سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for کتاب

سابون و مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود

نجوا، شوهر و دو بچه‏اش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مى‏زدند. راست بود. جوانَک به‏حدى خوش‏قیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زن‏ها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مى‏دادند؛ حتى زن‏هاى شوهردار و به‏ظاهر خوشبخت… . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زن‏هایى تنها مى‏ماند… .

آمده بود و درست توى کوچه‏اى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مى‏نشستند. توى خیابان چهلستون پینه‏دوزى داشت. البته کسى مُنکر خوش‏قیافگى‏اش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغ‏ترین خیابان‏هاى تهران با آن‏همه گرد و خاک و دود گازوئیل مى‏نشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمى‏گردد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و بومِ خاطرات رنگ وارنگ…

سالهای سال تمام صداقتش را روی برگ برگِ سابون هایش پیاده می کرد، همزمان با قطار از جنوب به شمال شروع می کرد و در امام خمینی شاخه شاخه شده، علم و صنعت، شهر آریا و صادقیه و… را می گذراند .

قلمِ خود را برداشت، شاخه شاخه های تاریخ را بر بومش قلم کشید و از سالها بلغور کرد .
نجات را در صداقت خلاصه می کرد. برگ برگ را پاره می کرد. مداد ها را می شکست. در تجریش کنار خیابان، کنار گیتاریستِ خیابان می نوشت. سالها تمام افکارش را پیاده می کرد. پیاده می رفت.

در کافه ها که می نشست , به جوان های سرخوشی که مُهر روشَن فکری بر خود زده بودند نگاه می کرد. چه کلماتی که می گفتند. از میانِ کام های سیگار بهمن و مزه مزه کردن های قهوه، چه تلخ چه شیرین، هنر معاصر، زندگی دیگران و هزاران حرف بزرگ…

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و پرده پاره می شود…

مرد روی مبلِ راحتی گوشه سمت راست خوابیده و رویا می بیند. نیمه ی دیگر صحنه که مقابلِ اوست تاریک است و زنی از دلِ آن بیرون می آید و در آن فرو می رود.

مرد انگار در خواب آرام حرف بزند: «سارا نرو»…؛ و زن از تاریکی بیرون می آید و رقص کنان به آن باز می گردد. مرد ایندفعه طوری که همه بفهمند: «سارا نرو»…؛ زن به روشنایی می آید و رقص کنان دوباره در آن گم می شود. لباسهای زنانه ای با گلهایی درشت از تاریکی به روشنایی سِن پرتاپ می شود و مرد فریاد می زند سارااا و از خواب می پَرد ویک آن صحنه کاملا تاریک می شود و باز رو به روشنایی می گذارد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »