مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for شعر
مهر ۱, ۱۳۸۸ at ۵:۰۶ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, شعر, مديريت و تاثيرات سابوني: پیاز, اول مهر, ثابون, سابون, صابون
چند پیاز گوشتی بزرگ آبدار بر میدارم. زیر آب سرد پوستش را با خنجر قلفتی میکنم. سر و تهش را میزنم. از تو جاظرفی یک دیس بزرگ بیرون میارمو و میذارم روی زمین.رو زمین رو به همشون می شینم و نگاهشون میکنم،شروع به خورد کردن پیاز و اشک ریختن پشتش.دیگه هیچکس حواسش به اشک های من نیست؛همه می خندن و از دور داد میزنن:«ریز خرد کن تا تو خورشت درشت نباشه».هیچکس سئوال پیچت نمیکنه .هیچکس نصیحتت نمیکنه و مدام بهت نمیگه آیا چیزی که براش گریه میکنی ارزشش را داره؟جلو جمع گریه کردن را تجربه میکنی بی آنکه کسی اهمیت بده.بله پیاز ارزشش را دارد.فقط باید مرقب لرزش شانههایت باشی…
ثابون یک نفره:
راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم
گربه شور:
+ تا حالا توجه کردین چرا کلاغ ها هیچ وقت پایان قصه ها به خونشون نمیرسن؟به نظرتون این کلاغ ها نباید یک روزی به خونه اشان برسن!آخه اینا چه گناهی کردن که قصه ها به پایان می رسن ولی اینا به خونشون نمیرسن!؟
+ دوشنبه (بعد از عید فطر)،صبح ساعت ۹ حدودا می خواستم برم کله پاچه بزنم(جای همه خالی) که مسیرم از میدان مصلی شهر رشت بود.در آنی صحنه ای مسخره و مستهجن و فوق جاهلانه نظر منو به خودش جلب کرد.اینکه حوضچه وسط میدان مصلی(یکی از میدان های اصلی شهر رشت) رو قرمز کرده بودند.به نحوی که انگاری خون داره فواره میزنه از زمین و یک منظره ی خیلی زشت حداقل برای من بوجود آورده بود.نمیدانم دلیل این کار چه بوده.ولی هر چیزی که بوده چهره شهر رو فوق العاده کریـــــــــه و روح خراش ده کرده و میکند!!عکس هایی از این فاجعه رو در + و + و + و + و + و + می توانید رویت کنید!!!
+ راستی یادم بیارید باید درباره من و سابون رو دوباره بنویسم.چون از اون سالی که اونا رو نوشتم خیلی میگذره و خیلی چیزها عوض شده.
+ یک اول مهری دیگر.زندگی راستی چه زود میگذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه میآمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و کف دستی تاول زده از ترکۀ آلبالو و مادر که دلسوزانه به تسلای ما و یا شاید به دلوجوئی از خودش، با همۀ دانایی که داشت زمزمه میکرد:«بچه جون تو هنوز نمیدونی،از قدیم گفتهاند چوب معلم گُله…!؟»واقعا که زندگی راستی چه زود میگذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدمهایش دست تو را گرفته بود و در درازنای خیابانی آنسوتر محله و خانه کشیده میشد و به دنبال خودش میکشاندت. دیر شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودی و به دلشورۀ اولین روز مدرسه پا از پا برنداشته بودی، دیر شده بود.مادر با گامهای کشیدهاش تو را به دنبال میکشید و بال چادرش در باد بال بال میزد و کشیده میشد. رگهای از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهی که قدمهایش را سست میکرد تا نفست راست شود و پس نیفتی، فرصتی میشد تا نگاهت به نگاهش بیفتد. نگاهی که آمیزهای از غرور و ترحم بود. (غرور شاید از اینکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسیده. ترحم اما چرا…!؟)میبردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. میرفتید تا تو بمانی و او برگردد.تجربۀ اولین جداییات شاید.راستی که چه قلمهایی داشتیم. چه شیشههای مرکبهایی. چه لیقههای دواتی…یادت هست؟ چه خطی مینوشتیم.«ادبِ مرد،به ز دولت اوست»؛و بالاخره که امروز، در خطی از مدارات دوم یا سوم زمین باز به هم میرسیم. با کولهباری از خاطرات و یادها. خاطرات و یادهایی که در گذران اینهمه سال کمرنگ و بیرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمی موهای من و تو. به هم میرسیم. نگفته، انگار که گفتهایم، گذشتهها گذشته. حالا دیگر نگران سرزمین پدریامان هستیم و زبان مادری بچههایمان.قافلۀ عمر میگذرد و چه تند و شتابان. من و تو نیز با این قافله همراهیم و میرویم. خاطرات و یادهایمان پاک و کمرنگ میشود. رشتههای نقرهای و سفیدی که به نقد جوانی خریدهایم، زینت موهایمان میشود و نگاههایمان نگران آینده است.اول مهر بر شما تسلیت باد…!
نقطه سر خط! پایان.
شهریور ۴, ۱۳۸۸ at ۸:۱۱ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, مديريت, نقد سیاسی و تاثيرات سابوني: آشیان, خمیازه, دختر, شاسخیم
شاسخیم که میبینم شاشم میگیرد
صدای قیژ و قوژ موتور را که میشنوم
میدوم توی حیاط
در را باز میکنم
که نامه جدیدت را از پستچی بد اخلاق بگیرم
وانتی واستاده و داد میزند خونهدار و بچهدار زنبیلو بردار و بیار
سرت را که جلو می یاری
لبهایم را غنچه میکنم
وقتی میروی
میدانم که برنمیگردی…بر نمیگردی …
گربه شور:
+ خیلی باحاله.دارم یکی از آهنگ های قدیمی رو گوش میدم.آهای دختر چوپون آهای دختر چوپون،دل دیوونه رو کشوندی تو دشت و بیابون،از این سو به اون سو،چه پاک و آشناست ساده نگاهت،چه بی ریاست نجابت سلامت،من حتی توی خوابم نمی دیدم،که چشمام وا بشه به روی ماهت،از تو پس کوچه تنهای دل،عشق تو منو صدا کرد،خودمو بی خبر از من گرفت،با تب عشق آشنا کرد + # ؛حاظرم سر هر چی تو بگی شرط ببندم که نمیدونی چه خاطره ای از این آهنگ دارم.ولی من خیلی خوب یادمه.اولین بار جلو شومینه با سنگهای نا مرتب قهوه ای سوخته بود و ما زیر پتو … همون روزی که من انتهای یک جسارت بودم و تا در آستانه ی خفگی…(خواننده این شعر سیاوش صحنه هست که این شعر از آلبوم پدر است).
+ یک سر بیدارم که خوابم نبره ساعت ۸ باید برم یک جائی که اگر نرم قرارداد بی قرارداد میشم.الان ساعت ۷:۵۸ دقیقه…
+ یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم؛در کنار لاله و گل آشیانی داشتیم…
+ کسی که خوابه هیچوقت خمیازه نمیکشه. خمیازه مال کسایی هست که بیدارن. وقتی چشاتو بستی و خودتو زدی به خواب و پلکت میلرزه، لااقل خمیازه نکش شوشو جان.
شهریور ۳, ۱۳۸۸ at ۳:۵۶ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, کتاب
مرا ببوس ، مرا ببوس ،
برای آخرین بار ،
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان ، هم پیمان با قایقران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شب ها دارم با یاران (یارم)پیمان ها
که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها
(آه) شب سیاه ، سفر کنم
ز تیره راه گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا ، امشب بر تو مهمانم ، در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا ، از برق نگاه تو ، اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
گربه شور:
+ یادت هست اون قدیم ندیما وقتی با گچ رو تخته ی کلاس می نوشتی و معلم از بالا عینک بهت زل می زد تو حرکتی سقوطی به سمت جا گچی داشتی؟
+ یادت هست …
+ یادت هست …
+ اون بالا می خواستم خیلی یادت هست … بنویسم٬ولی نتونستم به خدا…برای خودش نتونستم.نتونستم.
+ مرا ببوس٬برای آخرین بار …
مرداد ۷, ۱۳۸۸ at ۳:۳۰ ق.ظ · در سطل درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, شعر, مديريت و تاثيرات سابوني: مولانا, ثابون, سابون, سابون کاری, صابون
+ از اینکه سابون طی این چند روز و کلا اواخر نا پایدار بوده و از دسترس خارج میشده عذر خواهی میکنم.این عدم دسترسی به دلیل تغییر سرور و جابجایی ها و گرفتاری های تغییر سرور بود.
+ حتما می پرسید تازگی ها سرور تغییر داده بودم که!پاسخ می شنوید گاها اتفاق می افتد.لازم بود.(ای گرفتار بودیم از دست این دیتابیس!حجیم و خیلی بد قلق).
+ منتظر یک سابون کاری عظیم و طویل باشید که بعد از این است.حوصله می خواد خوندن و حلاجی کردنش!
+ این تصویر زیبا رو این بقل سمت راست میبینید؟کار دوست بزرگوارم آقای پاکزاد هست که دست و پنجه اش درد نکنه.
+ شاید ابیات به خوبی قابل خواندن نباشد، از این رو ابیات کامل را که از مولاناست در ذیل تقدیم میکنم:
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند
+ فقط صدای تار و بشنو تا قلبت به حال بیاد.به این میگن مضراب طلایی!(داشتن Flash Player بر روی Browser امریست،بدیهی!).
+ دیگه بسه!برو بخواب.دکتر گفته نخوابی میمیری!موهات که داره میریزه!دندونات که داره همه خراب مبشه!سوی چشات که رفته!زیر چشات که گود رفته!زانوهات که قز قز میکنه!دست به کمر هم که راه میری!گردنتم که آتل بستی میشینی پشت سیستم!اینا همه نشانه های مرگ هست.عزرائیل سلام.
تیر ۲۵, ۱۳۸۸ at ۳:۰۳ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, روزنوشت و ثابون, شعر, فيلم و موسيقی
مرغ سحر ناله سر کن
داغ مرا تازه تر کن
ز آه شرر بار ، این قفس را
بر شکن و زیر زبر کن
بلبل پر بسته ز کنج قفس درا
نغمه آزادی نوع بشر سرا
وزنفسی عرصه این خاک توده را
پر شرر کن
ظلم ظالم ، جور صیّاد
آشیانم ، داده بر باد
ای خدا ، ای فلک ، ای طبیعت
شام تاریک ما را سحر کن !
نو بهار است ، گل به بار است
ابر چشمم ، ژاله بار است
این قفس ، چون دلم ، تنگ و تار است .
شعله فکن در قفس ای آه آتشین
دست طبیعت گل عمر مرا مچین !
جانب عاشق نگه ای تازه گل ، از این
بیشتر کن ! بیشتر کن ! بیشتر کن !
مرغ بیدل ، شرح هجران ،
مختصر ، مختصر کن !
گربه شور:
+ تار میزنم و شعر ملک و شعرا
می خونم!وای خدا چقدر زیباست.
+ هر چقدر دلت بیشتر سوز داشته باشه٬صدای تارت سوزناک تر میشه!
+ مدتی هست این قطعه رو دارم تمرین میکنم.تا حال نمی دونستم صدای خوبی دارم برای این قطعه شعر!سابقا هر موقع در حمام می خوندم صدام قشنگ به نظر می رسید!
ولی الان با تارم همراش کردم.دل آدم جلا داده میشه!
+ اگر بلدی بنوازی از اینجا نت اش رو برات گذاشتم.
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »