سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for مديريت

ثابون و سیر شدی؟

گفت: چیه؟ سیر شدی؟

من دراز کشیده بودم در بیعارترین حالتم. اصلا نمی‌خواستمش در آن لحظه ولی این هیچ به این معنی نبود که سیرم یا بعدها هم نمی‌خواهمش یا کلا نمی‌خواهمش یا هرچیز… .فقط همان لحظه ،خودم با خودم خوب بودم؛ دراز کشیده بودم و در فکر این بودم که ملافه چه چیز نرمی ‌ست. این‌قدر پرت بودم کلا!!! صرفا نرمی ملافه می‌توانست ذهنم را ببرد. سیر شدی را که گفت، یک چیزی را در اعماق حالم به ظرافتِ تمام جابه‌جا کرد. تا قبل از این سوال نور اتاقش من را سست می‌کرد؛ عصر بود… تاریک بود و دنج بود و بوی اتاقش توی مشامم بود و هیچ نمی‌خواستم حالم را عوض کنم. به هیچ‌چیز فکر نمی‌کردم. لحظات درخشانی پس از هر معاشقه‌ای هست که تمام تب و تابَت تمام می‌شود و هیچ‌چیز نمی‌خواهی. من آن‌جایِ حال بشریت بودم. او آن‌جا نبود.

گفتم با خنده که آره، سیرم.

همان موقع هیچ نمی‌دانستم چه جمله‌ی اشتباهی دارم می‌گویم و گفتم… یعنی حالا که فکر می‌کنم می‌بینم شاید همان لحظه صداقت بیخودی به ‌خرج دادم یا خیلی زود قبول کردم که اسم این حالم سیری ست.
این‌جور شد که؛«سیر شدی»؟ شد کابوسِ رابطه‌ی ما. که توی خیابان، وسط مهمانی، میان معاشقه، موقع رانندگی و هرجای بی‌ربط دیگری با خنده یا جدی یا با عصبانیت می شنیدم سیر شدی؟ یا سیریا…!  و من چه مرض داشتم و آره می‌گفتم و چه نه می‌گفتم حالش عوض می‌شد. که زود فهمیدم که هیچ نباید مرض داشته باشم و شوخی کنم و بگویم سیرم. که دعوا که می‌کردیم مدام سیر شدن من چیز بسیار بدی بود که همه‌چیز را خراب می‌کرد بین ما و دورمان می‌کرد.

حقیقت این بود که نگاه من به حال خودم سیر شدنم از او نبود واقعا… خودش برای این مفهومی که توی وجود من بود اسم گذاشت. گفت این حال من سیری‌ ست و سیری شد جراحتی میانمان. جراحتی که با تمام نوازشی که کردمش، نتوانستم تا آخرین روز مرهمی رویش بگذارم. هرچند که از همان اول هم قصد من جراحت نبود.

حال من سیری نبود.

یعنی می‌خواهم بگویم زود برای همه‌چیز اسم نگذاری. وقتی یکی در آغوشت حال مبهمی دارد، نباید زود بخواهید تعریفش کند. باید بگذاری همه‌چیز ته‌نشین شود. چون وقتی زود برایش اسم می‌گذاری، او تردید‌هاش را کنار می‌گذارد و قبول می‌کند حالش همان است که تو می‌گویی…

این ، همه‌ چیز را می‌تواند عوض کند.

  • Share/Bookmark

سابون و میدانِ تاویل…

پیرو سابون کاری قبلی و انعکاس بیش از آن چیزی که سابون نویس از برای عکسِ «فاحشه در طوفان» در ذهن داشت، بد ندیدم به جهت به چالش کشیدن مبحث ِ«تاویل» این سابون کاری را بر پایه ی مسائلی که در نظرات کف کردگان ثبت شده است ، ارائه دهم…

قرنها شکل نقد به صورت کلاسیک بوده به این معنی که خود هنرمند یا خالق اثر از همه مهمتر بود . یعنی تمام اعتقادات و عقاید خالق اثر بر روی نوع تفسیر اثر تاثیر می گذاشت . زندگی نامه و تاریخ زندگیش بیشتر از هر چیز دیگه مهم بود. در این دوره که قرن ۱۵ تا ۱۹ میلادی رو در بر می گرفت ، خوب و بد وجود داشت ، یعنی یک اثر خوب بود یا بد . و این خوب و بد را یک سری معیار های از پیش تعین شده و کلاسیک می گفت . مثلا اگر در یک تصویر (نقاشی) اصول زیبایی شناسی کلاسیک رعایت نمی شد به اون اثر توجه نمی شد . یا مثلا اگر یک فیزیک دان یک اثر خلق می کرد، اون اثر هر چقدر هم عالی بود ، اما مورد توجه قرار نمی گرفت و در مجموع قبل از هر چیز باید مورد تائید چند آکادمی انحصار طلب می بود .

اما این نوع نقد شکسته شد . در نیمه ی دوم قرن بیستم ( ۱۸۵۰ به بعد ) یک اتفاق خیلی مهم افتاد . نمایشگاهی که بعد ها نقاشان سبک امپرسیونیسم رو به شهرت رسوند . قضیه اش از این قرار بود که قرار بود تمام نقاشان در فرانسه نمایشگاهی ترتیب بدهند ، اما طبق معمول آکادمی ها به عنوان فیلتری بودند که آثار نقاشی اول باید مورد تائید آنها قرار می گرفت و بعد نقاشان مجوز حضور در نمایشگاه را پیدا می کردند .

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و فرار از زندان!!!

زندان ها برای فرار ساخته شده اند…!!!

چادر نخی گلدار پیرزن افتاده بود روی شانه‌هایش، جورابش را هم کشیده بود روی شلوار. به میله‌های طلایی ضریح امامزاده دست می‌کشید و اصرار داشت که هر دو طرف ضریح ِبخش خانم‌ها را نوازش کند. زیارتش که تمام شد، صدایش را بالا برد و گفت:

برای سلامتی همه مریض‌ها صلوات…

زن‌های دور و بر همراهی‌اش کردند. خواست تا برای سلامتی آقا امام زمان هم صلوات بفرستیم، فرستادند. آنوقت چادرش را روی سرش کشید و با صدای بلندتر گفت:

برای آزادی زندانیان بیگناه صلوات…

صدای صلوات‌ها بلندتر شد. بعد خیلی آرام و یواش از پله‌ها بالا رفت و رفت. پیرزن،چادرِ نخی ِ گلدار سرش بود، هیچ نشانه سبزی هم نداشت… .

غرق شده‌ایم در دریایی ملتهب و وحشی.اگر می‌خواهی بایستی و مشت بزنی به موج‌ها، تصمیمش با خودت… اما من آدم ایستادن نیستم. خودم را می‌سپارم به دست همین امواج خشمگین، با موج‌ها شنا می‌کنم تا به ساحل برسم، ساحلی که شاید تمام آنچه می خواستم نباشد.

هرکدام اما هزینه همین انتخاب سخت را می‌دهیم، اصلا شاید مشت‌های تو کارسازتر باشد و  هرچند دیرتر و خسته‌تر از من اما، به ساحل بهتری برسی.هـِ هـِ هـِ … اما حالا که تکلیفمان روشن است، بیا و از تنها ماندنت نترس، بیا و این توان باقی مانده را بگذار برای جنگیدن با موج‌ها، بیا و جیغ نکش، دست و پای اضافه نزن تا مرا به ماندن و جنگیدن راضی کنی… من آدم جنگ‌ بی ‌سرانجام نیستم…حرمتی باقی نمانده…

  • Share/Bookmark

سابون و حرمَتِ وزنِ کلمات

کلمه‌ ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. می‌نویسی‌ اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایه‌ی سنگینی که انداخته روی حس ‌ات ؛ می‌خوانم و سنگینی اش شُرّه می‌کند روی دلم.کلمه‌ها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.

تا حال نشسته‌ای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار می‌شود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت‌ دارم‌ ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟

مگر چند بار می‌شود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه‌ تری پیدا کنی برای دوست داشتن ‌اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقه‌ی اتصال من و توست.

آدم‌ها زندگی می‌کنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تک‌تک آدم‌های عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر می‌آورم، تو هم… ؛ همه‌ اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.

با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ می‌گیرد و بو می‌گیرد و برق تازه‌گی می‌بارد از سر و رویش  ؛ بی ‌هر بار ِ آن زندگی به یک‌باره از شکل می‌افتد بی‌رمق می‌شود.مات و کدر و بد رنگ به جا می‌ماند.

من و تو که دیگر خوب یاد گرفته‌ایم هیچ‌ کس نمی‌میرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

  • Share/Bookmark

سابون و آغشتگی…

هیچ دیدی وقتی میری کافه چایی سفارش می‌دی، خانم کافه‌چی برات یه بشقابچه میاره که درونش یک دستمال‌کاغذی چارتا شده‌ است؟ روش یه لیوان آب جوش و کنارشم یک تی بگ (شما بخوانید چای کیسه ای) ؛ بعد دیدی این کافه‌چی هیچ‌وقت به مغزش خطور نمی‌کنه یه ظرف کوچیک دیگه هم بیاره که اون چای کیسه ای ِ خیس‌شده رو بشه گذاشت توش؟که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار لیوان. که هم بی‌ریخت شه، هم دستمال‌کاغذیه نابود بشه. بعد دیدی وقتی چای کیسه ای رو می‌زاری گوشه‌ی بشقاب، هرچه‌ قدر حواستو جمع کنی بالاخره یه گوشه‌ی کوچیکش می‌گیره به دستمال و خیسیِ قهوه‌ای ا‌ش با یه سرعتِ یواش و ملایم راه میفته تو تن ِ دستماله، که همین‌جور که داری نرم‌نرمک با شکلاتِ رو کیکت بازی می‌کنی، می‌بینی اون قهوه‌ای ِ ملایم ِ خیس از همون گوشه‌ی کوچیکِ بی‌هوا، نشت کرده به تمامِ دستماله، همه‌ی همه‌ شو آغشته کرده، آروم و بی‌صدا.

کافه هیچکاک-شهر برمن-کشور آلمان

بعضی آدم ها هستند که حضورشون، بودن‌ شون از همین جنسه. که خیلی آروم گیر می‌کنن به یک گوشه‌ی زندگی‌ ات، به یک گوشه‌ی کوچیکش؛ بعد همین‌جور بی‌صدا و یواش نشت می‌کنن به زندگیت، به تمام زندگیت.

چشم باز می‌کنی می‌بینی روزهات چه‌ همه آغشته‌ی اون آدمه‌ هست، بی‌که حتی فکرشم کرده باشی. که اصلا شده جزو تیکه‌های اجتناب ‌ناپذیر زندگی. جزو اغلب‌هاش، جزو بایدهاش حتی.

انگار ذات آغشته ‌گی به همین جاری بودنِ مدام است.

به همین آرام لغزیدن‌ های مکرر، به سُر خوردن‌های بی‌صدا. لابد به گاهی هم افتادن‌ها و افتادن‌ها و دوباره باز بلند شدن‌ها و سُر خوردن‌ ها ؛ سیال ِ پاره‌ خط‌های پیاپی.

  • Share/Bookmark
برگی دیگر از صفحات سابوني »