مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for شعر
آذر ۲, ۱۳۸۹ at ۴:۵۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, انسان شناسی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی
رو به رویت خواهم نشست، تا تو از نفرت هایت بنویسی…
می توانی؟!
نگاهش کردم… مرا فروخته بود به نمیدانم چه مبلغی و حال که همه چیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش میکردم، اشک در چشمانش حلقه زده بود…

نمیتوانستم انکار کنم که دوستش داشتم و دوستش داشتنم بود که مرا به آن حال انداخته بود و او را به آن حقارت متهم کرده بود…! مرا فروخته بود و دستانش میلرزید… حال که مرا فروخته بود و من همهچیز را فهمیده بودم و مبهوت نگاهش میکردم، دستانش میلرزید و مرا میآشفت… میترسید و من هم میترسیدم از ترسش و از نگاهش میخواندم که از من انتظاری دارد… که بلایی سرش بیاورم… که تقاص فروختنم و تمام آنچه با من کرده بود را یکجا پس دهد و من میترسیدم از ترسش چرا که هیچ نداشتم که به او بدهم… نه تنفری و نه حتی آهی از روی افسوسی که گویی با خود به دوش میکشم…! هیچ نداشتم و نگاهش آشفتهام میکرد… چشمان کسی که مرا فروخته بود و میدانست که میدانم و میترسید و من از ترسش هراس داشتم!
عاقبت نمیدانم… کشتنش بود که بی هیچ تنفری به سراغم آمده بود و با صدای وهم آلود آژیرها و نورهای آبی و قرمز آمیخته شده بود یا کشتنم… او مرا فروخته بود و من مرده بودم و او هم جایی میان نورهای آبی و قرمز محو شده بود… نمیدانم مرده بودم یا مرده بود و یا مرده بودیم… اما میدانستم به من خیانت کرده بود و مرا فروخته بود به نمیدانم چه مبلغی و میدانست که میدانم و من چشمانش را میدیدم که هراس دارند و از هراسشان میترسیدم…!
آبان ۲۴, ۱۳۸۹ at ۳:۲۰ ق.ظ · در سطل فلسفه, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی
یادت هست بچه که بودیم عصر جمعهها همه دور هم جمع بودند؟ خاله و عمه و دایی و بابابزرگ و مامانبزرگ و بقیه. بعضیهاشان را خیلی دوست داشتیم و از بودنشان لذت میبردیم و بچهها. قد و نیمقد. بعضیشان بزرگتر از ما و بعضی کوچکتر. با بعضی هم ،همسن بودیم. شلوغ و پلوغی بود. میدویدیم و بازی میکردیم. سربهسر کوچکترها میگذاشتیم. از بزرگترها فرار میکردیم. هِرس کمطاقتترها را درمیآوردیم. بعضی وقتها نهیبی یا کتکی شاید. گاهی به گریه میافتادیم. قهر میکردیم. ولی بیشتر از چند دقیقه طول نمیکشید. زود دوباره راه میافتادیم و میدویدیم و اذیتهای جدید میکردیم… آن وقتها در خلسه بودیم. مست و سرخوش سرمیجنباندیم و عذاب میدادیم. معنای کامل درلحظه بودن. سرخوشی ِ کامل. نه قبلاش یادمان بود، نه به بعدش فکر میکردیم. به بعدش که یواش یواش عصر میشود و مهمانها میخواهند یکییکی بروند فکر نمیکردیم. ولی یواش یواش عصر جمعه میشد و مهمانها یکی یکی میخواستند بروند و ما ناگهان انگار تازه متوجه فاجعه شده بودیم. ناگهان بار غمی بر دلمان میریخت…

بعد همه میرفتند. حالا ما مانده بودیم و سرخی غروبِ جمعه و بار تنهایی و بغض گلو. یادت هست در این مواقع آدم دچار استیصالی میشود که در آن هیچکاری نمیتواند بکند؟ دیگر نه حوصلة بازی داری، نه تلویزیون لذتی میدهد. درس و مشق که حرفاش را نزن. همین طور تنها هم که نمیشود نشست، خُرد میشود آدم زیر بارش. حتی بغضات هم نمیترکد که گریه کنی و راحت شوی. مجبوری یک جوری سَر کنی. تلویزیون را این کانال و آن کانال میکنی، ولی زود خسته میشوی. سری به کوچه میزنی تا بلکه بچهها را ببینی و تنهاییات یادت برود؛ ولی زود حوصلهات از آنها هم سر میرود… با همین این در و آن در زدنها و از این کار به آن کار رفتنها وقت را میکشی تا تمام بشود و بخوابی. اما دست کم دلات خوش است که چند ساعتی است و بالاخره تمام میشود. صبح فردا روز دیگری است. مدرسه است و بچهها و درس و شیطنت. امید داری و تحمل میکنی؛ و تمام میشود و صبح شنبه میرسد که روشن است و شلوغ و پرانرژی…
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۱۴, ۱۳۸۹ at ۳:۰۳ ق.ظ · در سطل فلسفه, گوگل و امکانات, وبلاگ و سیستم ها, نرمافزار, هوش مصنوعی و رباتیک, مديريت, مردم, مردان, امنیت و سکیوریتی, ادب و هنر, تجارت الکترونيک, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, رمز نگاری, زنان, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی
همیشه سعی کرده ام بدون کوچکترین دخل و تصرفی کف های تراوش شده توسط دوستان را در صابون انتشار دهم.گاهی به واسطه ی درخواست کف کردگان محترم از انتشار آنها اجتناب می ورزم و به صورت خصوصی ثبت می شوند.کف های خوانندگان سابون برایم بسیار مهم است و تک تک آنها را دقیقا بررسی میکنم.از اطلاعات نام و شهرتشان گرفته تا تاریخ و ساعت ثبت کف اشان… گاهی هم نیم نگاهی به اطلاعاتی می اندازم که سیستم پیچیده ی سابون به واسطه ی نگهداری اطلاعات در خود ثبت میکند.اما گاهی این اطلاعات خیلی به درد سابون نویس می خورد.توضیح بیش از این نمی دهم و می رویم به سراغ اصل ماجرا…
طی سابون کاری «سابون و عمق یابی یک تعلق» ؛ کف کرده ای به نام «مونا» در تاریخ هشتم مرداد ماه کامنتی با این مضمون ارسال داشته اند:
بله در واقع شما همیشه سفسطه می کنی خیلی وقته راحت رو گم کردی خودتو گم کردی تو حتما باید تحت نظر روانکاو باشی چون همه اینها ریشه در کودکی و ضمیر ناخودآگاهت داره اینکه اینجوری خالی می شی واسه خودت بد نیست اما بیشتر وقتا هم واسه ذهن های خام و تحریک پذیر خیلی مضری مثل ویروس تو حتما بزرگترین تفریحت خوش گذرونی با دخترهاست تقریبا همه نوشتهات رو خوندم دوستانه می گم تو مشکل داری.دنیای ما آدما خیلی کثیفه حداقل با این حرفات عشق و دوست داشتن هایی رو که وجود داره لکه دار نکن و ذهن کسی رو مغشوش نکن.

در پاسخ به ایشان عرض کردم:
ممنون از اظهار نظر صریح و بدون غلوغش شما …
ستون سوم ، بلوکِ «با سابون خوان ها» را مطالعه بفرمایید.
ستون سوم،بلوکِ «با سابون خوان ها» اینطور نقل می کند:
سابون از دل می نویسد؛بر سابون نباید خرده گرفت.تمامی نگارش های سابونی و یا نظرات کفی از جانب نویسنده ی سابون صرفا نظر، اعتقاد ،بینش، اندیشه ، راهبرد ، راهکار، سمت و سوق فکری ، عملی، تئوری، علمی و … شخصی وی است.از این رو بدیهی است هرآنچه که بیان و یا به رشته ی تحریر درآمده و می آید فقط و فقط در افکار سابون نویس است و اگر توهین،جسارت و کج نویسی در آن صورت پذیرفته است بر گردن سابون نویس قرار دارد.ارائه و نگاشت مطالب در این وبگاه کف آلود به معنای اشاعه و گسترش و تشویق خوانندگان،نیل به سمت و سوی اهداف فکری سابون نویس نمی باشد و تمامی خوانندگان در برداشت از مطالب حق آزاد و محفوظی دارند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »