سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for شعر

ثابون و همیشه نباید گفت…

می‌خواهم برایتان داستانی بگویم. داستانی که نمی‌دانم و نمی‌دانی از کجا شروع شده و به کجا می‌رود. روایتی که قهرمانش من نیستم. دیگری هم نیست. حرف است و زمانی که در لحظه متولد می‌شود. داستانی که هیچ قهرمان از پیش پرداخته‌ای ندارد. هیچ صحنه‌ای ندارد؛ هیچ دیالوگی. داستانی که همه‌اش ردپاست. ردپای آدم‌ها، دیوارها، خیابان‌ها، شیروانی‌ها. وسط‌هایش یکی می‌آید قهرمان می‌شود. چندتا می‌آیند قهرمان پنداشته می‌شوند. بعضی‌های دیگر هم. دیده‌ بشوند و نشوند می‌روند. کسی نمی‌ماند. صحنه‌ای ابدی نمی‌شود.

آغاز که می‌شود فقط زمین هست. آخرش باز هم زمین است.

تویی که این داستان را می‌خوانی یک جور نگاه می‌کنی صحنه‌ی اول را. آن آب و آسمان را. یک جور دیگر اما دوست داری صحنه‌ی آخر را. آخرش می‌دانی که بکارت زمین از دست رفته. می‌شناسی‌اش. که ساییدن قدم‌ها را چشیده روی بدنش. می‌دانی که چه دلتنگ هجوم خاطره‌هایش مانده حالا. چه پر شده از ردپا بی‌که به همه‌ش بریزند. بی‌که دیده شوند. بی‌که بداند، ببیند، لمس کند این مفصل ِ بودن‌ها را چشم‌هایی که رد داده صفحه‌های میان اول و آخر را؛ میان این دو سکون ِ یک‌جور را. غریبه‌ی تندرو، دنبال آغاز و انجام که نمی‌داند حالا کدام چروک را کدام عابر بر خط رخ امروزش انداخته. کدام گل را کدام مسافر بوییده، چیده، نبرده. کدام شاخه را کدام مرد گرفته، بلند شده. کدام سنگ را کدام آسیابان چرخانده، وارسی کرده. تو اگر عاشق میانه‌ها باشی. که بند اول و آخر نشده باشی می‌بینی‌اش حالا که چه پر شده. چه اندازه بزرگ شده. تودار شده. چه حسی کرده، چه حظی برده از این فرش بودنش. از این بستر بودنش، از این بوم بودنش برای نقاشی‌ای به بزرگی ِ خلقت، بزرگی ِ بودن.

تویی که صفحه‌ی آخر را می‌خوانی می‌فهمی که همیشه نباید گفت.

همه‌ی وقت‌ها زبان روایت‌گر ِ قصه‌ی عظیم دلتنگی نیست، نمی‌تواند که باشد. نمی‌شود. نباید. می‌فهمی که بی‌حرف و شکایت و توقع هم می‌شود دلداده بود. دلداده شد به بی‌اختیاری. به سایش قدم‌ها روی وجودت. به حتی نادیده‌گرفتنت وقتی تو به مراد بخت رد خورده‌ی داستانی نه رد گذارده. که این شانس را داری که از این قدم ردی بر تو بماند چه رد تو بر کف پاها هیچ‌وقتی نماند. آخرهایش نگاه می‌کنی زمین را آسمان را آب را و دلت پشت هر رد نازک محوی مخفی می‌شود. زمین را توی دلت جا می‌کنی با عشق. تو که صفحه‌ی آخر را می‌خوانی خیلی طول می‌کشد تا دلت بیاید ببندی و بگذاری‌ به حال خودش، در حال خوشش بماند. آخرش اما می‌بندی کتاب را و رد چشم‌هایت را، نگاهت، فکرت را روی کلمه‌ها برای متلاطم ِ خطوط به یاد زندگی می‌سپاری.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

صابون و دانی راز این دل را؟

«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟

پنهان خورید باده!

که تکفیر می کنند، ناموس عشق و رونق عشاق می برند؛عیب جوان و سرزنش پیر می کنند.گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید؛مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند.

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند.»

قافیه‌اندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیه‌اندیش من قافیه‌ی دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم

.

.

عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.

هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن

گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است

او عاشق پیشه بود

عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست

ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود

عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود

هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن

عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنه‌ی او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و گذران پاییز

پاییز که میاد، دعا میکنم؛پاییز میره! روزا میگذره، زمستون دیوونه میکنه، هیچ خبری نشده هنوز!
یه فصل ِ دیگه،یک روز دیگه…
پاییز میاد دوباره، و من دیگه، حتی دعایی، برای «کردن» ندارم!

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »