<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سابون</title>
	<atom:link href="http://www.khan.ir/blog/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.khan.ir/blog</link>
	<description>مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.</description>
	<lastBuildDate>Thu, 19 Apr 2012 20:39:32 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.2</generator>
		<item>
		<title>سابون و پرده ای آهنی</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1391/02/01/1667.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1391/02/01/1667.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 19 Apr 2012 20:39:32 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[وبلاگ و سیستم ها]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1667</guid>
		<description><![CDATA[گاهی می‌نشینیم به بازنگاری این‌جا، مهر هشتاد و یک، بهمن هشتاد و سه، اردیبهشت هشتاد و هشت&#8230; نوشته‌ها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنت‌ها.

مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">گاهی می‌نشینیم به بازنگاری این‌جا، مهر هشتاد و یک، بهمن هشتاد و سه، اردیبهشت هشتاد و هشت&#8230; نوشته‌ها هستند، همین جور ردیف زیر هم، با تاریخ و ساعت، و کامنت‌ها.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/nosta.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1668" title="nosta" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/nosta.jpg" alt="" width="300" height="198" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">مثل سنگ قبرها، همان جور به نظم، همان جور با تاریخ تولد و وفات، همان جور با یک عالمه حرف و باز در سکوت، با همان گل‌های پرپر، سینی‌های حلوا و خرما، شمع‌های نیم‌سوخته.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">نوشته‌ها، بی‌وفایند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">به تو که می‌خوانی‌ اِشان نمی‌گویند که نویسنده برای نوشتنشان چه کشیده. نمی‌گویند که فلان نوشته که یک عالمه کف آلود شده، حاصل کدام شب‌گریه بوده، کدام شبی مردن و صبح، باز زنده شدن. نمی‌گویند نوشته‌های بی‌رمق، نوشته‌های قدر نادیده، تک‌افتاده، متروک، از کدام لحظه‌های شوق آفرینش آمده‌اند، لحظه‌هایی که سرد شدند در خوانده نشدن، نافهمیدن.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1667"></span></p>
<p style="text-align: justify;">نمی‌گویند فاصله‌‌ی بین دو نوشته اگر از یک روز رسیده به یک ماه، از سی شب و سی روز ناگوار بوده، از آن وقت‌هایی که آنقدر هَمهَمه هست توی سرت که صدای خودت را هم نمی‌شنوی، یا از آن وقت‌های نفس‌گیر که سِتَروَن می‌شوی، بی‌زایش، بی‌کلمه، بی‌اثر.</p>
<p style="text-align: justify;">یا اصلا رفته‌ای سفر، دل‌ات خوش بوده و سرت گرم، نیاز نداشتی به نوشتن هیچ.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">نوشته‌ها، بی‌وفایند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">پرده‌ای آهنی که کنار نمی‌رود، سنگی خوش‌نقش و نگار، که به تو نمی‌گوید آن‌که آن زیر خوابیده، که بوده، چه کرده و چه‌قدر از اندوه و لبخند دنیا سهم برده‌ است. داریم فکر می‌کنیم که سهم امان از خیلی از آدم‌های دوست‌داشتنی‌‌امان؛ شده نوشته، شده سابون کاری&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">داریم فکر می‌کنیم که چقدر دست سخاوتمندترین نوشته‌ها هم از آنان!، دانستن ایشان! خالیست&#8230; .</p>
<p style="text-align: center;">روزها رفتند و من دیگر خود نمی دانم کدامینم<br />
آن منِ سرسختِ مغرورم یا منِ مغلوبِ دیرینم؟؟</p>
<ul>
<li><span style="color: #888888;">سابون ده سالگی خود را فوت کرد و به سال یازدهم رفت.ایندکس سابون بعد از ده سال کامل در تاریخ تولد خود یعنی هفتم فروردین تغییر کرد و جای خود را به نمایی دگر داد. شاید نمای جدید سابون نزدیک تر و مانوس تر به فضای حالَوی سابون نویس باشد. بدیهی است از طراح چیره دست و زبردست و هنرمند مثال زدنی و دوست داشتنی آن سرکار خانم میم.نون کمال سپاسگزاری و قدردانی را به عمل آورم&#8230; .</span></li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">
<p style="text-align: justify;">
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1391%2F02%2F01%2F1667.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87%20%D8%A7%DB%8C%20%D8%A2%D9%87%D9%86%DB%8C" id="wpa2a_2"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1391/02/01/1667.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و تُفِ سر بالا</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1391/01/18/1661.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1391/01/18/1661.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 06 Apr 2012 15:12:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1661</guid>
		<description><![CDATA[دخترک ۱۷-۱۶ ساله بود. مثل همه ی ۱۷-۱۶ ساله هایی که می شناسم لباس پوشیده بود و تلاشش برای پنهان کردن جوش های صورتش پشت آن همه آرایش بی نتیجه مانده بود.ایستاده بود آن روبرو. با تلفن همراهش حرف می زد و گریه می کرد.


«مجتبی فقط ده دقیقه! فقط ده دقیقه ببینمت و بعد اگر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">دخترک ۱۷-۱۶ ساله بود. مثل همه ی ۱۷-۱۶ ساله هایی که می شناسم لباس پوشیده بود و تلاشش برای پنهان کردن جوش های صورتش پشت آن همه آرایش بی نتیجه مانده بود.ایستاده بود آن روبرو. با تلفن همراهش حرف می زد و گریه می کرد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/dokhtarakan.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1662" title="dokhtarakan" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/dokhtarakan.jpg" alt="" width="300" height="298" /></a></p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">«مجتبی فقط ده دقیقه! فقط ده دقیقه ببینمت و بعد اگر خواستی برو. مجتبی قطع نکن. فقط ده دقیقه ببینمت و اگر خواستی گم و گور می شم. اگر خواستی دیگه زنگ نمی زنم. از زندگیت می رم بیرون اگر خواستی&#8230;».</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">انگار اعتقاد داشت به معجزه. به معجزه ای که قرار بود در آن فقط ده دقیقه اتفاق بیفتد.شاید دلش می خواست در آن ده دقیقه زیبا شود. جوش هایش پاک شوند. چشم هایش آبی شوند. موهایش بور شوند. وَرَمِ بینی اش بخوابد. لاغر شود. بعد پسر دوباره عاشقش شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1661"></span></p>
<p style="text-align: justify;">انگار قرار بود دستی بیاید و همه ی چیزهای زشت را پاک کند و به جایش چیزهای خوب بگذارد. دختر داشت برای فقط ده دقیقه التماس می کرد و سابون نویس چه همه دلش می خواست بغلش کند. دلش می خواست همه ی دخترهای ۱۷-۱۶ ساله ای را که کنار پنجره ای ایستاده اند یا روی نیمکتی نشسته اند، همه ی دخترهای ۱۷-۱۶ ساله ای را که جوش هایشان را و دماغشان را و موهای صورتشان را پشت کرم پودرهای نامرغوب پنهان کرده اند، همه ی دخترهای ۱۷-۱۶ ساله ای را که خودشان را مچاله کرده اند توی تختشان و سرشان را توی نرمی بالششان فرو برده اند تا کَسی صدای گریه ی شان را نشنود و همه ی دخترهای ۱۷-۱۶ ساله ای را که دلشان شکسته بغل کند.</p>
<p style="text-align: justify;">بغل کند و بگوید چند سال دیگر، فقط چند سال دیگر به معجزه اعتقاد نخواهید داشت. چند سال دیگر باور خواهید کرد که هیچ ده دقیقه ای رابطه هایتان را نجات نخواهد داد. هیچ دستی نمی تواند حرف های زشت و چیزهای زشت را پاک کند و به جایش عاشقانه های زیبا بگذارد مگر دست های خودتان. چند سال دیگر شاید برای رابطه هایتان تلاش کنید، سعی کنید، بجنگید؛ اما التماس نمی کنید.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">یعنی خواهش می کنم التماس نکنید.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">به جایش لاک بزنید و شالِ قرمز سر کنید و گره اش را شل کنید. موهایتان را بسپارید دستِ باد و خیسِ باران های گاه و بیگاه اردیبهشت شوید. اما التماس نکنید. در خیابان گریه نکنید. به جایش انگشت شستتان را نشانه بگیرید به سمت همه ی آن هایی که می خواهند ترکتان کنند و نمی دانید باید با خاطره هایشان چه کنید. انگشت شستتان را نشانه بگیرید به سمت همه ی ده دقیقه های بی اعجاز.سخت شوید. دلتان را دو دستی بچسبید. پلک های داغتان را محکم فشار دهید تا اشک هایتان سرازیر نشوند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما در مورد انگشت شستتان تا می توانید بی دریغ باشید و سخاوتمند.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">«مجتبی» قطع کرد. بی مجال خداحافظی!</p>
</blockquote>
<p><span style="color: #888888;">-برای نون-جیم</span></p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1391%2F01%2F18%2F1661.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%AA%D9%8F%D9%81%D9%90%20%D8%B3%D8%B1%20%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7" id="wpa2a_4"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1391/01/18/1661.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و داشتی فکر می کردی</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/12/18/1656.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/12/18/1656.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 08 Mar 2012 14:02:42 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1656</guid>
		<description><![CDATA[داشتم فکر می کردم چرا حرفهای من شبیه قصه شده اند. می دانی خیلی چیزها هست که دلم می خواهد برایت تعریف کنم اما می ترسم باز هم شبیه قصه باشد.شبیه رویا یا کابوس, شبیه چیزی که نبوده است و نیست.

می دانی همه ی اینها که برایت می گویم بودند و هستند. به همین سادگی. [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">داشتم فکر می کردم چرا حرفهای من شبیه قصه شده اند. می دانی خیلی چیزها هست که دلم می خواهد برایت تعریف کنم اما می ترسم باز هم شبیه قصه باشد.شبیه رویا یا کابوس, شبیه چیزی که نبوده است و نیست.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/khabam-miyad.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1657" title="khabam miyad" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/khabam-miyad.jpg" alt="" width="300" height="198" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">می دانی همه ی اینها که برایت می گویم بودند و هستند. به همین سادگی. دور و نزدیک. گم و پیدا. می دانی خسته ام و می خواهم بخوابم، اما گفتم حالا که دارم به حرفهایی فکر می کنم که شبیه قصه شده اند خوب برای تو هم تعریفشان می کنم. تو آخر با همه ی دوری، نزدیکی. این بار گمان می کنم حتی لازم نباشد دستت را بگیرم و با خود ببرم. تو هستی و با من می آیی هر چند که خسته ای و خوابم می آید.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1656"></span></p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">با آدمهای دور و بَرت غریبه شده ای؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">آن حس ناشناخته ی کمرنگی را می گویم که مثل نمبارش قبل بهار است. هم هست و هم نیست. سرت را که بالا بگیری صورتت را نمدار می کند اما هر چقدر هم راه بروی از ریزش آن خیس نمی شوی. این حس هم از همان جنس است. با آدمها می گویی و می خندی ولی ته دِلَت، آن جا که باید پیش از لبخند و پس از اشک آرام گیرد, چیزی حس نمی کنی.</p>
<p style="text-align: justify;">هِی می گردی ببینی نکند چیزی را گم کرده باشی، اما ظاهراً همه چیز سر جای خودش است. پس چرا تو یک گوشه ی خالی را حس می کنی که تو را در خود می گیرد و به خود می پیچد و با خود می برد؟</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">به دنبال آن چیزی که باید باشد و نیست گشته ای؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">آن حس آشنای پررنگی را می گویم که مثل تابش آفتاب بهار است. هست و می ماند. سرت را که بالا بگیری صورتت را داغ می کند اما هر چقدر هم ساکن بمانی تو را نمی سوزاند. این حس هم از همان جنس است. با آدمها چیزی را تقسیم می کنی که خودت سهم چندانی از آن نبرده ای. چیزی که رنگها و بوها و آواهای کودکی و نوجوانی تو در آن نیست ولی تو با خود همراه می بری و هِی تلاش می کنی تا گوشه ای از آن را به آن گوشه ی خالی دلت برسانی و بچسبانی و پُرش کنی. اما باز هم نمی شود.باید چیزی را پیدا کنی که خودت هم خوب می دانی هرگز گم نشده است.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">به آنچه بر من و تو و ما رفته است فکر کرده ای؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">انگار کسی یک قلم مو، در قوطی رنگ، زده باشد و هِی خط ها و شکل های ناهمگون کشیده باشد. گاهی پررنگ. گاهی کم رنگ و گاه آنقدر بیرنگ که انگار هرگز رنگی نبوده است و تو دلت خواسته است که پاره های پررنگی که هنوز از این راه دور چشمت را می زنند رنگشان را به این لکه های بیرنگ بی خاصیت ببخشند؛ یا هوس کرده ای که برای یک بار هم که شده خودت با دست خودت قلم مو را در رنگ بزنی و رنگها را نه به دیوار که در هوا بپاشی.</p>
<p style="text-align: justify;">داشتم فکر می کردم که کم کم همه چیز شبیه یک قصه می شود که ما زندگی کرده ایم. حالا برای خواب کردن دیگران کافی است گوشه ای از داستانی را که زندگی کرده ایم واگویه کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #888888;"> آن وقت قصه می شود چیزی ساده و دست یافتنی مثل آنچه برما گذشته است.</span></p>
<p style="text-align: justify;">می دانی خسته ام. حالا دیگر به دنبال قصه نمی گردم. خوب است که تو هستی. با تو سفر می کنم بی آنکه پا از خانه بیرون بگذاری و تو به خواب می روی بی آنکه من داستانی گفته باشم&#8230; .</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F12%2F18%2F1656.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C%20%D9%81%DA%A9%D8%B1%20%D9%85%DB%8C%20%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C" id="wpa2a_6"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/12/18/1656.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و تولدی دیگر برایم</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/11/22/1649.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/11/22/1649.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 11 Feb 2012 19:03:17 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[آخرت و معاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1649</guid>
		<description><![CDATA[از روزی که دیوهای قصه تو را بردند
من سوگوار توام!

قرار گذاشتیم بادکنک ها را یکی یکی باد کنیم و بیندازیم آن گوشه سرد! می گفت هوای گرم بادکنک ها را، کم باد می کند. تا روز تولد دوام نمی آورد. بیشتر از آنکه وَلَعِ باد کردن بادکنک های سپید و سیاه را داشته باشیم در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">از روزی که دیوهای قصه تو را بردند<br />
من سوگوار توام!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eyde-mardomast.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1650" title="eyde mardomast" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eyde-mardomast.jpg" alt="" width="300" height="225" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">قرار گذاشتیم بادکنک ها را یکی یکی باد کنیم و بیندازیم آن گوشه سرد! می گفت هوای گرم بادکنک ها را، کم باد می کند. تا روز تولد دوام نمی آورد. بیشتر از آنکه وَلَعِ باد کردن بادکنک های سپید و سیاه را داشته باشیم در انتظار لحظه ای بودیم که قرار است همگی با هم آرزو کنیم تا من، تک نفره، شمع های روی کیک را فوت کنم!</p>
<p style="text-align: justify;">میدانی چند سال گذشته؟؟</p>
<p style="text-align: justify;">از اولین بادکنکهایی که باد کردیم؟ من هنوز تفاله پاره پاره شده چندتایشان را دارم. تو بزرگ شده ای و دور&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">با این فاصله ای سرد که نمی شود دیگر تولدی در کار باشد. یا آرزوهای دسته جمعی کودکانه! لابد قرار گذاشته ای با خودت تا تَه عمرت هیچ وقت تولد نگیری!؟</p>
<p style="text-align: justify;">شمعی در کار نباشد یا کیکی! یا حتی آرزویی!</p>
<p style="text-align: justify;">ولی من اینجا روزهای تولدم را با یک کیک، قَدِ فنجان و یک شمعِ راه راهِ سپید و سیاه جشن می گیرم.</p>
<p style="text-align: justify;">به جای همه آرزوی دسته جمعی می کنم و می گذارم، شمع خودش آب شود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1649"></span></p>
<p style="text-align: justify;">آخر می دانی؟ فکر می کنم همین فوتهای محکم کار را خراب کرد!</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در سقاخانه‌ی این پنجره<br />
دگر دلم هر روز برایت شمع نمی‌شود&#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">انتهای همه ی مهمانی ها، تنها سخنی که از حنجره ی بچگی های ما در می آمد، همین بود. تمام وقت به رفع کاستی ها و دفع کدورت ها گذشته بود. آن وقتها می گفتند از بچگی است و از قدر ندانستن لحظات.</p>
<p style="text-align: justify;">اما این روزها هم، کماکان اوقاتی به سر می رسند و هنگامه ی رفتن ها می شود و بریدن ها؛ و دل من باز کودکانه می گرید و می گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>ما هنوز بازی نکردیم&#8230;</strong></p>
</blockquote>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F11%2F22%2F1649.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%DB%8C%20%D8%AF%DB%8C%DA%AF%D8%B1%20%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D9%85" id="wpa2a_8"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/11/22/1649.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و برنده ندارد این قمار</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 22:44:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[آخرت و معاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1643</guid>
		<description><![CDATA[صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند&#8230; و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند&#8230; و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم&#8230; بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/31545.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1644" title="31545" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/31545.jpg" alt="" width="300" height="152" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم&#8230;<br />
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم&#8230; به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت&#8230; و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1643"></span><br />
می بینی؟</p>
<p style="text-align: justify;">انگار نقطه ندارد این سرگذشت&#8230; همه اش تکرار است و تکرار و تکرار&#8230; و با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نیست می شود و جایش، زخمش و دردش تا آخر بر جای می ماند&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجایم من&#8230; آدم ِ قصه های بی نقطه&#8230; جاده های بی انتها&#8230; حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم&#8230; و هر کجای بی راه، راه را&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هایی هستند که ما برای جاده هایمان انتخاب می کنیم. اسم هایی که به اقتضایشان، ارزش ها را قضاوت می کنیم. داوری می کنیم. حکم صادر می کنیم. حالا دیگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برایم مفهومشان را از دست داده اند. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزیر ِ رفتن است. و بیش از رفتن، ناگزیر ِ نماندن&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام می نشیند در استخوانم و ریشه می کند در جانم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به دست های زن نگاه می کنم&#8230; با خودم فکر می کنم تنها چیزیست که هنوز دوست دارمش&#8230; نمی خواهمشان اما. نه دست ها را و نه تمام حس تملکی که پس ِ آن هاست. نگاهم جا می ماند روی دست ها. فکر می کنم به تمام روزهایی که گذشت و تمام روزهایی که خواهد آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم. به روزی که بازی شروع شد. روزی که خیال می کردم هروقت خسته شدم، میز بازی را رها می کنم و می روم. اشتباه کرده بودم اما.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">بازی رهایم نکرد.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">هرگز رهایم نکرد و حالا روزهاست که میانه ی بازی جا مانده ام. به دست ها خیره می شوم و به یاد می آورم روزهایی را که خیال می کردم برنده ی بازی باید که من باشم، باید. بازی سخت بود. برای منِ باران ندیده سخت بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعدتر خیال می کردم همین که قوانین بازی را یاد بگیرم، کافی ست. آن هم کافی نبود اما. بازی، بلد ِ راه می خواست، تجربه می خواست. دست قوی می خواست و اقبال بلند و حریف قدر، که از این سه تنها سومی را داشتم من&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">هزار سال طول کشید تا یاد بگیرم دستم را چه جور بچینم و کجا رو کنم. هزار سال طول کشید تا بفهمم تنها شرطِ بُردن، داشتنِ دستِ قوی نیست، می شود وانمود کرد که همه ی خال های برنده دست توست. می شود خال های برنده را دزدید. می شود خال های برنده را تقلب کرد. می شود بازی را با تقلب برد. سخت بود اما. سخت و سرد و بد.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">حالا اما دیگر قاعده ی بازی را خوب می دانم پس ِ همه ی این سال ها&#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر خال ها را می شناسم. یاد گرفته ام حساب خال ها را نگه دارم. تقلب را هم بلدم. اما دیگر حتی حوصله ی تقلب را هم ندارم. دیگر برایم مهم نیست کارت های دستم قوی باشند یا نه. دیگر اهمیتی ندارد برنده ی بازی من باشم. انگار برنده و بازنده مفاهیمشان را از دست داده اند. حالا یاد گرفته ام بازی کنم، بازی کنم، بازی کنم.فقط با کارت هایی که در دستم هست.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا می دانم بازی تا ابد رهایم نخواهد کرد. و من جایی کناره ی میز، عاقبت به خواب خواهم رفت&#8230; .</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>برنده ندارد این قمار. دل تنگی دارد و درد دارد و انتظار&#8230;</strong></p>
</blockquote>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F11%2F08%2F1643.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%20%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1" id="wpa2a_10"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>6</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

