مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for شعر
مرداد ۱۴, ۱۳۸۹ at ۳:۰۳ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, امنیت و سکیوریتی, برنامهنويسی وب, تجارت الکترونيک, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, درهم و بر هم, دومين و هاستینگ, رمز نگاری, روزنوشت و ثابون, زنان, شبکه های بیسیم و بلوتوث, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی, فلسفه, مايکروسافت و گیتس, مديريت, مردان, مردم, مووبل تايپ و خودش, نرمافزار, هوش مصنوعی و رباتیک, وبلاگ و سیستم ها, ياهو و ابزارها, گوگل و امکانات و تاثيرات سابوني: وبلاگ, هوشمند, سیستم
همیشه سعی کرده ام بدون کوچکترین دخل و تصرفی کف های تراوش شده توسط دوستان را در صابون انتشار دهم.گاهی به واسطه ی درخواست کف کردگان محترم از انتشار آنها اجتناب می ورزم و به صورت خصوصی ثبت می شوند.کف های خوانندگان سابون برایم بسیار مهم است و تک تک آنها را دقیقا بررسی میکنم.از اطلاعات نام و شهرتشان گرفته تا تاریخ و ساعت ثبت کف اشان… گاهی هم نیم نگاهی به اطلاعاتی می اندازم که سیستم پیچیده ی سابون به واسطه ی نگهداری اطلاعات در خود ثبت میکند.اما گاهی این اطلاعات خیلی به درد سابون نویس می خورد.توضیح بیش از این نمی دهم و می رویم به سراغ اصل ماجرا…
طی سابون کاری «سابون و عمق یابی یک تعلق» ؛ کف کرده ای به نام «مونا» در تاریخ هشتم مرداد ماه کامنتی با این مضمون ارسال داشته اند:
بله در واقع شما همیشه سفسطه می کنی خیلی وقته راحت رو گم کردی خودتو گم کردی تو حتما باید تحت نظر روانکاو باشی چون همه اینها ریشه در کودکی و ضمیر ناخودآگاهت داره اینکه اینجوری خالی می شی واسه خودت بد نیست اما بیشتر وقتا هم واسه ذهن های خام و تحریک پذیر خیلی مضری مثل ویروس تو حتما بزرگترین تفریحت خوش گذرونی با دخترهاست تقریبا همه نوشتهات رو خوندم دوستانه می گم تو مشکل داری.دنیای ما آدما خیلی کثیفه حداقل با این حرفات عشق و دوست داشتن هایی رو که وجود داره لکه دار نکن و ذهن کسی رو مغشوش نکن.

در پاسخ به ایشان عرض کردم:
ممنون از اظهار نظر صریح و بدون غلوغش شما …
ستون سوم ، بلوکِ «با سابون خوان ها» را مطالعه بفرمایید.
ستون سوم،بلوکِ «با سابون خوان ها» اینطور نقل می کند:
سابون از دل می نویسد؛بر سابون نباید خرده گرفت.تمامی نگارش های سابونی و یا نظرات کفی از جانب نویسنده ی سابون صرفا نظر، اعتقاد ،بینش، اندیشه ، راهبرد ، راهکار، سمت و سوق فکری ، عملی، تئوری، علمی و … شخصی وی است.از این رو بدیهی است هرآنچه که بیان و یا به رشته ی تحریر درآمده و می آید فقط و فقط در افکار سابون نویس است و اگر توهین،جسارت و کج نویسی در آن صورت پذیرفته است بر گردن سابون نویس قرار دارد.ارائه و نگاشت مطالب در این وبگاه کف آلود به معنای اشاعه و گسترش و تشویق خوانندگان،نیل به سمت و سوی اهداف فکری سابون نویس نمی باشد و تمامی خوانندگان در برداشت از مطالب حق آزاد و محفوظی دارند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۱۰, ۱۳۸۹ at ۸:۳۲ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, شعر, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردان, مردم, کتاب و تاثيرات سابوني: من, ثابون, ثابون مالی, جامعه, زن, زندگی, سابون کاری, سابون یک نفره, صابون, صابون کاری
میخواهم برایتان داستانی بگویم. داستانی که نمیدانم و نمیدانی از کجا شروع شده و به کجا میرود. روایتی که قهرمانش من نیستم. دیگری هم نیست. حرف است و زمانی که در لحظه متولد میشود. داستانی که هیچ قهرمان از پیش پرداختهای ندارد. هیچ صحنهای ندارد؛ هیچ دیالوگی. داستانی که همهاش ردپاست. ردپای آدمها، دیوارها، خیابانها، شیروانیها. وسطهایش یکی میآید قهرمان میشود. چندتا میآیند قهرمان پنداشته میشوند. بعضیهای دیگر هم. دیده بشوند و نشوند میروند. کسی نمیماند. صحنهای ابدی نمیشود.
آغاز که میشود فقط زمین هست. آخرش باز هم زمین است.

تویی که این داستان را میخوانی یک جور نگاه میکنی صحنهی اول را. آن آب و آسمان را. یک جور دیگر اما دوست داری صحنهی آخر را. آخرش میدانی که بکارت زمین از دست رفته. میشناسیاش. که ساییدن قدمها را چشیده روی بدنش. میدانی که چه دلتنگ هجوم خاطرههایش مانده حالا. چه پر شده از ردپا بیکه به همهش بریزند. بیکه دیده شوند. بیکه بداند، ببیند، لمس کند این مفصل ِ بودنها را چشمهایی که رد داده صفحههای میان اول و آخر را؛ میان این دو سکون ِ یکجور را. غریبهی تندرو، دنبال آغاز و انجام که نمیداند حالا کدام چروک را کدام عابر بر خط رخ امروزش انداخته. کدام گل را کدام مسافر بوییده، چیده، نبرده. کدام شاخه را کدام مرد گرفته، بلند شده. کدام سنگ را کدام آسیابان چرخانده، وارسی کرده. تو اگر عاشق میانهها باشی. که بند اول و آخر نشده باشی میبینیاش حالا که چه پر شده. چه اندازه بزرگ شده. تودار شده. چه حسی کرده، چه حظی برده از این فرش بودنش. از این بستر بودنش، از این بوم بودنش برای نقاشیای به بزرگی ِ خلقت، بزرگی ِ بودن.

تویی که صفحهی آخر را میخوانی میفهمی که همیشه نباید گفت.
همهی وقتها زبان روایتگر ِ قصهی عظیم دلتنگی نیست، نمیتواند که باشد. نمیشود. نباید. میفهمی که بیحرف و شکایت و توقع هم میشود دلداده بود. دلداده شد به بیاختیاری. به سایش قدمها روی وجودت. به حتی نادیدهگرفتنت وقتی تو به مراد بخت رد خوردهی داستانی نه رد گذارده. که این شانس را داری که از این قدم ردی بر تو بماند چه رد تو بر کف پاها هیچوقتی نماند. آخرهایش نگاه میکنی زمین را آسمان را آب را و دلت پشت هر رد نازک محوی مخفی میشود. زمین را توی دلت جا میکنی با عشق. تو که صفحهی آخر را میخوانی خیلی طول میکشد تا دلت بیاید ببندی و بگذاری به حال خودش، در حال خوشش بماند. آخرش اما میبندی کتاب را و رد چشمهایت را، نگاهت، فکرت را روی کلمهها برای متلاطم ِ خطوط به یاد زندگی میسپاری.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
اردیبهشت ۱۵, ۱۳۸۹ at ۱:۴۲ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شعر, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردان, مردم, کتاب و تاثيرات سابوني: چنگ و عود, من, ثابون, حافظ, دختر, راز دل, زن, سابون, سابون یک نفره, شمال, عشق, صابون
«دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند؟
پنهان خورید باده!
که تکفیر می کنند، ناموس عشق و رونق عشاق می برند؛عیب جوان و سرزنش پیر می کنند.گویند رمز عشق مگوئید و مشنوید؛مشکل حکایتی ست که تقریر می کنند.
می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسبچون نیک بنگری همه تزویر می کنند.»
قافیهاندیشم و دلدار من گویدم مندیش جز دیدار من
خوش نشین ای قافیهاندیش من قافیهی دولت توی در پیش من
حرف چه بود تا تو اندیشی از آن حرف چه بود خار دیوار رزان
حرف و صوت و گفت را بر هم زنم تا که بی این هر سه با تو دم زنم
.
.
عشق از عناصر عمده و اساسی بینش و حرکات عرفانی است. اما حقیقت عشق چیست؟ این سؤال را نمی توان پاسخ گفت، زیرا عشق مانند هستی، مفهومی دارد که اعراف الاشیاء است اما کنه و حقیقت آن در غایت خفاءاست.
هر چه گویم عشق را شرح و بیان چون به عشق آیم، خجل باشم از آن
گر چه تفسیر زبان روشنگر است لیک عشق بی زبان، روشن تر است
او عاشق پیشه بود
عاشقی گر زین سر و گر زان سرست
عاقبت ما را بدان سر رهبرست
ولی در عمل بدان توصیه نمی نمود
عشقهایی کز پی رنگی بود
عشق نبود عاقبت ننگی بود
هرچه جز عشق خدای احسنست گر شکرخواریست آن جان کندنست
چیست جان کندن سوی مرگ آمدن دست در آب حیاتی نازدن
عشق او پیدا و معشوقش نهان یار بیرون فتنهی او در جهان
این رها کن عشقهای صورتی نیست بر صورت نه بر روی ستی
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مهر ۱۰, ۱۳۸۸ at ۱۰:۴۲ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, دلتنگی, شعر
پاییز که میاد، دعا میکنم؛پاییز میره! روزا میگذره، زمستون دیوونه میکنه، هیچ خبری نشده هنوز!
یه فصل ِ دیگه،یک روز دیگه…
پاییز میاد دوباره، و من دیگه، حتی دعایی، برای «کردن» ندارم!
مهر ۹, ۱۳۸۸ at ۵:۴۷ ق.ظ · در سطل جامعه, شعر, نقد سیاسی
دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
انتخابات را به خاطر بسپار
جمهوری مردنی است!
سابون یک نفره:
+ شب تاریک و سنگستان و من مست/سبو از دست من افتاد و نشکست/نگه دارنده اش نکو نگه داشت/وگرنه صد سبو نفتاده بشکست.
برگی دیگر از صفحات سابوني »