ست.
اینجور شد که؛«سیر شدی»؟ شد کابوسِ رابطهی ما. که توی خیابان، وسط مهمانی، میان معاشقه، موقع رانندگی و هرجای بیربط دیگری با خنده یا جدی یا با عصبانیت می شنیدم سیر شدی؟ یا سیریا…! و من چه مرض داشتم و آره میگفتم و چه نه میگفتم حالش عوض میشد. که زود فهمیدم که هیچ نباید مرض داشته باشم و شوخی کنم و بگویم سیرم. که دعوا که میکردیم مدام سیر شدن من چیز بسیار بدی بود که همهچیز را خراب میکرد بین ما و دورمان میکرد.

حقیقت این بود که نگاه من به حال خودم سیر شدنم از او نبود واقعا… خودش برای این مفهومی که توی وجود من بود اسم گذاشت. گفت این حال من سیری ست و سیری شد جراحتی میانمان. جراحتی که با تمام نوازشی که کردمش، نتوانستم تا آخرین روز مرهمی رویش بگذارم. هرچند که از همان اول هم قصد من جراحت نبود.
حال من سیری نبود.
یعنی میخواهم بگویم زود برای همهچیز اسم نگذاری. وقتی یکی در آغوشت حال مبهمی دارد، نباید زود بخواهید تعریفش کند. باید بگذاری همهچیز تهنشین شود. چون وقتی زود برایش اسم میگذاری، او تردیدهاش را کنار میگذارد و قبول میکند حالش همان است که تو میگویی…

این ، همه چیز را میتواند عوض کند.
مرداد ۲۷, ۱۳۸۹ at ۱:۳۷ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: ثابون, دختر, زن, سابون, صابون
پیرو سابون کاری قبلی و انعکاس بیش از آن چیزی که سابون نویس از برای عکسِ «فاحشه در طوفان» در ذهن داشت، بد ندیدم به جهت به چالش کشیدن مبحث ِ«تاویل» این سابون کاری را بر پایه ی مسائلی که در نظرات کف کردگان ثبت شده است ، ارائه دهم…

قرنها شکل نقد به صورت کلاسیک بوده به این معنی که خود هنرمند یا خالق اثر از همه مهمتر بود . یعنی تمام اعتقادات و عقاید خالق اثر بر روی نوع تفسیر اثر تاثیر می گذاشت . زندگی نامه و تاریخ زندگیش بیشتر از هر چیز دیگه مهم بود. در این دوره که قرن ۱۵ تا ۱۹ میلادی رو در بر می گرفت ، خوب و بد وجود داشت ، یعنی یک اثر خوب بود یا بد . و این خوب و بد را یک سری معیار های از پیش تعین شده و کلاسیک می گفت . مثلا اگر در یک تصویر (نقاشی) اصول زیبایی شناسی کلاسیک رعایت نمی شد به اون اثر توجه نمی شد . یا مثلا اگر یک فیزیک دان یک اثر خلق می کرد، اون اثر هر چقدر هم عالی بود ، اما مورد توجه قرار نمی گرفت و در مجموع قبل از هر چیز باید مورد تائید چند آکادمی انحصار طلب می بود .

اما این نوع نقد شکسته شد . در نیمه ی دوم قرن بیستم ( ۱۸۵۰ به بعد ) یک اتفاق خیلی مهم افتاد . نمایشگاهی که بعد ها نقاشان سبک امپرسیونیسم رو به شهرت رسوند . قضیه اش از این قرار بود که قرار بود تمام نقاشان در فرانسه نمایشگاهی ترتیب بدهند ، اما طبق معمول آکادمی ها به عنوان فیلتری بودند که آثار نقاشی اول باید مورد تائید آنها قرار می گرفت و بعد نقاشان مجوز حضور در نمایشگاه را پیدا می کردند .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۲۴, ۱۳۸۹ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی, فیلم, مديريت, مردان, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: من, مدیریت, تولد, ثابون, جامعه, زندگی, سابون, صابون
زندان ها برای فرار ساخته شده اند…!!!

چادر نخی گلدار پیرزن افتاده بود روی شانههایش، جورابش را هم کشیده بود روی شلوار. به میلههای طلایی ضریح امامزاده دست میکشید و اصرار داشت که هر دو طرف ضریح ِبخش خانمها را نوازش کند. زیارتش که تمام شد، صدایش را بالا برد و گفت:
برای سلامتی همه مریضها صلوات…
زنهای دور و بر همراهیاش کردند. خواست تا برای سلامتی آقا امام زمان هم صلوات بفرستیم، فرستادند. آنوقت چادرش را روی سرش کشید و با صدای بلندتر گفت:
برای آزادی زندانیان بیگناه صلوات…
صدای صلواتها بلندتر شد. بعد خیلی آرام و یواش از پلهها بالا رفت و رفت. پیرزن،چادرِ نخی ِ گلدار سرش بود، هیچ نشانه سبزی هم نداشت… .

غرق شدهایم در دریایی ملتهب و وحشی.اگر میخواهی بایستی و مشت بزنی به موجها، تصمیمش با خودت… اما من آدم ایستادن نیستم. خودم را میسپارم به دست همین امواج خشمگین، با موجها شنا میکنم تا به ساحل برسم، ساحلی که شاید تمام آنچه می خواستم نباشد.
هرکدام اما هزینه همین انتخاب سخت را میدهیم، اصلا شاید مشتهای تو کارسازتر باشد و هرچند دیرتر و خستهتر از من اما، به ساحل بهتری برسی.هـِ هـِ هـِ … اما حالا که تکلیفمان روشن است، بیا و از تنها ماندنت نترس، بیا و این توان باقی مانده را بگذار برای جنگیدن با موجها، بیا و جیغ نکش، دست و پای اضافه نزن تا مرا به ماندن و جنگیدن راضی کنی… من آدم جنگ بی سرانجام نیستم…حرمتی باقی نمانده…
مرداد ۲۲, ۱۳۸۹ at ۲:۴۷ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, فیلم, مديريت, مردان, مردم, کتاب و تاثيرات سابوني: پسر, من, مدیریت, تولد, ثابون, جامعه, دوست, دختر, زن, زندگی, سیگار, سابون, عاشق, عشق, صابون
کلمه ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. مینویسی اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایهی سنگینی که انداخته روی حس ات ؛ میخوانم و سنگینی اش شُرّه میکند روی دلم.کلمهها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.
تا حال نشستهای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار میشود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت دارم ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟
مگر چند بار میشود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه تری پیدا کنی برای دوست داشتن اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقهی اتصال من و توست.

آدمها زندگی میکنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تکتک آدمهای عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر میآورم، تو هم… ؛ همه اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.
با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ میگیرد و بو میگیرد و برق تازهگی میبارد از سر و رویش ؛ بی هر بار ِ آن زندگی به یکباره از شکل میافتد بیرمق میشود.مات و کدر و بد رنگ به جا میماند.
من و تو که دیگر خوب یاد گرفتهایم هیچ کس نمیمیرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »