مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for کتاب
مرداد ۲, ۱۳۹۰ at ۲:۳۲ ق.ظ · در سطل فيلم و موسيقی, فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دین, دموکراسی, داستان, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی
نجوا، شوهر و دو بچهاش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مىزدند. راست بود. جوانَک بهحدى خوشقیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زنها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مىدادند؛ حتى زنهاى شوهردار و بهظاهر خوشبخت… . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زنهایى تنها مىماند… .

آمده بود و درست توى کوچهاى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مىنشستند. توى خیابان چهلستون پینهدوزى داشت. البته کسى مُنکر خوشقیافگىاش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغترین خیابانهاى تهران با آنهمه گرد و خاک و دود گازوئیل مىنشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمىگردد.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۲۵, ۱۳۹۰ at ۴:۱۷ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, اعتراض, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, سیاست, سلطنت, شخصیت, عکس و عکاسی
سالهای سال تمام صداقتش را روی برگ برگِ سابون هایش پیاده می کرد، همزمان با قطار از جنوب به شمال شروع می کرد و در امام خمینی شاخه شاخه شده، علم و صنعت، شهر آریا و صادقیه و… را می گذراند .

قلمِ خود را برداشت، شاخه شاخه های تاریخ را بر بومش قلم کشید و از سالها بلغور کرد .
نجات را در صداقت خلاصه می کرد. برگ برگ را پاره می کرد. مداد ها را می شکست. در تجریش کنار خیابان، کنار گیتاریستِ خیابان می نوشت. سالها تمام افکارش را پیاده می کرد. پیاده می رفت.
در کافه ها که می نشست , به جوان های سرخوشی که مُهر روشَن فکری بر خود زده بودند نگاه می کرد. چه کلماتی که می گفتند. از میانِ کام های سیگار بهمن و مزه مزه کردن های قهوه، چه تلخ چه شیرین، هنر معاصر، زندگی دیگران و هزاران حرف بزرگ…
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۲۲, ۱۳۹۰ at ۳:۵۰ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, اعتراض, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دین, دلتنگی, داستان, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
مرد روی مبلِ راحتی گوشه سمت راست خوابیده و رویا می بیند. نیمه ی دیگر صحنه که مقابلِ اوست تاریک است و زنی از دلِ آن بیرون می آید و در آن فرو می رود.

مرد انگار در خواب آرام حرف بزند: «سارا نرو»…؛ و زن از تاریکی بیرون می آید و رقص کنان به آن باز می گردد. مرد ایندفعه طوری که همه بفهمند: «سارا نرو»…؛ زن به روشنایی می آید و رقص کنان دوباره در آن گم می شود. لباسهای زنانه ای با گلهایی درشت از تاریکی به روشنایی سِن پرتاپ می شود و مرد فریاد می زند سارااا و از خواب می پَرد ویک آن صحنه کاملا تاریک می شود و باز رو به روشنایی می گذارد.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »