سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for زنان

سابون و برنده ندارد این قمار

صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و روزهای غایب

خوبم . زنده گی خوب است. می‌گذرد. خوبی‌اش همین است که می‌گذرد! آسمان می بارد گاه و بی گاه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز تَرش است . تنها بخش عظیمی از روزهایم غایب است در این قاب مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هست نه مشتاق نوشتنش و من بی آن که نگران تمام رویاهای به سر انجام نرسیده ام باشم ، بی آن که دلم بخواهد این پنجره را باز کنم ، بی آن که رویای تازه ببافم ،انگار هر حرفی و اشاره ای ، من را می رساند به خودم غمگینم می کند این زنده گی نصفه نیمه ،این بغض های ناتمام ، این سابون و دردهایی که هی به شیشه می‌خورند و برمی‌گردند، خاطرات دور و نزدیکی که تنهایی ام را به سُخره می گیرند و کلمه‌هایم که این همه ناقص و تکراری‌اند.

انگار یک تکه از زنده گی من نیست ، همان تکه ای که نوشتن تسکینش می داد…
مدت‌ها بود که دلم می خواست نباشم. دلم می‌خواست خودم را از برق بکشم بروم جایی دور از چشم زخمهایم را بلیسم.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و گفتن یا نوشتن؟

نمی‌دانم اول کدام یکی اتفاق افتاده. بلد شدیم بنویسیم و بعد گفتن را فراموش کردیم یا بلد نبودیم بگوییم و به نوشتن پناه آوردیم. مهم هم نیست که، فقط گاهی خنده‌ام می‌گیرد، وقتی کمی سرم را می‌کشم عقب و از بیرون خودم و آدم‌های شبیه به خودم را تماشا می‌کنم.

آدم‌هایی که به هم لبخند می‌زنند، با هم می‌خندند، از آسمان و زمین و در و دیوار می گویند… دستِ بالایش، از هم که دل‌گیر باشند گم و گور می‌شوند، به‌جایش همه‌ی حرف‌های حسابی‌شان را می‌نویسند، هر چه را که روی بغض‌شان سنگینی می‌کند، هرچه را که نگاه‌شان را گریزان کرده… .

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »