سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for شعر

سابون و تولدم مبارک

دنیا هرگز کوچک نمی‌شود
ما کوچک شده‌ایم
آن‌قدر کوچک که دیگر
هیچ گم‌کرده‌ای نداریم.
/
 
وقت‌هایی‌ هست که  مردد می‌مانی در حال و احوالِ خودت که چه؟ که کجا؟ که چطوری؟ و زندگی بدونِ ذره‌ای توجه به تو و خواسته‌هایت به پیش می‌رود.کوچک‌ها بزرگ می‌شود.بزرگ‌ها کوچک می‌شود. پسرها پدر می‌شود.پدرها به دخترانشان عشق می‌ورزند و دخترها بزرگ می‌شوند.مادر می‌شوند. پسر می‌زایند.پسرها بزرگ می‌شوند. پدر می‌شوند و….
 
بیماریم سی‌ و اندی ساله شد
اما من هنوز پدر نشده‌ام تا به دخترم بگویم
خسته‌ام عسلِ بابا
نسخه‌ام را با سیگار بپیچ.
 
چرا چند شب پیش به خوابم آمدی؟ آن‌جا کجا بود؟ اروپای شرقی؟ هند؟ شاید هم چراغ‌های چشمک‌زنِ یکی از روسپی خانه‌های آمستردام بود که خودنمایی می‌کرد. هرچه هست حالا دیگر  مطمئنم که تو زنده‌ای.اما نمی‌خواهی هیچ‌کس بداند کجا و چگونه؟ پس مرا هم تنها بگذار.
دیگر دخترکِ خاطره‌هایم مرده است . خاطره‌اش دفن شده است.خاطره‌اش رفته همان‌جا که خاطره‌ی تو هست.آن دختر تنها استعاره‌ای از وجود تو بود.تو که نباشی٬ پس استعاره‌ای هم در کار نخواهد بود.

ثابون و دخترم بزرگ شد و رفت

-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.

-چقدر هم تنها
-خیال می‌کنم
دچار آن رگِ پنهان رنگ‌ها هستی.
-دچار یعنی
                   عاشق
- و فکر کن که چه تنهاست
اگر ماهی کوچک٬ دچار آبیِ دریای بی‌کران باشد.
.
.
دخترم دارد دندان در می‌آورد٬ با خودم می‌گویم هنوز خیلی زود است تا بفهمد معلوم نیست امضای ورودش به دنیا٬ همخوابگی‌ با کدام یک از گل‌اندام‌های شهر بوده است.افسوس اگر گل‌اندام‌ها هم به اندازه‌ی تو مهربان و بی‌وفا بودند٬ دیگر آن وقت سال‌ها بعد مجبور نبودم برای دخترم تویِ خیالم را توصیف کنم و هم‌خوابگی‌های رویاهامان را…آن‌وقت با خیال راحت می‌نشستم پای شومینه و دفترهای شعرت را ورق به ورق به یگانگیِ  آتش می‌سپردم.
/
هرچه بیشتر به رهایی بیندیشی
گهواره‌ی جهان کوچک‌تر از آن می‌شود
که نمی‌دانم چه…!
راه گریزی نیست٬
تنها دلواپسِ غریزه‌ی لبخندم.
سادگی را من از همین غرایزِ عادی آموخته‌ام.
/
هنوز هم گاهی اوقات که از سرِ بیکاری به خوابم می‌آیی ٬با همان لحنِ کشدارِ شهوت‌آلود میپرسی امسال بالاخره پیچک‌های باغچه به بالای دیوار رسید یا نه؟
دلم می‌خواهد خودت می‌آمدی و می‌دیدی که دیگر روزهاست گل‌های لادنِ حیاطِ کوچکِ زندگی نمی‌روییند.
حالا همه‌شان آزادند و به هرجا که بخواهند سرک می‌کشند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و گذران پاییز

پاییز که میاد، دعا میکنم؛پاییز میره! روزا میگذره، زمستون دیوونه میکنه، هیچ خبری نشده هنوز!
یه فصل ِ دیگه،یک روز دیگه…
پاییز میاد دوباره، و من دیگه، حتی دعایی، برای «کردن» ندارم!

سابون و جمهوری

دلم گرفته است
دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را
بر پوست کشیده شب می کشم
چراغهای رابطه تاریکند
چراغهای رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به میهمانی گنجشکها نخواهد برد
انتخابات را به خاطر بسپار
جمهوری مردنی است!

سابون یک نفره:

+ شب تاریک و سنگستان و من مست/سبو از دست من افتاد و نشکست/نگه دارنده اش نکو نگه داشت/وگرنه صد سبو نفتاده بشکست.

صابون و یک پیاز به دست

چند پیاز گوشتی بزرگ آبدار بر میدارم. زیر آب سرد پوستش را با خنجر قلفتی میکنم. سر و تهش را میزنم. از تو جاظرفی یک دیس بزرگ بیرون میارمو و میذارم روی زمین.رو زمین رو به همشون می شینم و نگاهشون میکنم،شروع  به خورد کردن پیاز و اشک ریختن پشتش.دیگه هیچ‌کس حواسش به اشک های من نیست؛همه می خندن و از دور داد میزنن:«ریز خرد کن تا تو خورشت درشت نباشه».هیچ‌کس سئوال پیچت نمیکنه .هیچ‌کس نصیحتت نمیکنه و مدام بهت نمیگه آیا چیزی که براش گریه می‌کنی ارزشش را داره؟جلو جمع گریه کردن را تجربه میکنی بی آنکه کسی اهمیت بده.بله پیاز ارزشش را دارد.فقط باید مرقب لرزش شانه‌هایت باشی…

ثابون یک نفره:

راز دل با کس نگفتم چون ندارم محرمی
هرکه را محرم شمردم عاقبت رسوا شدم
راز دل با آب گفتم تا نگوید با کسی
عاقبت ورد زبان ماهی دریا شدم

گربه شور:

+ تا حالا توجه کردین چرا کلاغ ها هیچ وقت پایان قصه ها به خونشون نمیرسن؟به نظرتون این کلاغ ها نباید یک روزی به خونه اشان برسن!آخه اینا چه گناهی کردن که قصه ها به پایان می رسن ولی اینا به خونشون نمیرسن!؟

+ دوشنبه (بعد از عید فطر)،صبح ساعت ۹ حدودا می خواستم برم کله پاچه بزنم(جای همه خالی) که مسیرم از میدان مصلی شهر رشت بود.در آنی صحنه ای مسخره و مستهجن و فوق جاهلانه نظر منو به خودش جلب کرد.اینکه حوضچه وسط میدان مصلی(یکی از میدان های اصلی شهر رشت) رو قرمز کرده بودند.به نحوی که انگاری خون داره فواره میزنه از زمین و یک منظره ی خیلی زشت حداقل برای من بوجود آورده بود.نمیدانم دلیل این کار چه بوده.ولی هر چیزی که بوده چهره شهر رو فوق العاده کریـــــــــه و روح خراش ده کرده و میکند!!عکس هایی از این فاجعه رو در + و + و + و + و + و + می توانید رویت کنید!!!

+ راستی یادم بیارید باید درباره من و سابون رو دوباره بنویسم.چون از اون سالی که اونا رو نوشتم خیلی میگذره و خیلی چیزها عوض شده.

+ یک اول مهری دیگر.زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود. وقتی که از مدرسه می‌آمدیم، با بغضی چمبره زده در گلو و کف دستی تاول زده از ترکۀ آلبالو و مادر که دلسوزانه به تسلای ما و یا شاید به دلوجوئی از خودش، با همۀ دانایی که داشت زمزمه می‌کرد:«بچه جون تو هنوز نمیدونی،از قدیم گفته‌اند چوب معلم گُله…!؟»واقعا که زندگی راستی چه زود می‌گذرد! انگار همین دیروز بود که مادر با تعجیل و شتابی در قدم‌هایش دست تو را گرفته بود و در درازنای خیابانی آنسوتر محله و خانه کشیده می‌شد و به دنبال خودش می‌کشاندت. دیر شده بود. آنقدر که در خانه دل دل کرده بودی و به دلشورۀ اولین روز مدرسه پا از پا برنداشته بودی، دیر شده بود.مادر با گام‌های کشیده‌اش تو را به دنبال می‌کشید و بال چادرش در باد بال بال می‌زد و کشیده می‌شد. رگه‌ای از سوز سرما در تن هوا بود. دست مادر اما گرم و مهربان. گاهی که قدم‌هایش را سست می‌کرد تا نفست راست شود و پس نیفتی، فرصتی می‌شد تا نگاهت به نگاهش بیفتد. نگاهی که آمیزه‌ای از غرور و ترحم بود. (غرور شاید از اینکه فرزندش به بار نشسته و به سن مدرسه رسیده. ترحم اما چرا…!؟)می‌بردت تا تو را به مدرسه بسپاردت. می‌رفتید تا تو بمانی و او برگردد.تجربۀ اولین جدایی‌ات شاید.راستی که چه قلم‌هایی داشتیم. چه شیشه‌های مرکب‌هایی. چه لیقه‌های دواتی…یادت هست؟ چه خطی می‌نوشتیم.«ادبِ مرد،به ز دولت اوست»؛و بالاخره که امروز، در خطی از مدارات دوم یا سوم زمین باز به هم می‌رسیم. با کوله‌باری از خاطرات و یادها. خاطرات و یادهایی که در گذران اینهمه سال کمرنگ و بیرنگ شده. درست مثل رنگ جوگندمی موهای من و تو. به هم می‌رسیم. نگفته، انگار که گفته‌ایم، گذشته‌ها گذشته. حالا دیگر نگران سرزمین پدری‌امان هستیم و زبان مادری بچه‌هایمان.قافلۀ عمر می‌گذرد و چه تند و شتابان. من و تو نیز با این قافله همراهیم و می‌رویم. خاطرات و یادهایمان پاک و کمرنگ می‌شود. رشته‌های نقره‌ای و سفیدی که به نقد جوانی خریده‌ایم، زینت موهایمان می‌شود و نگاه‌هایمان نگران آینده است.اول مهر بر شما تسلیت باد…!

نقطه سر خط! پایان.

سابون و اوووف!

شاسخیم که می‌بینم شاشم می‌گیرد
صدای قیژ و قوژ موتور را  که می‌شنوم
می‌دوم توی حیاط
در را باز می‌کنم
که نامه جدیدت را از پستچی بد اخلاق بگیرم
وانتی واستاده و داد می‌زند خونه‌دار و بچه‌دار زنبیلو بردار و بیار
سرت را که جلو می یاری
لب‌هایم را غنچه می‌کنم
وقتی می‌روی
می‌دانم که برنمی‌گردی…بر نمیگردی …

گربه شور:

+ خیلی باحاله.دارم یکی از آهنگ های قدیمی رو گوش میدم.آهای دختر چوپون آهای دختر چوپون،دل دیوونه رو کشوندی تو دشت و بیابون،از این سو به اون سو،چه پاک و آشناست ساده نگاهت،چه بی ریاست نجابت سلامت،من حتی توی خوابم نمی دیدم،که چشمام وا بشه به روی ماهت،از تو پس کوچه تنهای دل،عشق تو منو صدا کرد،خودمو بی خبر از من گرفت،با تب عشق آشنا کرد + # ؛حاظرم سر هر چی تو بگی شرط ببندم که نمیدونی چه خاطره ای از این آهنگ دارم.ولی من خیلی خوب یادمه.اولین بار جلو شومینه با سنگهای نا مرتب قهوه ای سوخته بود و ما زیر پتو … همون روزی که من انتهای یک جسارت بودم و تا در آستانه ی خفگی…(خواننده این شعر سیاوش صحنه هست که این شعر از آلبوم پدر است).

+ یک سر بیدارم که خوابم نبره ساعت ۸ باید برم یک جائی که اگر نرم قرارداد بی قرارداد میشم.الان ساعت ۷:۵۸ دقیقه…

+ یاد ایامی که در گلشن صفایی داشتیم؛در کنار لاله و گل آشیانی داشتیم…

+ کسی که خوابه هیچ‌وقت خمیازه نمی‌کشه. خمیازه مال کسایی هست که بیدارن. وقتی چشاتو بستی و خودتو زدی به خواب و پلکت می‌لرزه، لااقل خمیازه نکش شوشو جان.

ثابون و برای آخرین بار

مرا ببوس ، مرا ببوس ،
برای آخرین بار ،
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
در میان طوفان ، هم پیمان با قایقران ها
گذشته از جان باید بگذشت از طوفان ها
به نیمه شب ها دارم با یاران (یارم)پیمان ها
که بر فروزم آتش ها در کوهستان ها
(آه) شب سیاه ، سفر کنم
ز تیره راه گذر کنم
نگه کن ای گل من
سرشک غم به دامن
برای من میفکن
مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت
دختر زیبا ، امشب بر تو مهمانم ، در پیش تو می مانم
تا لب بگذاری بر لب من
دختر زیبا ، از برق نگاه تو ، اشک بی گناه تو
روشن سازد یک امشب من
مرا ببوس ، مرا ببوس برای آخرین بار
تو را خدا نگه دار که می روم به سوی سرنوشت
بهار ما گذشته ، گذشته ها گذشته
منم به جستجوی سرنوشت

گربه شور:

+ یادت هست اون قدیم ندیما وقتی با گچ رو تخته ی کلاس می نوشتی و معلم از بالا عینک بهت زل می زد تو حرکتی سقوطی به سمت جا گچی داشتی؟

+ یادت هست …

+ یادت هست …

+ اون بالا می خواستم خیلی یادت هست … بنویسم٬ولی نتونستم به خدا…برای خودش نتونستم.نتونستم.

+ مرا ببوس٬برای آخرین بار …

برگی دیگر از صفحات سابوني »