سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for فلسفه

ثابون و دخترم بزرگ شد و رفت

-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.

-چقدر هم تنها
-خیال می‌کنم
دچار آن رگِ پنهان رنگ‌ها هستی.
-دچار یعنی
                   عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بی‌کران باشد.
.
.
دخترم دارد دندان در می‌آورد٬ با خودم می‌گویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی‌ با کدام یک از گل‌اندام‌های شهر بوده است.افسوس اگر گل‌اندام‌ها هم به اندازه‌ی تو مهربان و بی‌وفا بودند٬ دیگر آن وقت سال‌ها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و هم‌خوابگی‌های رویاهامان را…آن‌وقت با خیال راحت می‌نشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ  آتش می‌سپردم.
/
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره‌ی جهان کوچک‌تر از آن می‌شود
که نمی‌دانم چه…!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزه‌ی لبخندم.
سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموخته‌ام.
/
هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم می‌آیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوت‌آلود میپرسی امسال بالاخره پیچک‌های باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟
دلم می‌خواهد خودت می‌آمدی و می‌دیدی که دیگر روزهاست گل‌های لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمی‌روییند.
حالا همه‌شان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک می‌کشند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

ثابون و بی وفا

کانی (لین) و ادوارد (ریچارد گر) زن و شوهری هستند که زندگی آرامی را سپری می کنند. یک روز که هوا زیاد مساعد نیست، کانی برای انجام کاری راهی منهتن می شود. طوفان شدید باعث می شود او در خیابان با پل مارتین (مارتینز)، جوان فرانسوی خوش قیافه که تعداد زیادی کتاب حمل می کند، تصادف کند. آسیب دیدن زانوی کانی راهی جز رفتن به آپارتمان پل که در همان نزدیکی است باقی نمی گذارد. کانی از خانه پل با منزل خود تماس می گیرد و به پسرش چارلی می گوید که دیر به خانه می آید. موقع رفتن پل یک کتاب شعر فارسی « رباعیات عمر خیام » به او هدیه می دهد. وقتی کانی به خانه بر می گردد ماجرا را برای همسرش ادوارد تعریف می کند، اما واضح است که مجذوب پل شده و کمی بعد راهی شهر می شود تا او را ببیند. ادوارد به کانی شک می کند و بالاخره یک کارآگاه خصوصی استخدام می کند تا کانی را تحت نظر بگیرد … جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و دوستی خاله خرسه

صدای جیک جیکش میاد،سریعا از رو بالکن می پری میای بیرون و میری برش می داری و فشارش می‌دی تو مشت‌ات و می‌شینی زیر آفتاب و فکر می‌کنی اگه ولش کنی واسه خودش تو باغچه بپلکه، دلش می‌گیره و فکر می‌کنه بهش اهمیت نمی‌دی. تاب‌اش می‌دی و اونقد فشارش می‌دی که رنگای پَراش توی عرق کف دستت آب می‌شه و کف دستت سرخابی می‌شه و گردنش داغ می‌شه و شل و کرخت می‌شه و سرعتِ پلکاش که اولاش تند‌تند می‌زدشون به هم کم می‌شه و ضربان قلبش می‌یاد پایین و فرکانس جیک‌جیکاش که رو مُخ‌ات بود افت می‌کنه. می‌گی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم که مریض شده و می‌دوی می‌ری صندلی می‌ذاری زیر پات و سه‌چهار تا آسپرین بچه از تو کابینت پنجم از ردیف بالایی برمی‌داری و تو یه نعلبکی ماست حلشون می‌کنی و می‌بری زیر آفتاب همون‌جوری که هنوز داری کف دستت فشارش می‌دی، نوکِ‌شو تا ته باز می‌کنی و با قاشق چایی‌خوری کم‌کم می‌ریزیش ته حلقش. انگار داره خوب می‌شه چون یهو خیلی داغ می‌شه و بعدش کم‌کم سرد و قلبشم دیگه نمی‌زنه. اَه این چرا این‌جوری شد؟سریع یه گودال دیگه گوشه‌ی باغچه می‌کَنی و چال‌اش می‌کنی و خاک می‌ریزی و قشنگ لگد می‌کنی تا سفت شه، یه چوب کبریتم می‌کاری واسه نشونه؛تیز و تند میدوی میری بالا رو بالکن به دنبال ستاره ای دیگر…

سابون و خواب یا حقیقت

دو روز پیش بود که طبق معمول توفیقی اجباری باعث شد من تا ساعت ۸:۴۵ صبح نخوابم،بعدش هم که باید ساعت ۹:۳۰ جایی می بودم،به طبع هم وقتی نبود برای خوابیدن و این توفیقات اجباری همین طور ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه دیروز و خلاصه، پیرامون اجازه ی به رختخواب رفتن رو به من داد.به چُرت که رفتم حس کردم از خستگی زیاد اصلا خواب خوبی نخواهم داشت و از طرفی تنبلی ناشی از خستگی اجازه نمیداد برم یک دوشی بگیرم و سبک بشم تا شاید خواب لذت بخشی داشته باشم؛از این رو تا ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح امروز مداما در بستر قلط میزدم و امان از داشتن یک خواب راحت.با یک جهش از جا پریدم و حوله و باقی موارد مورد نیاز برای حمام را از کمد برداشتم و رفتم به سمت حمام.دوشی کامل گرفتم و اومدم بیرون با حوله طبق معمول نشستم پشت این سیستم های دوست داشتنی ام و تا ۷:۳۰ دقیقه صبح همین پشت بودم و مشغول کدنویسی و آماده سازی یک پروژه.خلاصه رفتم دوباره بگیرم بخوابم(حالا چی رو بگیرم بخوابم،نمیدونم).خلاصه در خواب عمیقی فرو رفتم و چنان دیدم که در ذیل تشریح می کنم:

« در یک زمین پر از شالی های برنج هستم و بادی ملایم از سمت شمال به سمت من می وزد و بینی ام را پر میکند از بوی عطر برنج سبز.آفتاب از پشت سرم به من می تابد پس می توانم حدس بزنم که بعد از ظهر و حوالی غروب است.جایی که ایستاده ام تقریبا وسط یک دایره است که شالی ها را درو کرده اند.پس می توان حدس زد که اواخر مرداد و اوایل شهریور است که زمان درو کردن برنج است.چند نفری که انگاری آشنا هستند با فاصله در اطرافم مشغول کار کردن هستند و گاهی مرا صدا میزنند و به نشانه محبت می گویند بیا پیش ما دیگه.چرا اونجا وایسادی.کمی دورتر یک کمباین سبز میبینم که تِرتِر کنان مشغول درو کردن است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و قوطی حلبی ها

می خواستم فرار کنم از قوطی های حلبی که با نخ های رنگی و پارچه های پوسیده در تمام آدمها آویزان بودند و مدام در من به هم می خوردند و صدای مرا از تو می دزدیدند .نتوانستم ؛تو نفهمیدی فرار کردن چقدر سخت می شود؛وقتی پشت سر هم تاس یک بیاوری وقتی بعدش نوبت تو باشد.

ثابون و زن درونم

زن درونم روزهاست که گریه می‌کند همین‌ جا در گوشه دنجی که روزگاری شادترین احساساتم مهمانش بود ، ضجه می‌زند و من همانند باربری صبور  ، بارش را نه بر دوشم که بر دلم حمل می‌کنم.
چه کسی می‌گفت تکرار ، بردبارت می‌کند و تحملت را افزون؟

سابون و بوی خاک

من آن نهنگ کوچکم که روزی کسی افسانه ی  سرگشتگی نهنگها را برایش گفت. داستان آن روزی که نهنگ ها خشکی را رها کرده پا به دریا گذاشتند، تا غذای بیشتر بیابند و دشمنان کمتر. آن روز که در افقِ اقیانوس ها آنقدر دور شدند که خانه را از یاد بردند و گم شدند و گم ماندند. دست و پای شان باله شد و پوستشان چرمین و دریایی شدند.
من آن داستان را از اعماق درونم باور کردم. نهنگ ها آب شش ندارند. نهنگها پستاندارند. همه چیزشان به خاکیان می ماند. ما اهل این آب های سرد و تاریک نیستیم. ما مالکان سواحل آفتابی و پر درختیم. ما عاشقان صدای باد و آواز مرغان دریایی هستیم. ما در خلسه چرت های آفتابی در بعد از ظهر های داغ تابستانیم. این سکوت وهم انگیز عمق تاریک اقیانوس, این موجودات غریب و خاکستری چیستند؟ این ترس دائم، حس مزمن سرگشتگی و تنهایی که همیشه و بی دلیل با خود حمل می کنیم از کجاست؟ درست است. همین است. این افسانه راست است. ما اهل خاکیم  و تمام اندوه سالیان من با این کشف نابود شد و آرامشی عمیق جای آنرا گرفت؛ به سطح آب رفتم و آنچنان نفس کشیدم که انگار دوباره زاده شدم. سلام ای آسمان آفتابی. سلام ای کوه های دور. سلام ای بادهای گرم….

به خانه باز خواهم گشت. حتی اگر همه منع ام کنند که نرو. آن ساحل را خواهم یافت. حتی اگر هفت اقیانوس را طی کنم. ساحلی که اولین نهنگ از آنجا پایش را در آب گذاشت. شن های خشک را لمس خواهم کرد و فریاد خواهم زد: من رسیدم. و دیگر هیچ چیز مهم نخواهد بود. هیچ چیز. اینکه بعد چه رخ خواهد داد. چه خطراتی خواهد بود و چه خواهد شد. برای من رسیدن به خانه پایان همه چیز خواهد بود.
من به راه افتادم. از آن خلیج دلگرفته بیرون زدم و همراه با جریان آب های گرم به شرق رفتم. عده ای به دنبالم روان شدند. بزرگتر ها برای اینکه منصرفم کنند و جوانتر ها تا ببیند جریان چیست. روز ها بی وقفه رفتم. پیر تر ها که از بازگرداندنم پشیمان شدند باز گشتند اما عده ای از جوان ها ماندند. آن ها هم می دانستند با سایر آبزیان یکی نیستند. آن ها هم حس ترس و گم گشتی من را می شناختند. رفتیم و رفتیم و رفتیم. از کنار تمام سواحل پر نور حاشیه اقیانوس گذر کردیم و من هیچ ساحلی را آشنا نمی دیدم.
تا این که یک روزصبح خیلی زود وقتی برای تنفس به سطح آب آمدم دیگر پایین نرفتم. بوی این خاک مثل یک چیز سحر آمیز مرا به روزهای خیلی خیلی دور برد. به اولین خاطره ام از خوردن شیر مادر. به حس شیرین گرمایی که از تن او به من جاری می شد. اشک هایم روان شد و به دوستانم گفتم: ما رسیدیم.

ماهیگیر پیر به سرعت تا کلبه ساحلی اش دوید اما وقتی گوشی تلفن را برداشت نمی دانست به کی زنگ بزند. به خواهر زاده اش زنگ زد که دانشجوی جوان و طبیعت دوستی بود. ساعتی بعد ساحل پر شد از جوانان و خبرنگاران و مردمان با بیل و سطل های آب و طناب های کلفت. در شهر دیگر همه شنیده بودند که ده ها نهنگ خودکشی کرده اند.
همه می دویدند. یکی بیل می زد تا از دریا آبراهی به سمت نهنگی باز کند. یکی سطل سطل آب روی نهنگی می ریخت تا پوستش در زیر آفتابِ هر لحظه داغ تر نیمروز نخشکد. عده ای نهنگی را طناب پیچ کرده بودند و جسم سنگینش را به سمت دریا می کشیدند. خبرنگاران عکس می گرفتند و با زیست شناسان مصاحبه می کردند: این به خاطر آلودگی آبها و اختلال در سیستم جهت یابی و….
یکی فریاد زد: این یکی دارد میمیرد. نهنگی بود جلوتر از همه روی شن های خشک و سفید آرمیده. چند نفری به سمتش دویدند. مردی گفت: خیلی دیر شده و زنی جوان به گریه افتاد.

گربه شور:

- دیروز اتفاق خیلی خوبی برام افتاد و خیلی خیلی خودم و خانواده ام رو خوشحال کرد.

- امشب وقت کردم و یک خونه تکونی حسابی کردم و سابون رو تغییر شکل دادم.حالتش خیلی بهم حس خوبی میده.اما در مورد رنگش؛تا الان سه نفر نسبت به رنگ سابون اعتراض داشتند که باید عرض کنم به دلیل اینکه در ابتدا اون header بالای سابون رو طراحی کردم،مجبور شدم به دلیل همخوانی و کنتراست رنگها در متون از همین رنگ قهوه ای و خردلی استفاده کنم که البته به دل خودم نشسته و راحتم توش!راستش از نظر خودم خیلی حرفه ای و خوشکل شده.مبارک صاحبش.

برگی دیگر از صفحات سابوني »