مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for سفر
بهمن ۸, ۱۳۹۰ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۲۵, ۱۳۹۰ at ۴:۱۷ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, اعتراض, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, سیاست, سلطنت, شخصیت, عکس و عکاسی
سالهای سال تمام صداقتش را روی برگ برگِ سابون هایش پیاده می کرد، همزمان با قطار از جنوب به شمال شروع می کرد و در امام خمینی شاخه شاخه شده، علم و صنعت، شهر آریا و صادقیه و… را می گذراند .

قلمِ خود را برداشت، شاخه شاخه های تاریخ را بر بومش قلم کشید و از سالها بلغور کرد .
نجات را در صداقت خلاصه می کرد. برگ برگ را پاره می کرد. مداد ها را می شکست. در تجریش کنار خیابان، کنار گیتاریستِ خیابان می نوشت. سالها تمام افکارش را پیاده می کرد. پیاده می رفت.
در کافه ها که می نشست , به جوان های سرخوشی که مُهر روشَن فکری بر خود زده بودند نگاه می کرد. چه کلماتی که می گفتند. از میانِ کام های سیگار بهمن و مزه مزه کردن های قهوه، چه تلخ چه شیرین، هنر معاصر، زندگی دیگران و هزاران حرف بزرگ…
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
فروردین ۱۴, ۱۳۹۰ at ۱:۵۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, کتاب, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, ادب و هنر, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
در تاریکترین نقطهی دنیا نشسته است. هیچ چیز را نمیبیند و نمیداند در ته چاهیست یا در دل غاری…! زنی در آستانهی تاریکی پیدا میشود، بلند بالا و سیاهپوش.

در آنجا که ایستاده پشتش به نور است و صورتش رو به تاریکی اما به وضوح خطوط صورتش دیدهمیشود. لوحی را در دست دارد که موهای سیاه افشانش به دور آن ، شکوهاش را بیشتر کرده، مثل حاشیه ای بر یک تابلو. میگوید:بخوان. نمیتواند، در تاریکی، جز صورت زن چیزی نمیبیند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »