سابون و خواب یا حقیقت
دو روز پیش بود که طبق معمول توفیقی اجباری باعث شد من تا ساعت ۸:۴۵ صبح نخوابم،بعدش هم که باید ساعت ۹:۳۰ جایی می بودم،به طبع هم وقتی نبود برای خوابیدن و این توفیقات اجباری همین طور ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه دیروز و خلاصه، پیرامون اجازه ی به رختخواب رفتن رو به من داد.به چُرت که رفتم حس کردم از خستگی زیاد اصلا خواب خوبی نخواهم داشت و از طرفی تنبلی ناشی از خستگی اجازه نمیداد برم یک دوشی بگیرم و سبک بشم تا شاید خواب لذت بخشی داشته باشم؛از این رو تا ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح امروز مداما در بستر قلط میزدم و امان از داشتن یک خواب راحت.با یک جهش از جا پریدم و حوله و باقی موارد مورد نیاز برای حمام را از کمد برداشتم و رفتم به سمت حمام.دوشی کامل گرفتم و اومدم بیرون با حوله طبق معمول نشستم پشت این سیستم های دوست داشتنی ام و تا ۷:۳۰ دقیقه صبح همین پشت بودم و مشغول کدنویسی و آماده سازی یک پروژه.خلاصه رفتم دوباره بگیرم بخوابم(حالا چی رو بگیرم بخوابم،نمیدونم).خلاصه در خواب عمیقی فرو رفتم و چنان دیدم که در ذیل تشریح می کنم:
« در یک زمین پر از شالی های برنج هستم و بادی ملایم از سمت شمال به سمت من می وزد و بینی ام را پر میکند از بوی عطر برنج سبز.آفتاب از پشت سرم به من می تابد پس می توانم حدس بزنم که بعد از ظهر و حوالی غروب است.جایی که ایستاده ام تقریبا وسط یک دایره است که شالی ها را درو کرده اند.پس می توان حدس زد که اواخر مرداد و اوایل شهریور است که زمان درو کردن برنج است.چند نفری که انگاری آشنا هستند با فاصله در اطرافم مشغول کار کردن هستند و گاهی مرا صدا میزنند و به نشانه محبت می گویند بیا پیش ما دیگه.چرا اونجا وایسادی.کمی دورتر یک کمباین سبز میبینم که تِرتِر کنان مشغول درو کردن است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Digg/zabansaz
Flickr/northhacker
Facebook/northhacker
Friendster/northhacker
Virb/northhacker
Linkedin/northhacker
Twitter/NorThHaCkeR
YouTube/northhacker123456
Last.fm/northhacker
Del.icio.us/northhacker
Wikipedia/Northhacker
GMail/northhacker
coComment/northhacker
PureVolume/northhacker
Upcoming/northhacker
Kongregate/northhacker
Zaadz/northhacker
Technorati/northhacker
MyBlogLog/mybloglog
Blog/northhacker
