<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سابون &#187; سکسوالیته</title>
	<atom:link href="http://www.khan.ir/blog/category/%d8%b3%da%a9%d8%b3%d9%88%d8%a7%d9%84%db%8c%d8%aa%d9%87/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.khan.ir/blog</link>
	<description>مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 22:44:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>سابون و مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/05/02/1591.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/05/02/1591.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 23 Jul 2011 22:02:40 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فيلم و موسيقی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دموکراسی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1591</guid>
		<description><![CDATA[نجوا، شوهر و دو بچه‏اش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مى‏زدند. راست بود. جوانَک به‏حدى خوش‏قیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زن‏ها و دخترها با دل و جان تن به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نجوا، شوهر و دو بچه‏اش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مى‏زدند. راست بود. جوانَک به‏حدى خوش‏قیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زن‏ها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مى‏دادند؛ حتى زن‏هاى شوهردار و به‏ظاهر خوشبخت&#8230; . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زن‏هایى تنها مى‏ماند&#8230; .</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/najva-konan.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1592" title="najva konan" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/najva-konan.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آمده بود و درست توى کوچه‏اى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مى‏نشستند. توى خیابان چهلستون پینه‏دوزى داشت. البته کسى مُنکر خوش‏قیافگى‏اش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغ‏ترین خیابان‏هاى تهران با آن‏همه گرد و خاک و دود گازوئیل مى‏نشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمى‏گردد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1591"></span></p>
<p style="text-align: justify;">شاهین همه‏چیز را گذاشت و رفت؛ پولى را که پیش صاحب‏خانه ودیعه گذاشته بود و یخچال و چیزهاى دیگر را. فقط ماشینش را با خود برده بود. نیما سَرش را توى کوچه بلند نمى‏کرد و نمى‏توانست به چشم‏هاى کسى نگاه کند. شاهین، نجوا را بُرد شمال و پنج هفته در جاى نامعلومى با او بود و یک روز صبح که رفت از حوالی زیباکنار آذوقه بخرد، غیبش زد. دو شب و دو روز بعد بود که نجوا خود را به پاسگاه رساند.</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین بعدها به سابون نویس گفت که دو سال و نیم پیش از آن بود که توجه مباشر بزرگ ترین زمیندار منطقه گیلان را به خود جلب کرده بود. روزى که براى کار به دیدن مباشر رفته بود، او داشت با دو مرد بحث مى‏کرد&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین بعدها گفت که آن‏روز مباشر با او خیلى خوش‏رفتارى کرد. دستور میوه و چاى و شربت داد و حین صحبت، قول داد که کار خوبى برایش پیدا کند. شاهین سه‏بار دیگر او را دید. مباشر هربار مقدارى پول به او مساعده داد و وقتى شاهین مِن‏مِن مى‏کرد، مى‏گفت: «نگران نباش، بعداً که رفتى سر ِ کار حساب مى‏کنیم.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین سپس اضافه کرد که مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود و بیشتر مردم هم همین نظر را داشتند: «حق کسى رو نمى‏خورد و نمى‏گذاشت زیردستاش حق کسى را پامال کنن؛ مخصوصاً کارگرها و آدم‏هاى فقیر رو»&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">مباشر تنها زندگى مى‏کرد. راست یا دروغ مى‏گفتند با هیچ زنى رابطه نداشت. کم‏حرف بود، ولى شِنَوَنده خوبى بود. بالاخره به شاهین یک کار موقت داد: «به‏موقع بیمه کارگرها رو بده، هر روز نگاه کن ببین کى اَزمون طلب داره، فورى درخواست پول کن تا بهت پول بدم. اگه با کسى سر پول اختلاف پیدا کردى، به خودم بگو. نمى‏خوام سر کار آقا و خودم اسم‏مون بَد در بره.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین بعدها به سابون نویس گفت: «کَم‏کَم دوست شدیم؛ خیلى. احساس برادر کوچکتر رو بهش داشتم. واقعاً هم شایستگى‏شو داشت. ادعاى خوبى نداشت و هیچ‏وقت نشیندم از کسى بد بگه. با این‏که دیوونه‏وار کار مى‏کرد و خیلى خسته مى‏شد، ولى هیچ‏وقت سر کسى داد نمى‏زد.»</p>
<p style="text-align: justify;">آنها گاهى که بى‏کار مى‏شدند از این در و آن در صحبت مى‏کردند. شاهین از زندگى خودش مى‏گفت و مباشر از بچگى‏هایش. یک‏شب که فضا خیلى گرم و صمیمى بود، مباشر پیشنهاد یک کار جدید و خیلى پول‏ساز به شاهین داد و حِینِ حرف‏هاش گفت: «تو خیلى خوشگلى و خیلى هم خوش‏هیکل، بنابراین از پس این کار برمیایى.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین حیرت کرد. فکر نمى‏کرد مردِ آرام و گوشه‏گیرى مثل او خیلى راحت پیشنهاد کند که: «مى‏خوام اونو بُکُشى، ولى بدون این‏که جونشو بگیرى. من برات توضیح مى‏دم و مطمئنم که از پس این کار برمى‏یاى.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین گفت: «منظورتونو نمى‏فهمم.»</p>
<p style="text-align: justify;">مباشر دستش را با ملایمت روى شانه او گذاشت و گفت: «تو از من یه کار پردرآمد و آینده‏ساز خواستى، من هم پیشنهادى به تو دادم. خوب فکرهاتو بکن، اگه از این کار، مَحَلِش و حقوق ماهیانه‏ات راضى بودى، من در خدمتم.»</p>
<p style="text-align: justify;">و بعد گفت: «من درباره تو زیاد فکر کردم، در ماجراجویى و در عین‏حال وفادارى‏ات شک ندارم. پشیمون نمى‏شى.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین براى پشیمان نشدنِ بیشتر، نه‏تنها از تجربه دروه سربازى‏اش در پادگان جِى و آشنایى با تهران، خصوصاً شمال شرق استفاده کرد، بلکه چهار ماه آزِگار در مسافرخانه زندگى کرد و تمام این مدت کوچه و پسکوچه‏ها و بنگاه‏هاى معاملات ملکى اطراف خانه نیما را زیر نظر و پرس‏وجو گرفت تا بالاخره توى آن کوچه خانه‏اى اجاره کرد. تمام اینها هزینه داشت، اما مُباشر مرتب و بیش از اندازه کافى پول مى‏فرستاد.</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین خیالش که از جا آسوده شد، وقتش را گذاشت روى نقطه شروع رابطه با نجوا. اول با مهربانى و گرفتن لُپِ دُختر هَشت‏ساله نجوا شروع کرد و بعد دادن یک بستنى به او و بعد که فهیمد نجوا زنِ حسابگر و پول‏دوستى است، روزى که وانتِ هندوانه‏فروشى آمد سر ِ کوچه، بعد از سلام و احوالپرسى گرمى که شروعش به روزها پیش برمى‏گشت، گفت: «بیایین شما هم هندونه ببرین.»</p>
<p style="text-align: justify;">این حرف را موقعى گفت که از همسایه اثرى نبود و دختر هشت‏ساله مهین داشت وسط کوچه لِى‏لِى‏بازى مى‏کرد. مهین گفت: «چَن وقت پیش خریدیم.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین گفت که مى‏شود باز هم خرید و نگه‏داشت. ده یازده کیلویى هندوانه برایش خرید؛ هندوانه‏هایى که از قضاى روزگار همه‏شان سرخ و شیرین و آبدار بودند. شاهین پولِ چندان خرج نکرد، نجوا هم زنى نبود که حتى با کامیون هندوانه تسلیم مردى شود، اما اگر آن مردِ جوانِ خوش‏قیافه‏اى باشد که با حرکت‏هاى حساب‏شده دست از سَرش برندارد، آن‏وقت کار به همان‏جایى مى‏کِشَد که کشید.</p>
<p style="text-align: justify;">نجوا که ناپدید شد، و مردم که از قضیه بو بردند، با چه سرنخى مى‏خواستند دنبالش بیفتند؟ جز رنگ سفید ماشینش که تعدادشان در ایران سر به فلک مى‏زد، هیچ ردى از او نداشتند.</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین به آن‏چه ممکن بود پیش بیاید (که هرگز هم پیش نیامد) فکر نمى‏کرد، بلکه به مُباشر فکر مى‏کرد. بعدها به سابون نویس گفت: حق با مباشر بود و او روى تمام حرف‏ها و قول‏ها ماند: «مدتى بعد از مأموریتم، پول کلانى به من داد که تونستم این مغازه را بخرم. ماشین را هم کم و بیش از سر ِ لطف او دارم. حتى اگه ده‏درصد اون پول رو مى‏داد، باز دلخور نمى‏شدم، چون خوشحالش کرده بودم.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین آن‏قدر مباشر را خوشحال کرده بود که او نتوانست خودش را کنترل کند، شاهین را بغل کرد و زد زیر گریه: «اون لحظه‏ها هیچ‏وقت یادم نمى‏ره.»</p>
<p style="text-align: justify;">شاهین به سابون نویس گفت: البته دوست داشتم که حقیقت را مى‏گفت؛ و مى‏گفت که آن مردِ فارس خُردشده، چه کرده بود. آن‏وقت مِهرم نسبت به او بیش تر هم مى‏شد؛ چون در <strong>دنیا هیچ‏چیز هولناک‏تر از بقایاى یک آدم فروپاشیده نیست</strong> و <strong>هیچ‏چیزى با شاد کردن چنین آدمى برابرى نمى‏کند</strong>. اما چرا باید از فروپاشیدن یک مرد پینه‏دور خوشحال شود؟ چه رازى وجود داشت؟ و آیا حاضر مى‏شد آن را برایم برملا کند؟</p>
<p style="text-align: justify;">گفت؛ البته نه‏همان شبى که از مأموریتم برگشتم، بلکه چندشب بعد. اشتباه نمى‏کردم او تا مغز استخوان و حتى عمیق‏تر شکسته بود؛ از دوازده سال پیش که نیما از ده‏شان آمده بود به شهر و شاگرد یک پینه‏دوز شده بود، مباشر داشت زنده‏زنده مى‏پوسید. نیما در خیابانى کار مى‏کرد که دخترى به اسم شیرین با خانواده‏اش زندگى مى‏کرد. زود فهمید که دختر هم نامزد دارد و هم سر و گوشش مى‏جنبد. و بعد که با شیرین روى هم ریخت فهمید که او نامزدش را وادار کرده که حتماً برود دانشگاه و لیسانسه شود: «اگه منو مى‏خواى راه‏حلش اینه.»</p>
<p style="text-align: justify;">نامزدش، خسرو خان پسردایى‏اش بود و دیپلم داشت و مى‏توانست معلم شود یا کارمند بانک یا یکى از اداره‏هاى کشاورزى و این‏جور جاها. ظاهراً عشق و علاقه قوى‏تر بود، چون خسرو خان دو سال آزگار خواند و خواند تا توانست برود رشته اقتصاد دانشگاه تهران. هنوز داشت درس مى‏خواند که شنید شیرین حامله شده است و پدر ِ بچه شیرین، همان دخترى که آن‏همه براى مدرک شوهر آینده‏اش حرص مى‏زد، کسى نیست جز شاگرد بى‏سواد یک پینه‏دوز. و بعد قضیه فرار نیما پیش آمد و نیمه‏روانى شدن شیرین و زایمان آبروبرباده‏اش و بسترى شدن شیرین در تیمارستان ساری و سپردن بچه به یکى از دهاتى‏هاى دوردست و از همه بدتر تحقیرى که خسرو خان تحمل مى‏کرد. انگار تمام مردم ایستاده بودند و داشتند با انگشت اشاره او را نشان مى‏دادند و مى‏خندیدند. از عصر که این خبر را در نامه خواهرش خواند تا فردا صبح ساعت پنج که از خستگى به خواب رفت، لب به غذا نزد و درعوض با شکم خالى سى و پنج سیگار کشیده بود. به خودکشى فکر مى‏کرد و بهترین راه‏حل ممکن. و این‏که: «اگه قراره سى چهل سال دیگه بمیرم، چرا همین حالا که رسواى شهر و ده شده‏ام، نمیرم؟»</p>
<p style="text-align: justify;">از خودش مى‏پرسید که حالا چه غلغله‏اى این‏جا و آن‏جا راه افتاده و چه‏قدر بعضى‏ها خوشحال شده‏اند. فقط سه ساعت خوابید، بعد که بیدار شد، نمى‏دانست چه کند. چاى مى‏خورد، سیگار مى‏کشید، در اتاقش قدم مى‏زد: «کاش دنیا زیر رو بشه! کاش تموم دخترها حامله بشن و تموم زن‏ها شوهرهاشونو توى بغل زن‏هاى دیگه ببینن!»</p>
<p style="text-align: justify;">دیگر به دیار برنگشت، حتى حاضر نشد پدر و مادرش را ببیند یا در مراسم ختم‏شان شرکت کند. مطمئن بود که در مراسم عزادارى آن‏دو هنوز هستند کسانى که با تحقیر نگاهش کنند، و در نهان به او بخندند. گرچه یک‏بار یکى از قوم و خویش‏هایش رد پایى از او پیدا کرد، اما خیلى صاف و پوست‏کنده به او گفته بود که مى‏خواهد تمام گذشته را مُرده بداند، همان‏طور که گذشته او را براى آینده‏اى نامعلوم به مرگ سپرده است.</p>
<p style="text-align: justify;">به او حق دادم، اما چیزى نگفتم. حتى حالا که در بستر بیمارى طولانى مدتى افتاده، نمى‏دانم چه بگویم که حق سابون ادا شود. فقط او با لجاجت مى‏گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">«ایمان دارم که اون‏چه شیرین سر من آورده، در فکر دیگران فقط یه معنى مى‏ده، حقارت! حالا مى‏خواد یه غریبه باشه یا آدم نازنینى مثل تو.»</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">و سرش را تکان مى‏دهد و <strong>نجواکُنان</strong> مى‏گوید:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">«این جور زخم‏ها فقط با مرگ خوب مى‏شن&#8230;»</p>
</blockquote>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F05%2F02%2F1591.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D8%B1%20%D9%85%D9%8E%D8%B1%D8%AF%D9%90%20%D8%AE%D9%88%D8%A8%20%D9%88%20%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%89%20%D8%A8%D9%88%D8%AF" id="wpa2a_2"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/05/02/1591.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و آیا مدرنیته می خواهد سنت بسازد!؟</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1389/12/16/1501.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1389/12/16/1501.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 07 Mar 2011 05:24:51 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فيلم و موسيقی]]></category>
		<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نقد سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تولید]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون و رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[داخله]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1501</guid>
		<description><![CDATA[در اوایل دهه ی هشتاد قرن بیستم، به هنگام اختراع ویدئو و شبکه های تلویزیونی کابلی مثل شبکه ی ۲۴ ساعته ی «ام تـی وی»، مَدونا می رفت که به سرعت تبدیل به بُت دخترهای تین ایجر آمریکایی شود. او هم الهه ی موسیقی پاپ بود و هم الگوی رفتار سنت شکن و طاغیانه در [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">در اوایل دهه ی هشتاد قرن بیستم، به هنگام اختراع ویدئو و شبکه های تلویزیونی کابلی مثل شبکه ی ۲۴ ساعته ی «<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%85_%D8%AA%DB%8C_%D9%88%DB%8C" target="_blank">ام تـی وی</a>»، مَدونا می رفت که به سرعت تبدیل به بُت دخترهای تین ایجر آمریکایی شود. او هم الهه ی موسیقی پاپ بود و هم الگوی رفتار سنت شکن و طاغیانه در برابر تابوهای اخلاقی.الگویی که در فرهنگ مردم پسند و توده گیر آمریکایی بیشتر مردان جوان آنرا نمایندگی می کردند: <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%D8%B2_%D8%AF%DB%8C%D9%86" target="_blank">جیمز دین</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%84%D9%88%D9%86_%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AF%D9%88" target="_blank">مارلون براندو</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%88%D9%86" target="_blank">جیم موریسون</a>، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C_%D9%87%D9%86%D8%AF%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%B3" target="_blank">جیمی هندریکس</a>، پرینس، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%B1%D8%AA_%DA%A9%D9%88%D8%A8%DB%8C%D9%86" target="_blank">کورت کوبین</a>،<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Eddie_Vedder" target="_blank"> ادی ودر</a>.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/spirituality.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1502" title="spirituality" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/spirituality.jpg" alt="" width="300" height="296" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">این سالها همچنین مصادف بود با دورانی که اکثر ایرانیان، جامعه و فرهنگ غرب گرای محمدرضا شاه را طرد کرده بودند تا اصالت بومی و «استقلال» خود را به رخ جهانیان بکشند. برای مبارزه با فسادِ زنان در ایران و اشعه ای که از موهای آنها پخش می شد، یا تن پوشی که موجب لغزیدن مرد و گناه آلودکردن نگاه عارفانه ی وی می شد، حجاب نهادینه، پخشِ صدای تحریک آمیز زن از  رسانه ها ممنوع گشت و به جای آن سینماگران و برنامه سازان تلویزیون، الگوی های ایثار پرشور و عارفانه ی خود را به جوانان، به ویژه پسران جوان، عرضه کردند.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1501"></span></p>
<p style="text-align: justify;">در میانه ی دهه ی هشتاد قرن بیستم، در خیابان های نیویورک و لوس آنجلس یا شاپینگ مال های بیرون شهرهای آمریکا، دخترانِ جوان را می دیدیم که به طرز جسورانه ای لباس زیرشان را روی لباسهای دیگر می پوشند، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DB%8C%D9%86%D9%87_%D8%A8%D9%86%D8%AF" target="_blank">سینه بند</a> روی تی شرت، دو اینج از بالای کمر برهنه، با نافِ لُخت که گاه تزیین هم شده بود، شلوارک توری نازک زیر دامن کوتاه به جای لباس معمولی، دستکشِ مخمل با سرانگشت های بریده، انواع زنجیرها و دست بندها و گوشواره های بزرگ و جورابهای کوتاهِ خنده دار، یا جوراب ِ «تورماهی»ی پاره شده؛ این ها همه بدعت های مَدونا بود در پهنه ی پرتأثیر موسیقی پاپ. سال به سال به مدتِ دو دهه، او تصویرهای تازه، سکه زد و به بازارهای جهان فرستاده شد.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AF%D9%88%D9%86%D8%A7_%28%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%D9%86%D8%AF%D9%87%29" target="_blank">«مدونا لوییس ورونیکا چی‌کونه»</a> بود که نخستین بار روی صحنه (و بر پرده ی تلویزیون MTV) با کلاه و شلوار مردانه ی گشاد چاپلینی،  به سبک <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D9%84_%D8%AC%DA%A9%D8%B3%D9%88%D9%86" target="_blank">مایکل جکسون</a> دست به میان پاهایش می برد و سلاح «مردانه» اش را در نیمکاسه ی مُشت اش می گرفت و به جماعت حواله می داد. بعد کُتِ مردانه را در می آورد تا سینه های کله قندی نوک تیز پلاستیکی اش را به سمتِ <strong>ما</strong> نشانه برود. همه ی این چیزها را مَدونا واج داد و ظاهرا «عادی» کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">کارهای مَدونا البته در ابتدا عادی نبود بلکه سُنت شکن، یاغی و طغیانگر و به قول بعضی ها مظهر استقلال زنانه، بیرون ریختن نقش های قراردادی برای دخترها و به تعبیری فمینیستی بود. مستقل باش، از جوانی و سـکـس لذت ببر، زود شوهر نکن، زیر بار دستورات بابا و مامان نرو، در قیدِ امر و نهی نباش، اگر لازم شد، همه چیز را ول کن و برو جایی که بتوانی خودت را از صفر اختراع کنی!خیلی ساده، فقط یک ژست بگیر جلوی دوربین، کاری نداره! قوی باش و شکوه نکن! بابا واسم موعظه نکن، من می خوام بچه ی حرامی ام را پیش خودم نگه دارم. بذار بدن هامون حرکت بکنه با موسیقی! بدن من مال منه، نه مالِ پدر من، شوهر من، کلیسا، دولت، بوروکرات ها، روشنفکرها و شیوخ.رهایی زن با آزاد کردن بدن او از کنترل پدرسالارانه شروع می شود.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">اما مگر در فرهنگ توده گیر و تجاری آمریکا چیزی می تواند یاغی باقی بماند؟</p>
<p style="text-align: justify;">مگر طغیان فردی می تواند تبدیل به سیل انقلابی شود؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">به محض محبوبیت، هرپدیده ای هرچند اخلاق گریز و کفرآلود، تبدیل به کالایی دیگر برای فروش می شود؛ از شلوارهای جینِ سوپرگشاد با خشتک زیر زانو، تا گوشواره ی مردان، از خالکوبی که زمانی فقط برای موتورسوارهای «شکم آبجویی» و راننده های کامیون و خانم های آنکاره بود، تا امروزه انواع لباسها و حجاب های شرقی و اسلامی در بوتیک های رنگ و وارنگ و شاپینگ مالها&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">و مَدونا از همان هفده/هجده سالگی به خوبی این مکانیسم را شناخته بود. <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85" target="_blank">فمینیسم</a> و طغیانگری او برای شکستن قواعد و ساختارهای جامعه ی مصرفی و پَراندَنِ خوابِ <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D9%88%D8%B1%DA%98%D9%88%D8%A7%D8%B2%DB%8C" target="_blank">بورژوازی</a> و طبقه ی متوسط نبود؛ بلکه برای تسخیر بازار بود از طریق ابداع کردن تصویرهای مدام نو شونده. از طریق کالا کردن خودش، و «جریان» و «موج» ساختن برای فروش.</p>
<p style="text-align: justify;">در سی و چندسالگی این کار را با <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%88%DA%AF%D8%B1%D8%A7%D9%81%DB%8C" target="_blank">تصاویر پـورن</a>، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sadomasochism" target="_blank">سـادومازوخـیسم</a>، بازیگوشی با <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%84%D8%B2%D8%A8%DB%8C%D9%86" target="_blank">لزبـیـانیسم</a> و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Bisexualism" target="_blank">بایسکسوآلیسم</a>، <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Sexual_fetishism" target="_blank">فتـیـشیـسم</a> و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Masturbation" target="_blank">خـودارضـایـی</a> روی صحنه می کرد؛ در چهل و چند سالگی با عرفان یهودی (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7" target="_blank">کابالا</a>) یکی از پول سازترین کالاهای «روحانی» و معطوف به «عشق» در ایدئولوژی انسان <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%BE%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DB%8C%D8%B3%D9%85" target="_blank">کورپوراتی</a> است؛ انسانی که خارج از نهادهای رسمی دینی به دنبال «معنویت» می گردد. در آمریکا، کسب و کار و فروش «معنویت» و <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Spirituality" target="_blank">اسپیریچوالیتی</a>، از پولسازترین دکانها است. مَدونا در آستانهء پنجاه سالگی کتابی برای کودکان نوشت و اکنون تصویر یک «مادر دلسوز» را به طرفدارانش، و به بازار، عرضه می کند. او یک کودک <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%88%DB%8C" target="_blank">مالاویایی</a> را به پسرخواندگی قبول کرده است.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در چنین شرایطی، آیا مَدونا توانست تغییری در تلقی رایج از نقشِ جـنـسی (<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Gender" target="_blank">gender</a>) در آمریکا به وجود آورد؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا مَدونا توانست  پایه های پدرسالاری را بلرزاند و زنانِ جوان را صاحبِ «قدرت»ی کند که نداشتند؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا او خود سَمبولِ تازه ی سـکـس بود یا موفق شد سمبول های رایج سـکـس را نابود کند؟</p>
<p style="text-align: justify;">آیا او قراردادهای زن بودن و «زنانگی» را به هم زد و به جای آنکه بازیچه ی مردها باشد، مردها را بازیچه ی خودش کرد؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">برخی برآنند، پس از سالها محافظه کاری عصر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B1%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%D8%AF_%D8%B1%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86" target="_blank">رونالد ریگان</a> و هراس از شیوع بیماری ایدز و تعصبات ضد همجنسگرایان، آلبوم «اروتـیـکا» و کتاب همراه آن «سـکـس» که در سال ۱۹۹۲ منتشر شد، سنت شکن، جسور، و رهایی بخش بود. در این دوره بود که مَدونا قالب های رایج نقشهای جـنـسـی را به هم زد و هـمخـوابی زنانِ سفید با سیاهپوستان، لزبـیـن ها و دوجنـسـی ها، همـخـوابگی های سادومـازوخیـستی و تابوهای مشابه را به میان جریان رایجِ فرهنگِ پاپ آمریکایی آورد.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">تنها زنی در مقام مَدونا، با قدرت مالی و اعتبار تجاری او می توانست چنین ریسک بزرگی بکند.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">در نگاهِ دوباره، همه ی این سنت شکنی ها همچون قمار در بازاری به نظر می رسند که تشنه ی کالای تازه است و حاضر است برای سود احتمالی روی آن سرمایه بگذارد. آمریکا از لحاظ فرهنگی به مراتب از اروپا مذهبی تر و محافظه کار تر است اما چندین برابر اروپا نیز برای صنعتِ سرگرمی ساز خود در بازار آزاد حاضر به سرمایه گذاری است. ساختن «تصویر» و صدور آن، یکی از کارکردهای مهم این صنعت سرگرمی ساز است و مثل همیشه، در این بازار بزرگ جهانی، همه ی کشورهای پیشرفته و درحال توسعه نسخه های بومی و تقلیدی این تصویر (مَدونا های بومی) را، مثل بدل های بومی فیلمهای هالیوود، خوراک بازار سرگرمی ساز خود می کنند.</p>
<p style="text-align: justify;">«<a href="http://www.imdb.com/title/tt0102370/" target="_blank">در رختخواب با مَدونا</a>»؛ این می تواند عنوانی برانگیزاننده باشد. اما برای مَدونا، تحریک آمیز بودن، مهیب و نگران کننده نیست. او خود در بخشی از این فیلم در برابر خبرنگاران کنجکاو ظاهر می شود تا روایت خود از کنسرت های تابوشکن اش را عرضه دارد:</p>
<ul>
<li>«کنسرت های من همچون صحنه ی تئاتر می مانند، خیال را تحریک می کنند، تفکری را ملتهب می سازند و شما را به سیر و سفری احساسی می برند»</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">او در پی تحریک کردن است. چه آنکه جایی دیگر، تحریک کردن مخاطبانش را عملی، عمیقا سیاسی معرفی می کند:</p>
<ul>
<li>«من می دانم که بهترین خواننده نیستم، می دانم که بهترین رقصنده نیستم؛ اما این ها برای من اهمیت چندانی ندارند. برای من آنچه اهمیت دارد، فشردن خود به اعماق آدمیان است، تا برانگیخته باشند، تا سیاسی باشند»</li>
</ul>
<p style="text-align: justify;">مَدونا در نخستین آلبومش که همنام با خود عنوان نهاده بود، تصویری از دخترکی جوان، معصوم و پر جنب و جوش به نمایش گذاشت. صدایی به غایت دخترانه که به نظر می رسید یکی از چندین ستاره ای باشد که رویای سرخوشی و معصومیت را در عصر وحشت از مناقشات هسته ای به ارمغان آورده است. ترانه هایی چون هالیدی و ستاره ی نیک بخت، او را بیشتر چون سیندرلایی می نمایاندند که از قعر گمنامی و فقر، دروازه های موفقیت را به روی خود گشوده دیده باشد. ستاره ای چون کودکی دست آموز، عروسکی که به ساز صنعت سرگرمی سازی خواهد رقصید و رویا و گاه سـکـس را در پس گزاره هایی اخلاقی به آمریکای هراسان دهه ی ۸۰ میلادی عرضه خواهد کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">مَدونا با آلبوم دومش، به یکی از آسیب زا ترین جلوه های اخلاقی جامعه ی غربی حمله برد، آنچه را که <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%81%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%AF" target="_blank">فروید</a> در سومین مقاله از مجموعه نوشته هایش تحت عنوان «ادای دین هایی به روان شناسی عشق» پیش بینی کرده بود. این مقاله که «تابوی بکارت» نام داشت، به ترس ناشی از روح باوری جامعه ی مدرن و به ظاهر <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D9%84%D8%A7%D8%B1" target="_blank">سـکـولار</a> شده از فقدانی روانی در اندام زنانه می پرداخت. تعبیر فروید از این ترس و تابوی اخلاقی، به طرز متقاعد کننده ای در <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87" target="_blank">مدرنیته</a> ی غربی آن سالها، زنده جان می نمود؛ از این رو چندان عجیب نبود که مَدونا، پندار سیندرلایی از خودش را با نشان رفتنِ <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%BE%D8%B1%D8%AF%D9%87_%D8%A8%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D8%AA" target="_blank">بـکـارتِ</a> خود یکسره باطل ساخت.</p>
<p style="text-align: justify;">مَدونا با ترانه ی «چونان یک باکـِره»، باکـرگی خود را به تمسخر می گیرد و با ارائه ی تصویری پارادوکسیکال از دخترکی در لباس عروسی، به روایتی متفاوت از اندام جـنـسی اش دست می زند. او حتی در تور کنسرت سال ۱۹۹۱ اش، این ترانه را در حالی که روی تختخوابی در حال خودارضـایی است اجرا می کند که با اعتراض شدید پلیس تورنتو و محافل مذهبی روبرو می شود. پس از ارائه ی دومین آلبوم، مَدونا به سبک منحصر به فرد خود در بیان بصری موسیقی اش دست می یابد، سبکی که بیش از هر چیز، یادآور اندام پیوسته در غلیان <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%84%D9%88%DB%8C%D8%B3_%D9%BE%D8%B1%DB%8C%D8%B3%D9%84%DB%8C" target="_blank">الویس پریسلی</a> بود. احساسی طغیانگر که گویی در تن جـنـسی خود آرام و قرار ندارد و خود را پیاپی به دیواره های کالبدش می کوبد.</p>
<p style="text-align: justify;">مَدونا یکی از بهترین مصادیق این تنِ مرتعشِ آوایی بود، چه آنکه بیش از هر چیز تعبیر <a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Greil_Marcus" target="_blank">گریل مارکوس</a> را بیاد می آورد:</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">« واژه ها پیش از آنکه گزاره هایی برای فهمیده شدن باشند، آواهایی هستند که می توانیم حس شان کنیم».</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">واژه به مثابه آوایی مرتعش در تنِ آوازخوان پیچ و تاب می خورد. این شاید دلیلی بر آن شیوه ی رقصیدن خوانندگانی چون الویس پریسلی، مایکل جکسون یا مَدونا نیز باشد، رقص هایی نه استاندارد شده، بلکه رقص هایی که بیشتر به نوعی شکنجه ی خویشتن می مانند. گویی لذت، «چین»ی است که در تن آنها لحظه به لحظه در حال شکستن است. این، سابون نویس را به یاد رویکرد نشانه شناختی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%AA" target="_blank">بارت</a> می اندازد. گرچه رهیافت های نظری بارت اغلب با بی رحمی، مظاهر فرهنگ عامه را می تاراندند، اما او آثار فرهنگی ای را که از معنای متصور بر خود فراتر می رفتند و به درک معنایی فراتری نائل می آمدند، از این قاعده برکنار می دانست.</p>
<p style="text-align: justify;">با این حال همین پدیده های طغیانگر نیز اغلب در خطر استاندارد شدن توسط صنعت سرگرمی سازی قرار داشته اند. امری که محافظه کاران سنتی و مکتب فرانکفورتی ها اغلب در آن اشتراک نظر داشته اند. با این حال این نگرانی درباره ی مَدونا چندان محلی از اعراب ندارد. مَدونا پیوسته در حال خلق و میرایی است. برای او تابوشکنی یک رسالت اخلاقی یا سیاسی نیست، وقتی از آزادی بیان سخن می گوید، آن گاه که از حق عرضه ی اندیشه اش حرف می زند، شبی که در برابر پلیس تورنتو طغیانگری می کند، بیش از آنکه خشمگین و جدی به نظر رسد، شادمان و در التذاذ است.</p>
<p style="text-align: justify;">ستیز پیوسته ی مَدونا با مدرنیته ی غربی، ستیز بر سر نفی آن نیست، بلکه به نظر می رسد ستیزی است بر سر پنهانکاری و اخلاق گرایی محافظه کارانه اش.</p>
<p style="text-align: justify;">تجربه ی مدرنیته، میان ارزش های سنتی و مذهبی و کارکرد نهادهای اجتماعی فاصله ی معناداری به وجود آورد. این فاصله ی معنادار در فرهنگ عامه، به صورت نمودهایی از واکنش های سیاسی-جـنـسـی خشمگینانه خود را نشان می داد. توده های مردم که تا پیش از تجربه ی مدرنیته اغلب وادار به اطاعت از ارزش های مذهبی می شدند، این امکان را یافته بودند تا مسیر خود را بجویند. خود را در هیات مسیح یا مریم باکـره قرار دهند و از این قالب های ارزشی، روایت خود را ارئه دهند.</p>
<p style="text-align: justify;">هنر پاپ از دهه ی ۷۰ میلادی به تدریج این قرائت را به میان توده ها آورد.<a href="http://en.wikipedia.org/wiki/Andrew_Lloyd_Weber" target="_blank"> اندرو لوید وبر</a> در اپرای راک «عیسی مسیح سوپراستار» یهودایی سیاهپوست و مسیحی خشمگین به تصویر کشید، <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C_%D9%88%D8%A7%D8%B1%D9%87%D9%88%D9%84" target="_blank">اندی وارهول</a> به تابوهای جـنـسـی بی مهابا حمله کرد و جنـبش های هم جنس خواهانه نیز در این سوی و آن سوی خواسته های خود را فریاد کردند.</p>
<p style="text-align: justify;">مستند <a href="http://www.imdb.com/title/tt0102370/" target="_blank">در رختخواب با مَدونا</a> مستندی تحریک آمیز است، روایت آوازخوانی که می خواهد معصومیت را در گام نهادن در خطوط قرمز معنا کند. نامش مترادف با نامِ مریم مقدس است، الگوی زنان در مسیحیت، اسطوره ی «بـکارت»، مادر است، چون پیشتر باکره بوده است! اما مَدونا می خواهد در کارها و رفتارهایش، همبستگی مادرانگی و باکـرگی را حذف کند. مستند بر محور نگاه مادرانه ی مَدونا نسبت به اعضای گروه تور جهانی اش در سال ۱۹۹۱ می گردد، این موضوعی است که در یکی از تک گویی های نخست مَدونا نیز شنیده می شود، اما تعبیر او از مادرانگی بسیار متفاوت از آن چیزی است که به عنوان ارزشی رسوخ یافته در مدرنیته ی غربی نمایش داده شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">اگر در عقده ی <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D8%AF%DB%8C%D9%BE" target="_blank">اودیپ</a> رقابتی میانِ پدر و پسر بر سر تصاحبِ جـنـسی مادر در می گیرد، روایتِ مَدونا از مادرانگی، مادر را نیز به عنوان یکی از طرفین، وارد رقابت پدر و پسر می کند. این روایت، مادر را نه موجودی منفعل و جهت تصاحب شدن، بلکه یکی از بازیگران روایت اودیپی معرفی می کند.</p>
<p style="text-align: justify;">مادرانگی مَدونا باکـرگی اش را نفی می کند، چه آنکه باکـرگی مقوله ای است آمیخته با ترس. هراس از مواجهه با خویشتن، هراس از مواجهه با زنان! این همان هراس تقدیرگونه ای است که اودیپ را به همـخـوابگی با مادرش می کشانَد، حال آنکه با برطرف شدن این هراسِ ذهنی، کنش های جنسی نامتعارف و به حاشیه رانده شده نیز مجالِ بروز می یابند.</p>
<p style="text-align: justify;">«در رختخواب با مَدونا»، تنها مستندی درباره ی یک آوازخوان پاپ نیست، بلکه تاملی بر شکل گیری آیکون های فرهنگِ عامه است. فرهنگی که گرچه انقلابی نیست و رویاهای <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%A7%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%85_%D9%BE%D8%B1%D9%88%D9%84%D8%AA%D8%B1%DB%8C" target="_blank">پرولتری</a> را جامه ی حقیقت نمی پوشاند، اما در زیستِ فرهنگی خود، برانگیختگی و بی اعتنایی پیوسته ای را به نمایش می گذارد.</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1389%2F12%2F16%2F1501.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%A2%DB%8C%D8%A7%20%D9%85%D8%AF%D8%B1%D9%86%DB%8C%D8%AA%D9%87%20%D9%85%DB%8C%20%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF%20%D8%B3%D9%86%D8%AA%20%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D8%B2%D8%AF%21%D8%9F" id="wpa2a_4"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1389/12/16/1501.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و گِشتاپو پشتِ در است&#8230;</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1389/12/02/1493.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1389/12/02/1493.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 21 Feb 2011 01:12:33 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نقد سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[اعتراض]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون و رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دموکراسی]]></category>
		<category><![CDATA[داخله]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1493</guid>
		<description><![CDATA[شهلا جاهد چندیست که اعدام شده. این پایانِ داستان لیبیدوی(لیبیدو از نظر زیگموند فروید عاملی است غریزی و پر از انرژی در درون نهاد که تمایل به بقا و فاعلیت دارد.به نظر او لیبیدو انرژی روانی-جنسی است.منبع آن اروس یعنی مجموع غرایز زندگی است.لیبیدو با مرگ می‌جنگد و می‌کوشد انسان را در هر زمینه به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B4%D9%87%D9%84%D8%A7_%D8%AC%D8%A7%D9%87%D8%AF" target="_blank">شهلا جاهد</a> چندیست که اعدام شده. این پایانِ داستان لیبیدوی(<span style="color: #888888;">لیبیدو از نظر زیگموند فروید عاملی است غریزی و پر از انرژی در درون نهاد که تمایل به بقا و فاعلیت دارد.به نظر او لیبیدو انرژی روانی-جنسی است.منبع آن اروس یعنی مجموع غرایز زندگی است.لیبیدو با مرگ می‌جنگد و می‌کوشد انسان را در هر زمینه به پیروزی برساند. این نیرو را شهوت نیز می‌نامند. لیبیدو بیش از هر چیز معنای جنسی دارد</span>) مردی است که دو زن را به کام مرگ فرستاد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/prolmatic.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1495" title="prolmatic" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/prolmatic.jpg" alt="" width="300" height="190" /></a></p>
<p style="text-align: center;">
<p style="text-align: justify;">چندی قبل (<a href="http://www.tabnak.ir/fa/news/140489" target="_blank">در واقعه میدان کاج</a>) لیبیدوی زنی، دو مرد را به کام مرگ فرستاد. در مرکز این خشونت‌های هیچکاکی، غریزه جنسی نشسته است. تحقیقات جامعه شناختی بسیاری نشان داده است که امر جنسی، نقش اول را در خشونت‌های شخصی و شهری بازی می‌کند. لیبیدو در ایران چه وضعیتی دارد که تا این میزان دستش به خون آلوده است؟ سـکــس به عنوان مبنای غریزه «زندگی» چرا «مرگ» می‌آفریند؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1493"></span></p>
<p style="text-align: justify;">نکته مهم و اساسی این است که «غریزه جـنـسی» وضعیت سراسر پروبلماتیکی در ایران پیدا کرده است. این وضعیت را با چشم غیر مسلح هم می‌توان تماشا کرد. به گونه ای که بخشی از تجربه‌های زیسته و انضمامی افراد است. <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%AA%D8%A6%D9%88%D8%AF%D9%88%D8%B1_%D8%A2%D8%AF%D9%88%D8%B1%D9%86%D9%88" target="_blank">آدورنو</a> درجایی گفته است جامعه فاشیستی جامعه ای است که شهروندانش به هنگام شنیدن صدای درِ خانه شان نمی‌دانند <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%DA%AF%D9%90%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%88" target="_blank">گِشتاپو</a> پُشتِ در است یا نظافتچی&#8230;</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">جامعه ما چه جامعه‌ای است که زن در خیابان‌های آن نمی‌داند صدای بوقِ ماشینی که پشت سَرش شنیده است آلارم یک مسافرکش است یا صدای لیبیدوی یک مرد؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">ای کاش داستان به اینجا ختم می‌شد. تحقیقی روانشناختی-جامعه‌شناختی نشان می‌دهد که بیش از شصت درصدِ دختران و هفتاد و پنج درصدِ خانواده‌ها در ایران «فوبیای اتومبیل‌های مسافرکش» دارند. زن در شهری شَـهـوانـی قدم می‌زند، اتومبیل سوار می‌شود و زندگی می‌کند که پدر، خدا و فرهنگ از او «باکرگی» می‌خواهند. نتیجه ی این پارادوکسِ عجیب، ترسِ جادویی او از خود و جهانِ اطرافش است، ترسی که با سـکسـوآلـیتـه پیوند خورده است. این ترس برخاسته از نفیِ جهانِ اطراف و مستعدِ خشونت نسبت به دیگری است. صفحه حوادث یا همان صفحه ی خشونتِ روزنامه‌های هیچ کشوری تا این حد پر رونق و انباشته از امر جنسی نیست. گویی آلـتِ جـنـسی در ایران همان آلـتِ قَتاله است.</p>
<p style="text-align: justify;">شهلا، قربانی این سیستم است. با این نگاه، دیگر تفاوتی بینِ او و مقتولش نیست. حتی چندان فرق نمی‌کند که او قاتلِ لاله بوده یا نبوده است. البته وجه تراژیکِ داستان تنها نظام مردسالاری و محصولاتش مثلِ بدنِ خون آلودِ لاله یا بَدن آویزه به طنابِ شهلا نیست؛ تراژدی عمومی جایی به اوج خود می‌رسد که قربانیان سیستم، خود مهمترین بازیگران آن‌اند. آنان به عنوان نمادهای قربانی در سیستم مردسالاری، در بازتولید و تقویت این سیستم مؤثر بوده‌اند. لاله و شهلا سازندگان میدان تاخت و تاز نماینده تام الاختیار مردسالاری شدند. آنها خود را؛ به گونه ای مازاد بر مقدار مردسالاری‌ای که در جامعه مرسوم است، در اختیار سیستم مرد سالاری قرار دادند. لاله به اسم حفظِ زندگی و شهلا به اسمِ عشق. یادمان نرود که شهلا به عقدِ مخفی مردی درآمد که زن و زندگی دیگری داشته است. او عملا به ناصر برای گسترشِ غیرمتمدنانه لیبیدویش یاری رساند&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">داستان شهلا می‌تواند بهانه ای باشد برای بازگفتنِ بسیاری از مسایل جامعه مان. باشد که در این دوباره گفتن‌ها چیزی جابجا شود. باید از ناصر داستان مان شروع کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;">در روانکاوی، مفهوم اروس (Eros) اشاره دارد به غریزه‌های معطوف به لذت‌جویی (<a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%AF%D9%88%D9%86%DB%8C%D8%B3%D9%85" target="_blank">هدونیسم</a>) که نیرویشان از «لیبیدو» مایه می‌گیرد. البته اروس تکاپوی صرف برای ارضای غرایز حیوانی نیست، بلکه به گفته «فروید» هدفِ آن پیوستنِ یکایکِ افراد و سپس خانواده‌ها، قبایل، نژاد‌ها و ملت‌ها به یکدیگر، به صورت واحد پهناور جامعه‌ی بشری است. به تعبیری دیگر اروس، میانجی ارتباط میان افراد و جوامع و به عبارتی خالقِ «فرهنگ» آن‌هاست.</p>
<p style="text-align: justify;">از دید‌گاه فروید، فرهنگ همواره از تکانه‌ای درونی تبعیت می‌کند. این تکانه یا غریزه چیزی نیست جز برانگیختن احساس گُنَهکاری روز‌افزون و مراقبت برای زنده نگه‌داشتن آن که لازمه تداوم فرهنگ است. ‌احساس گناه همان چیزی است که فروید از آن به « تأدیب نفس» یاد می‌کند. از نظر وی در روان آدمی، دو مبدأ وجود دارد: یکی مبدأِ واقعیت‌طلبی ودیگری مبدأِ لذت جویی که سازنده‌ی اصلی پیکار همیشگی «Ego» (من) با «Id» (نهاد) هستند.</p>
<p style="text-align: justify;">«نهاد» به عنوان قلمروی فاقدِ حسِ اخلاقی و صورت شکل‌ نایافته تمنیات بدوی همچون غریزه جـنـسـی از ویژگی‌ها‌ی آن به شمار می‌رود، با «من» به عنوان قلمرو شخصیت انسان به گونه‌ای که در ناخودآگاه شکل می‌گیرد، در تعارضی تاریخی به سر می‌برد. از نظر فروید در ظهور تمدن، «من» می‌بایست «نهاد» را کنترل و رام نماید. تمدن از نظر وی همواره به سر‌کوب وابسته است ولذا ذاتا متضمن «رنج» و «احساس گناه» است. فروید در رساله‌ اجتماعی خود «<span style="color: #888888;">تمدن و نا‌خرسندی ‌هایش</span>» عنوان می‌کند که اگر ما سعی نمائیم همه امیالِ خود، اعم از جـنـسـی و غیر جـنـسـی را ارضـا کنیم، جامعه ، تمدن و فرهنگ نابود می‌شود و در این شکل افراد به یکدیگر تنها به عنوان ارضـا کنندگان اروس نگاه می‌کنند.</p>
<p style="text-align: justify;"><a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%86%D8%A7%D8%B5%D8%B1_%D9%85%D8%AD%D9%85%D8%AF%D8%AE%D8%A7%D9%86%DB%8C" target="_blank">ناصر محمد خانی</a> در واقع چیزی نیست جز واگذاری «من» به «نهاد». او یک نشانه از جامعه‌ای است که احساس گناه را از دست داده است. اگر چنانچه قاضی و دادگاهی او را محاکمه نکرد ، خود را بی گناه می‌داند. وجدانش به جایی بیرون از خودش انتقال یافته و تجسد نهادی پیدا کرده تا جایی که نمی‌تواند بین گناه و جرم یا وجدان و دادگاه تمایز قایل شود.</p>
<p style="text-align: justify;">جامعه‌ای که افراد در آن تا این حد الینه سیستم حقوقی شده باشند که فکر کنند، چنانچه مجرم حقوقی در دادگاهی نشده‌اند پس گنهکار هم نیستند و مسئولیتی نسبت به فاجعه رخ داده ندارند، جامعه‌ای است که سوپراگوی اجتماعی خود را از دست داده است. در این وضعیت است که «تأدیب نفس» چیزی نیست جز «پلیس». هرجا پلیس بود، نمی‌کند و هر جا نبود، آزاد است. در واقع ما با نوعی اخلاق دولتی مواجه هستیم.</p>
<p style="text-align: justify;">هنگامی که وظیفه سرکوب «نهاد» توسط «من» به قانون، پلیس و دولت سپرده شود، چیزی که از دست می‌رود سوپراگو (فرامن) در افراد است. در حالیکه لازمه «فرهنگ» در هر جامعه‌ای ایجاد و تقویت نوعی «درون» و «منِ اخلاقی» است. چنانچه این درون از دست برود، تجاوز به دیگری تا جای ممکن (جایی که قانون و شرع مجال می‌دهند) گسترده می‌شود.</p>
<p style="text-align: justify;">هنگامی که وظیفه ی سرکوب نهاد یا لیبیدو به دولت واگذار می‌شود، اتفاقی که رخ می‌دهد چیزی است که به تأسی از <a href="http://fa.wikipedia.org/wiki/%D9%87%D8%B1%D8%A8%D8%B1%D8%AA_%D9%85%D8%A7%D8%B1%DA%A9%D9%88%D8%B2%D9%87" target="_blank">مارکوزه</a> می‌توان آن را «سرکوب مازاد» نام گذاشت. منظور مارکوزه از سر‌کوب مازاد، ایجاد محدودیت‌های جنسی و انقیاد سـکـسـوآلـیـته، ‌جهتِ اعمال سلطه ‌ایدئولوژی است که مازاد بر تعدیل لازم جهت تداوم نسل آدمی در یک تمدن صورت می‌گیرد.</p>
<p style="text-align: justify;">مارکوزه نشان می‌دهد که چگونه مکانیزم سرکوب اضافی در مراحل اولیه سرمایه‌داری به امروز نیز سرایت کرده است. در مراحل نخستین سر‌مایه‌داری، برای تضمین این که مردم اکثر وقتِ خود را صرف کار کردن نمایند، درجه بالایی از سرکوب اعمال می‌شد در این وضعیت، معدودی از امیال اجازه پیدا می‌کردند تا وارد حوزه خود‌آگاهی شوند و نیز کانون‌های لذت‌آفرین بدن به‌ اندام‌های جـنـسـی محدود می‌شدند.</p>
<p style="text-align: justify;">اما رشد نیرو‌های مولد در دوره‌های بعد سرمایه‌داری به معنای آن است که دیگر چنین درجه بالایی از سرکوب، ضرورتی ندارد. در این دوره است که نوعی سرکوب مازاد ایجاد می‌شود که چیزی بیشتر از سرکوب ضروری برای بقای موجودیت جامعه است.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">در واقع ایدئولوژی برای دست یافتن به آرزوهایش، امر جـنـسـی را بیش از آنکه برای فرهنگ لازم است، سرکوب می‌کند. این ویژگی تمام ایدئولوژی‌هاست.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">سرکوب مازاد صورت گرفته لیبیدو توسط دولت-ملت ایرانی، حس گناه را از بین برده و تصویری از جامعه نا‌متمدن ساخته است، در واقع نا‌متمدنی‌ای که محصول سرکوب مازاد لیبیدو است. وقتی دولت، خود را موظف به سرکوب و کنترل میل جنسی جامعه بداند و این «بار» را از دوش خودِ افراد بردارد؛ جایی که سوژه با به دوش کشیدنش در واقع خلق می‌شود، این پیام را به جامعه می‌دهد که هر جا من (دولت) نبودم، لیبیدویت را رها کن.</p>
<p style="text-align: justify;">در این وضعیت، ناصر محمد خانی بودن چیز عجیبی نیست&#8230; .</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1389%2F12%2F02%2F1493.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%DA%AF%D9%90%D8%B4%D8%AA%D8%A7%D9%BE%D9%88%20%D9%BE%D8%B4%D8%AA%D9%90%20%D8%AF%D8%B1%20%D8%A7%D8%B3%D8%AA%26%238230%3B" id="wpa2a_6"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1389/12/02/1493.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و صیغه ی ازدواج موقت (بخش ششم)</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1389/10/27/1336.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1389/10/27/1336.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Jan 2011 06:27:46 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نقد سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[اقتصاد]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دین]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه و تحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[داخله]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1336</guid>
		<description><![CDATA[سابون نویس معتقد است رواج فرهنگی صیغه یا به عبارتی کاهش معنادار هزینه‌ی فرهنگی آن، حداقل سه پیامد مهم بر سبک زندگی دختران مجرد ایرانی خواهد داشت:

۳- امکان تجربه‌ی مادری خارج از چهارچوب ازدواج.
به نظر، رواج فرهنگی صیغه ناخواسته و به صورت اجتناب‌ناپذیر به افزایش بارداری‌های خارج از چهارچوب ازدواج دائم منجر می‌شود، یعنی به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سابون نویس معتقد است رواج فرهنگی صیغه یا به عبارتی کاهش معنادار هزینه‌ی فرهنگی آن، حداقل سه پیامد مهم بر سبک زندگی دختران مجرد ایرانی خواهد داشت:</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/sighe6.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1337" title="sighe6" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/sighe6.jpg" alt="" width="300" height="196" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">۳- امکان تجربه‌ی مادری خارج از چهارچوب ازدواج.</p>
<p style="text-align: justify;">به نظر، رواج فرهنگی صیغه ناخواسته و به صورت اجتناب‌ناپذیر به افزایش بارداری‌های خارج از چهارچوب ازدواج دائم منجر می‌شود، یعنی به قول معروف بالاخره پیش می‌آید و طبیعی است که هرچه صیغه گسترده‌تر شود، تعداد این پیشامدها هم بیشتر شود، خب عجالتا فرزندان حاصل از این نوع ازدواج می‌توانند با نام خانوادگی مادر دارای شناسنامه شوند (همان چیزی که مثلا در «من ترانه پانزده سال دارم» اتفاق افتاد) به نظر گستردگی صیغه و به طبع آن افزایش این روند می‌تواند به شکسته شدن یکی از تابوهای فرهنگی جامعه ایران منجر شود که امکان نامنتظره و کم‌وبیش هیجان‌‌انگیزی را در اختیار آن نسل از دختران تحصیل‌کرده و دارای درآمد مستقل می‌گذارد که به هر دلیلی یا ساختار ازدواج دائم و چهارچوب زندگی مشترک را مطلوب ندانسته‌اند یا احیانا امکان مناسبی بری ازدواج پیدا نکرده‌اند و در هر دو حالت تجرد را به عنوان سبک زندگی دائم خود انتخاب کرده‌اند.اما این لزوما بدین معنا نیست که بخواهند از تجربه‌ی مادری هم چشم بپوشند به خصوص که موقعیت اجتماعی – اقتصادی آن‌ها بهشان این امکان را می‌دهد که به تنهایی از پس هزینه‌های سرپرستی فرزند برآیند.</p>
<p style="text-align: justify;">محض رضای خدا نگویید بچه‌ای که با نام خانوادگی مادرش وارد جامعه شود انگشت‌نما می‌شود و عاقبتش برچسب حرام‌زادگی و جهنم شدنِ زندگی‌اش است، ما داریم از زمانی حرف می‌زنیم که تعداد این افراد رو به افزایش است و گذشته از آن، حالا این کودکانی که سر راه گذاشته می‌شوند و کودکی‌شان در بهزیستی و یتیم‌خانه می‌گذرد وضعیت‌شان بهتر از کودکی است که از مادر واقعی با همه‌ی علاقه و محبت و درآمد و تحصیلاتش برخوردار است؟</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1336"></span></p>
<p style="text-align: justify;">سابون نویس باید یک زمانی گربه شوری بلندبالا بنگارد در باب پتانسیل‌های تغییرات ریشه‌دار فرهنگی – اجتماعی که خواسته و ناخواسته از سوی نسلی از دختران مجرد متولد ۵۵ تا ۶۵ برگزیده خواهد شد، دخترانی که چنان‌که پیش از این هم گفتیم، عمدتا دارای تحصیلات و درآمد مستقل هستند و پیامد ناخواسته‌ی شیوه‌ی جامعه‌پذیری‌شان در دهه‌ی شصت آن‌ها را مستعد کنش‌گری‌های نامنتظره و بی‌سابقه در صحنه‌ی اجتماعی – فرهنگی جامعه ایران کرده است، از جمله نگاه کنید به حضور و کنش‌گری سیاسی بخشی از آن‌ها در اعتراضات سال گذشته به نتایج انتخابات و یا مهم‌تر و محسوس‌تر از آن نگاه کنید به رواج سبک زندگی تجرد زنانه در تهران و برخی کلان‌شهرها که عمدتا از سوی افراد متعلق به همین نسل برگزیده شده است.</p>
<p style="text-align: justify;">برای آن‌که به اهمیت و عمق تغییر فرهنگی روی‌داده پی ببرید، وضعیت یک یا چند دختر مجردی را تصور کنید که در نیمه‌ی اول دهه‌ی هفتاد می‌خواستند خانه‌ای را در تهران برای سکونت اجاره کنند، ببینید آن زمان چنین امکانی تا چد محدود و در عین‌حال پر هزینه و همراه با دریافت انواع و اقسام برچسب‌ها بود به گونه‌ای که خانواده‌های دانشجویان دختر شهرستانی هیچ امکان دیگری جز خوابگاه برای سکونت فرزندشان در تهران متصور نبودند.</p>
<p style="text-align: justify;">این روند از نیمه‌ی دهه‌ی هفتاد و با روند رو به افزایش ورود دختران به دانشگاه و ادامه‌ی اقامت آن‌ها در تهران حتی پس از فارغ‌التحصیلی و ورود به بازار کار رو به تغییر گذاشت. از قضا نه فقط به دلیل آن‌که  امکانات خوابگاهی نمی‌توانست متناسب با افزایش حجم دانشجویان افزایش یابد که خود پیرو افزایش حجم متقاضیان متعلق به نسل پر تعداد دهه‌ی شصت روی داده بود (نگاه کنید به سیاست‌های دانشگاه آزاد و دیگر دانشگاه‌های غیر انتفاعی که از زمانی به بعد پذیرش دانشجو را بدون ارائه‌ی امکانات سکونت انجام دادند) بلکه بیش از آن، بدین دلیل که پس از فارغ‌التحصیلی و محروم شدن افراد از همان معدود امانات سکونتی و خوابگاهی آن‌ها ناچار از ورود به بازار کار و کسب درآمد برای از عهده برآمدن هزینه‌های‌شان در کلان شهری مثل تهران بودند و این به خصوص در مورد دختران پررنگ‌تر بود چون آنان پس از فارغ‌التحصیلی آن‌چنان سبک زندگی متفاوتی از سبک زندگی مورد تایید خانواده‌های‌شان در شهرهای کوچک پیدا کرده بودند که گذشته از کمبود موقعیت‌های شغلی در شهرستان، وجدان جمعی قدرتمندی که قرار بود هر نشست و برخاست آن‌ها را به عنوان دختر مجرد زیر نظر بگیرد، بیش از حد دست‌پاگیر و غیرقابل تحمل به نظر می‌آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">بنابراین پدیده‌ی جمعیتی تاخر ازدواج به همراه تغییر انتظارات از ازدواج و زندگی مشترک حاصل از تحصیلات و زندگی در کلان‌شهرها نسبت به الگوی سنتی نظام فرهنگی (به خصوص در شهرستان‌ها) باعث شد تا دختران تحصیل‌کرده‌ی این نسل زندگی در آلونک‌های ۳۰- ۴۰ متری خیابان‌های اسکندری و دامپزشکی را به همراه همه‌ی سختی‌ها و بالا و پایین‌های زندگی مجردیِ همراه با اشتغال ترجیح دهند به بخور و بخوابِ بی‌دغدغه در خانه‌ی پدری اما با زیر ذره‌بین قرار گرفتن کوچکترین رفتارها و بدتر از آن فشار مداوم برای تن دادن به ازدواج؛ و با این ترجیح و انتخاب تعداد زیادی از دختران همین نسل بود که تجرد زنانه در تهران به طور نامنتظره در طی کمتر از یک دهه به امری رایج و پذیرفته شده تبدیل شد تا آن‌جا که امروز همان خانواده‌های مرفه شهرستانی ترجیح می‌دهند با وجود امکانات خوابگاهی برای دختر مستعد و درس‌خوان‌شان که در یکی از دانشگاه‌های معتبر شهرهای بزرگ قبول شده خانه و زندگی جدا تدارک ببینند چون لابد توی خوابگاه که نمی‌شود درس خواند و اصلا چه کاری است بیفتد قاطی چهار پنج نفری که معلوم نیست اخلاق و شخصیت‌شان با هم جور باشد و اذیت نشود و&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">هیچ‌کس البته برای رواج تجرد زنانه در تهران برنامه‌ریزی نکرد، کمپین و تجمع و بیانیه و چه و چه برگزار نکرد، اطلاع‌رسانی و آگاهی‌بخشی‌ای در کار نبود، این تغییر فرهنگی هیجان‌انگیز که به طور نامنتظره‌ای در کوتاه‌مدت رخ داد، بیش از هر چیز پیامد ناگزیر و عمدتا ناخواسته‌ی یک پدیده‌ی جمعیتی بود. البته تغییرات ناشی از پیامدهای ناخواسته به همین یک مورد محدود نمی‌شود، در همین حوزه هنوز می‌توان این سوال را طرح کرد که اصلا از چه زمانی و چگونه تحصیلات چنین نقش پررنگی در زندگی دختران جوان پیدا کرد (طبق تحقیقات انجام شده، تحصیلات اصلی‌ترین عامل در بازتعریف هویت زنان در جامعه‌ی ایران محسوب می‌شود، یعنی نه طبقه، نه اشتغال و درآمد، نه سن، هیچ‌کدام به اندازه‌ی تحصیلات عامل تمایزبخش هویتی و ایجاد کننده‌ی ارزش‌ها و و نگرش‌های متفاوت محسوب نمی‌شوند) یعنی از چه زمانی خانواده‌هایی که تا بیست سال پیش از آن، روشنفکرترین‌های‌شان حداکثر مقطع تحصیلی لازم برای دختر را دیپلم می‌دانستند، به یکباره به این نتیجه رسیدند که ای بابا، دختر و پسر ندارد، اصلا برای دختر ضروری‌تر است که پس فردا دستش توی جیب خودش باشد و برای یک لقمه نان زیردست نشود و &#8230;، پاسخ این سوال هم البته در تجربه‌ی نسلی زنان متولد ۱۳۳۰ تا ۱۳۴۰ نهفته است که خب شرح و بسط مفصل‌اش فرصتی دیگر می‌طلبد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="text-decoration: line-through;">پایان بخش ششم-سابون و صیغه ی ازدواج موقت در بخش های بعدی ادامه دارد…</span></p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1389%2F10%2F27%2F1336.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%B5%DB%8C%D8%BA%D9%87%20%DB%8C%20%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC%20%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%20%28%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D8%B4%D8%B4%D9%85%29" id="wpa2a_8"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1389/10/27/1336.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و صیغه ی ازدواج موقت (بخش پنجم)</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1389/10/26/1331.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1389/10/26/1331.html#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 16 Jan 2011 01:39:14 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[نقد سیاسی]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انقلاب]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[تلویزیون و رسانه]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دانشگاه و تحصیل]]></category>
		<category><![CDATA[رفتار ایرانی]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سکسوالیته]]></category>
		<category><![CDATA[سیاست]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1331</guid>
		<description><![CDATA[سابون نویس معتقد است رواج فرهنگی صیغه یا به عبارتی کاهش معنادار هزینه‌ی  فرهنگی آن، حداقل سه پیامد مهم بر سبک زندگی دختران مجرد ایرانی خواهد  داشت:

۲- افزایش امکان انتخاب افراد در برقراری رابطه‌ی جـــنــــســـی.
در وضعیت فعلی شما به عنوان یک دختر مجرد برای برقراری روابط  مشروع و قانونی و حتی به لحاظ [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">سابون نویس معتقد است رواج فرهنگی صیغه یا به عبارتی کاهش معنادار هزینه‌ی  فرهنگی آن، حداقل سه پیامد مهم بر سبک زندگی دختران مجرد ایرانی خواهد  داشت:</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/sighe5.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1332" title="sighe5" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/sighe5.jpg" alt="" width="300" height="199" /></a></p>
<p>۲- افزایش امکان انتخاب افراد در برقراری رابطه‌ی جـــنــــســـی.</p>
<p style="text-align: justify;">در وضعیت فعلی شما به عنوان یک دختر مجرد برای برقراری روابط  مشروع و قانونی و حتی به لحاظ فرهنگی پذیرفته شده تنها یک راه دارید: <strong>ازدواج</strong>. یعنی ممکن است برای پسران مجرد روابط خارج از ازدواج تاحدی پذیرفته شده باشد و حتی به طور تلویحی مایه‌ی افتخار و تحسین هم شمرده شود اما برای دختران مجرد کاملا برعکس است، یعنی نه فقط هیچ نوع پذیرش و مماشاتی وجود ندارد بلکه هر نوع رابطه‌ی خارج از ازدواج مایه‌ی سرزنش و شرمساری است (از قضا به دلیل همین نابرابری تقاضا در دو طرف رابطه است که عینا مثل مورد صیغه، روابط جـــنــــســـی خارج از ازدواج هرگز به یک امر پذیرفته شده و مشروع در نظام فرهنگی ایران بدل نشده و به قشر و اقلیتی خاص محدود مانده است).</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1331"></span></p>
<p style="text-align: justify;">این درحالی است که ازدواج دائم قرارداد حقوقی – فرهنگی بسیار پرهزینه‌ای است، از قضا و به ویژه برای زنان. این پرهزینه بودن نه فقط ناشی از تعهدات و تکالیف قانونی و فرهنگی‌ای است که پس از ازدواج بر دوش فرد گذاشته می‌شود، بلکه مساله‌ی مهم‌تر هزینه‌ی گزافی است که فرد در صورت فسخ این قرارداد متحمل آن می‌شود و اتفاقا همین هزینه‌ی جبران‌ناشدنی است که زنان بسیاری را علی‌رغم مشکلات و نارضایتی عمیق از زندگی مشترک، از طلاق و جدایی هم باز می‌دارد.</p>
<p style="text-align: justify;">این وضعیت به خصوص برای دخترانی که از تحصیلات و درآمد مستقل هم برخوردارند بغرنج‌تر است، یعنی ازدواج تنها تکالیف و تعهدات و محدودیت‌ها و فشار نقشی را بر آن‌ها بار می‌کند بدون آن‌که مزایای قابل‌توجهی در برابر آن ارائه کند. منظور این است که ازدواج دائم در چهارچوب نقش‌های سنتی زنان و اهمیت نفقه برای زن خانه‌دارِ محروم از هر نوع درآمدی شاید توجیه معقول و مزیتی برای زن در بر داشت که از سر بار خانواده بودن و سَرکوفت‌های همراهش خلاص شود و خرج‌‌اش بیفتد گردن یک نفر دیگر، اما در وضعیت فعلی که بیشتر دختران «می‌توانند» با اتکا به تحصیلات و توانایی‌های‌شان حداقلی از درآمد مستقل را دارا باشند، بر دوش گرفتن تعهدات و تکالیف و محدودیت‌ها و هزینه‌های فرهنگی – قانونی ازدواج دائم با صِرف هدف برقراری رابطه‌ی جـــنــــســـی تا حد زیادی نامعقول و ناموجه جلوه می‌کند.</p>
<p style="text-align: justify;">درواقع به نظر می‌رسد که ازدواج دائم باید تنها برای تحقق همان کارکرد سنتی‌اش یعنی تولید نسل انجام شود ولاغیر، یعنی اصولا تنها هدف فرزندآوری است که ممکن است پذیرش چنین قرارداد حقوقی- فرهنگی پر هزینه‌ای را برای افراد معقول و موجه جلوه دهد. یک نگاهی به اقصی نقاط جهان بیندازید ببینید کجای دنیا ملت برای برقراری رابطه‌ی جـــنــــســـی مجبورند زیر بار قرارداد پرهزینه‌ای مثل ازدواج بروند که ایران دومی‌اش باشد؛ به نظر تنها وجود فرزند است که پذیرفتن آن‌همه تکالیف و تعهد و فشار نقشی حاصل از ازدواج را معقول جلوه می‌دهد وگرنه برای صرف برقراری رابطه با جنس مخالف باید راهکارهای دیگری اندیشیده شود، حالا اگر جامعه‌ی ایران فوبیای بی‌بندوباری و هرج‌ومرج جـــنــــســـی دارد و در سنت فرهنگی‌اش هیچ نوع رابطه‌ی خارج از ازدواج پذیرفته نیست، رواج فرهنگی صیغه دقیقا به معنای امکان انتخاب بیشتر افراد در انتخاب چهارچوب برقراری رابطه‌ی جـــنــــســـی است؛ دقت کنید که گفته شد افزایش امکان انتخاب، نه مثلا جایگزینی انتخاب، منظورم این است که حالا یکی دلش خواست ازدواج کند چون در روابط موقت احساس ناامنی و چه می‌دانم حتی غبن و زیان می‌کند، خب برود ازدواج دائم کند، کسی جلویش را نگرفته است، یا از آن طرف اگر کسی آن‌قدر جسارت دارد که سرش را بالا بگیرد و با گردن افراشته اعلام کند که من کُلهم اجمعین با بحث ازدواج مخالفم و به روابط آزاد معتقدم و این روابط را هم به همین شکل‌اش ادامه می‌دهم و زیر هیچ برچسب و کلاه شرعی هم نمی‌برم‌اش و پای حرف و عقیده‌ام هم ایستاده‌ام و هر هزینه‌ای هم لازم باشد می‌دهم از رو ترش کردن خانم فلانی و دریافت برچسب بهمان گرفته تا ۹۹ ضربه شلاق کذا، باشد، این‌هم انتخاب پرهزینه‌اش را داشته باشد، مهم اما این است که گزینه‌ی سومی هم وجود داشته باشد و سیستم تا این حد صفر و یکی تعریف نشده باشد، یعنی فرد هم بتواند ازدواج دائم کند و هم گزینه‌های «مشروع و پذیرفته‌ شده‌ی دیگری» پیش رویش باشد و «مجبور» نباشد برای جلوگیری از پرداخت هزینه‌ی فرهنگی و قانونی روابط خارج از ازدواج، به ازدواج تن دهد. درواقع دفاع و پاسداشت از آزادی فردی ایجاب می‌کند که ما از هر وضعیتی که در آن به طور معناداری امکان انتخاب افراد در این حوزه افزایش یابد، استقبال کنیم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="text-decoration: line-through;">پایان بخش پنجم-سابون و صیغه ی ازدواج موقت در بخش های بعدی ادامه دارد…</span></p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1389%2F10%2F26%2F1331.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%B5%DB%8C%D8%BA%D9%87%20%DB%8C%20%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%AC%20%D9%85%D9%88%D9%82%D8%AA%20%28%D8%A8%D8%AE%D8%B4%20%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85%29" id="wpa2a_10"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1389/10/26/1331.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>3</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

