مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for کتاب
بهمن ۸, ۱۳۹۰ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۱۶, ۱۳۹۰ at ۳:۳۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
دستهی گلهای وحشی را به اتاق آورد. گلهای ریز آبی و نارنجی و چند شاخهای زرد.باز هم لابهلایشان را گشت، یک شاخه سفید هم بود. همه را از هم جدا کرد و هر دسته را در لیوانی جداگانه روی میز گذاشت. لیوانِ گلهای نارنجی و آبی در دوسو و لیوانِ گلهای زرد در وسط.

مانده بود تک شاخهی نازک سفید که در لیوانی جدا بود و باید جایی برایش روی میز در نظر میگرفت؛ کمی فکر کرد و بعد در فاصلهای دورتر از بقیهی لیوانها درست پشتِ گلهای زرد گذاشت. رفت روی تخت دراز کشید و به دستهی گلهایش خیره شد. از همانجا که دراز کشیده به بیرونِ پنجره سرک کشید، مرد نبود. حالا اسمی هم پیدا کرده بود تا در دل صدایش کند، با خود گفت مردِ گل فروش.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۲, ۱۳۹۰ at ۲:۳۲ ق.ظ · در سطل فيلم و موسيقی, فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دین, دموکراسی, داستان, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی
نجوا، شوهر و دو بچهاش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مىزدند. راست بود. جوانَک بهحدى خوشقیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زنها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مىدادند؛ حتى زنهاى شوهردار و بهظاهر خوشبخت… . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زنهایى تنها مىماند… .

آمده بود و درست توى کوچهاى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مىنشستند. توى خیابان چهلستون پینهدوزى داشت. البته کسى مُنکر خوشقیافگىاش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغترین خیابانهاى تهران با آنهمه گرد و خاک و دود گازوئیل مىنشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمىگردد.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »