سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for شعر

سابون و گفته بودم که آدم نیستم…

رسما آدم نیستم. هیچ‌یک از احساس‌های اطرافیان‌ام برای‌ام درک‌کردنی نیست. نه مرگ مرا به ترحم می‌کشاند و نه بیماری؛ هرگاه به اجبار به کسی فراتر از آن‌چه شایسته‌اش است احترام می‌گذارم حال‌ام عجیب بد می‌شود، دلم می‌خواهد روحم را  استفراغ کنم.

نمی‌دانم چطور و چگونه و اصلا چرا باید به دیگران تفهیم کنم که در ذهن من، آدم‌ها یکسان نیستند. از دید من وقتی به کسی که شایستگی ندارد، احترام بگذاری حق دیگرانی را تضییع کردی که سزوار احترام‌اند. نه مدرک، نه پول، نه شهوت هیچ‌ مولفه‌ای تهییجم نمی‌کند تا دیگرگون نگاه کنم.

حضرت عشق!
با این روابط ضربدری چه می‌کنید؟
فرهاد دلباخته‌ی لیلی‌ست
مجنون عاشق شیرین

این روزها با تمام مفاهیم درگیرم؛ با پیوندهای خونی درگیرم، با حس‌هایی که به زور می‌خواهند به من بباورانند درگیرم، با واژه‌های لک گرفته درگیرم. با صدای خودم و با حسی که سراسر وجودم را گرفته از نفرت حرف می‌زنم؛ از این‌که برده‌ی روابط خونی نیستم، این‌که از ترحم کردن بیزارم؛ اما دیگران به زور می‌خواهند از من چیزی بسازند که می‌توانند تحمل‌اش کنند نه آن‌چه حقیقتا هستم.

حالم به هم می‌خورد از سلام‌های گرگینه‌ای که بوی کار می‌دهد، بوی هوس، بوی سوء استفاده‌ی انسانی، بوی …

دیگر نمی‌توانم پس از مرگ کسی که سال‌ها پیش تاریخ‌ بودن‌اش برایم ته کشیده، گریه کنم. از همه چشم‌هایی که در چشم‌ام خیره می‌شوند و ناراست می‌گویند خسته‌ام. مرا با قبیله‌ی سراسر آدم شما قرابتی نیست. از آدم بودن استعفا داده‌ام، باورم کنید…!

Share

سابون و حجاب دنیای آدم ها

کوهها مثل همیشه بلند و مغرور بی‌هیچ اثری از عبور سالیان و رنج‌های بی‌شمار ایستاده بودند، با این تفاوت که همه جا از برف سفید و یک دست بود، همه جا، همه چیز در یک رنگی و پاکی گم شده بود.

دیگر هیچ چیز و هیچ چیز جز سپیدی معنایی نداشت و من که داشتم به خورشید که از پشت کوهها به همه اینها می‌نگریست نگاه می‌کردم؛ با خود فکر می‌کردم چقدر همه اینها به دنیای ما آدمها شباهت دارد.

وقتی سپیدی عشق و محبت بر دلهای ما می‌بارد چقدر با همه جهان یکی هستیم.

عشق تفاوت‌ها و فاصله‌ها را از میان برمی‌دارد و حجاب بین دنیای آدمها را هم همینطور. آن وقت چه می‌ماند جز شباهتی که به خدا و به حقیقت داریم؟ ما به هم، به حقیقت، پیوسته‌ایم بی‌آنکه خود بدانیم…

فقط دلی باید تا این همه را ببیند، ببوید، بشنود و بگوید…

فرصت سبز حیات، به هوای خنک کوهستان می‌پیوست.
سایه‌ها برمی‌گشت.
و هنوز، در سر راه نسیم،
پونه‌هایی که تکان می‌خورد،
جذبه‌هایی که به هم می‌ریخت.

Share

سابون و در ستایش دروغ…!

حقیقت زشت است. عُریان است. زُمُخت، خشن و غیرانسانی است. دروغ، آرایشی است که برچهره‌ی او می‌گذاریم تا زیبا شود، مطبوع و به ذائقه‌ شود.

حقیقت محتوایی ندارد، هدفی ندارد، معنایی ندارد. غایَتی نمی‌جوید و ایده‌آلی نمی‌شناسد. دروغ اما همه‌ی آن جامِگان زیبای ابریشمی است که برتنِ سردِ این وجودِ زُمُخت می‌کنیم. لباسِ سرخِ عشق، لباس سیاه نفرت، لباس سفید محبت، لباس ارغوانی شرافت و لباس سبز امید…

بشنو از نی چون حکایت می‌کند
از جدایی‌ها شکایت می‌کند
کز نیستان تا مرا ببریده‌اند
از نفیرم مرد و زن نالیده‌اند

انسان، پوششِ زیبای دروغ، بر عریانی زشتِ حقیقت است. آرایه‌ای که صورتی ناهنجار را به هنجار؛ و زیبا می‌کند.

حقیقت اوست، خدایی بی‌هدف، که به تجسم نمی‌آید و دروغ، من هستم، انسانی هدفمند و جانِبدار. پس او بدون من، هیچ است؛ در من حجم می‌گیرد و معنی می‌پذیرد.

اما ای عجب که باوجود این همه که گفته شد؛ دروغ برای ما باری منفی دارد! گویا یافتن و یا بهتر بگوییم دیدنِ زیبایی در زشتی زیباتر است تا ساختن زیبایی دلخواهِ خویش. آیا این نه به این دلیلِ ساده است که ما خود نیز در نهایت بخشی از همین زشتی زُمُخت هستیم؟ بخشی از طبیعت، بخشی از این حقیقتِ عریان؟

آنچه که ما را جدا کرده، فکر است. آن برهنگی که در چشمانمان زشت می‌نماید تَشَشُعِ مرگ در نگاهِ تفکر است و آن جامه‌گان زیبا، پرده‌هایی هستند که اندیشه دربرابر اشعه‌ کورکننده «آگاهی به مرگ» می‌سازد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »