سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for فيلم و موسيقی

سابون و مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود

نجوا، شوهر و دو بچه‏اش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مى‏زدند. راست بود. جوانَک به‏حدى خوش‏قیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زن‏ها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مى‏دادند؛ حتى زن‏هاى شوهردار و به‏ظاهر خوشبخت… . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زن‏هایى تنها مى‏ماند… .

آمده بود و درست توى کوچه‏اى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مى‏نشستند. توى خیابان چهلستون پینه‏دوزى داشت. البته کسى مُنکر خوش‏قیافگى‏اش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغ‏ترین خیابان‏هاى تهران با آن‏همه گرد و خاک و دود گازوئیل مى‏نشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمى‏گردد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و می خواهی رقاصه ی مرا ببینی؟

فکر می کردم باید جمع و جور کنم. کوله بارم را سنگین کنم. توشه ی سفر. نقشه ی راه. این آخری ها جعبه ابزار. نظریات مختلفی در بابِ زیستن. زیاد طول نکشید، یا من چشم باز کردم و احساس کردم زمان زیادی نگذشته. دریافتم نیاز به چیزی ندارم. همین خودم را حمل کنم خودش خیلی است؛ سبک و چابک.

دو کلمه ای که قرض گرفتم، از کسی یا چیزی؛ یادم نیست. نمی خواهم به یاد بیاورم. می خواهم فراموش کنم. اما هنوز یکسالش تمام نشده بود. موهای صاف و لختِ بلند داشت و چشمهایش مثل دو یاقوت سرخ بودند. آدمیزاده بود یا تخمِ جن؟ آن اوایل این تفاوت ها برایم معنا داشت. بین این دو و خیلی چیز های دیگر مرز وجود داشت. این اواخر هیچ چیز با چیزی مرز ندارد. همه ی مرزها برداشته شده و دنیا مثلِ کف دست یکدست و مجاز است.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و خود فریبی مرد…

ناستانکا دختر زیباروی و محجوب با مادربزرگ کور زندگی می‌کند. مادر بزرگ سخت‌گیر است و برای کنترل دختر، لباسش را به لباس خود سنجاق قفلی می کند. ناستانکا روزها در انزوای کامل کنار پیرزن مشغول گلدوزی است. آمدن مستاجر جوانی این وضع را تغییر می‌دهد. خواندن رمان‌‌هایی که او برای ناستانکا و مادر بزرگ می‌آورد و بخصوص رفتن به تئاتر، روحیه دختر را دگرگون می‌سازد. زین پس زندگی در انزوا برای ناستنکا بیشتر از پیش تحمل‌ناپذیر است.

او عاشقِ جوانِ مهربان می‌شود ولی قادر به بیان آن نیست. ناستانکا به محض دیدن مرد، مثل آلبالو سرخ می‌شود. ناستانکا بخصوص از این که مرد از ماجرای سنجاق بودنش به مادربزرگ خبر دارد، خجالت می‌کشد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »