سابون
مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.Archive for زنان
ثابون و دخترم بزرگ شد و رفت
-چرا گرفته دلت٬مثل آنکه تنهایی.
ثابون و بی وفا
کانی (لین) و ادوارد (ریچارد گر) زن و شوهری هستند که زندگی آرامی را سپری می کنند. یک روز که هوا زیاد مساعد نیست، کانی برای انجام کاری راهی منهتن می شود. طوفان شدید باعث می شود او در خیابان با پل مارتین (مارتینز)، جوان فرانسوی خوش قیافه که تعداد زیادی کتاب حمل می کند، تصادف کند. آسیب دیدن زانوی کانی راهی جز رفتن به آپارتمان پل که در همان نزدیکی است باقی نمی گذارد. کانی از خانه پل با منزل خود تماس می گیرد و به پسرش چارلی می گوید که دیر به خانه می آید. موقع رفتن پل یک کتاب شعر فارسی « رباعیات عمر خیام » به او هدیه می دهد. وقتی کانی به خانه بر می گردد ماجرا را برای همسرش ادوارد تعریف می کند، اما واضح است که مجذوب پل شده و کمی بعد راهی شهر می شود تا او را ببیند. ادوارد به کانی شک می کند و بالاخره یک کارآگاه خصوصی استخدام می کند تا کانی را تحت نظر بگیرد … جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
صابون و این همه لطف
آبِ کوزه چو در آب جو شود
محو گردد در وی و او جوی شود
وصف او فانی شد و ذاتش بقا
زین سپس نه گم شود نه بد لقا
طی این سه-چهار روز گذشته واقعا شرمنده شدم و خیل عظیم دوستان،آشنایان،همکاران،بستگان و …باعث شد واقعا مبهوت بمانم.هیچ چیزی در وصف این همه لطف و بزرگواری نمی توان بیان دارم و زبانم در مقابل این همه لطف ناتوان است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
ثابون و مادرجون
شرمنده این سابون کاری خیلی کوتاه است.به دلیل اینکه در حال پوشیدن شلوار هستم و باید هر چه سریعتر بروم تا کارها را انجام دهم.هیچ کسی نیست و همگی در پایتخت حضور دارند و می خواهند حرکت کنند و تا نرسیده اند باید همه ی کارهای کفن و دفن هماهنگی شود.این پست را ویرایش خواهم کرد.حتما و حتما.باید در وصفش سابونی به جان سابون بکشم.او چشم از جهان برگشود.مادر بزرگ عزیزم چند ساعت پیش.مادرجون خدا رحمتت کند.
این سابون کاری ویرایش خواهد شد...
پس از ویرایش:
حال حوصله ی ویرایش ندارم.ببخشید.
سابون و دوستی خاله خرسه

صدای جیک جیکش میاد،سریعا از رو بالکن می پری میای بیرون و میری برش می داری و فشارش میدی تو مشتات و میشینی زیر آفتاب و فکر میکنی اگه ولش کنی واسه خودش تو باغچه بپلکه، دلش میگیره و فکر میکنه بهش اهمیت نمیدی. تاباش میدی و اونقد فشارش میدی که رنگای پَراش توی عرق کف دستت آب میشه و کف دستت سرخابی میشه و گردنش داغ میشه و شل و کرخت میشه و سرعتِ پلکاش که اولاش تندتند میزدشون به هم کم میشه و ضربان قلبش مییاد پایین و فرکانس جیکجیکاش که رو مُخات بود افت میکنه. میگی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم که مریض شده و میدوی میری صندلی میذاری زیر پات و سهچهار تا آسپرین بچه از تو کابینت پنجم از ردیف بالایی برمیداری و تو یه نعلبکی ماست حلشون میکنی و میبری زیر آفتاب همونجوری که هنوز داری کف دستت فشارش میدی، نوکِشو تا ته باز میکنی و با قاشق چاییخوری کمکم میریزیش ته حلقش. انگار داره خوب میشه چون یهو خیلی داغ میشه و بعدش کمکم سرد و قلبشم دیگه نمیزنه. اَه این چرا اینجوری شد؟سریع یه گودال دیگه گوشهی باغچه میکَنی و چالاش میکنی و خاک میریزی و قشنگ لگد میکنی تا سفت شه، یه چوب کبریتم میکاری واسه نشونه؛تیز و تند میدوی میری بالا رو بالکن به دنبال ستاره ای دیگر…
سابون و خواب یا حقیقت
دو روز پیش بود که طبق معمول توفیقی اجباری باعث شد من تا ساعت ۸:۴۵ صبح نخوابم،بعدش هم که باید ساعت ۹:۳۰ جایی می بودم،به طبع هم وقتی نبود برای خوابیدن و این توفیقات اجباری همین طور ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه دیروز و خلاصه، پیرامون اجازه ی به رختخواب رفتن رو به من داد.به چُرت که رفتم حس کردم از خستگی زیاد اصلا خواب خوبی نخواهم داشت و از طرفی تنبلی ناشی از خستگی اجازه نمیداد برم یک دوشی بگیرم و سبک بشم تا شاید خواب لذت بخشی داشته باشم؛از این رو تا ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح امروز مداما در بستر قلط میزدم و امان از داشتن یک خواب راحت.با یک جهش از جا پریدم و حوله و باقی موارد مورد نیاز برای حمام را از کمد برداشتم و رفتم به سمت حمام.دوشی کامل گرفتم و اومدم بیرون با حوله طبق معمول نشستم پشت این سیستم های دوست داشتنی ام و تا ۷:۳۰ دقیقه صبح همین پشت بودم و مشغول کدنویسی و آماده سازی یک پروژه.خلاصه رفتم دوباره بگیرم بخوابم(حالا چی رو بگیرم بخوابم،نمیدونم).خلاصه در خواب عمیقی فرو رفتم و چنان دیدم که در ذیل تشریح می کنم:
« در یک زمین پر از شالی های برنج هستم و بادی ملایم از سمت شمال به سمت من می وزد و بینی ام را پر میکند از بوی عطر برنج سبز.آفتاب از پشت سرم به من می تابد پس می توانم حدس بزنم که بعد از ظهر و حوالی غروب است.جایی که ایستاده ام تقریبا وسط یک دایره است که شالی ها را درو کرده اند.پس می توان حدس زد که اواخر مرداد و اوایل شهریور است که زمان درو کردن برنج است.چند نفری که انگاری آشنا هستند با فاصله در اطرافم مشغول کار کردن هستند و گاهی مرا صدا میزنند و به نشانه محبت می گویند بیا پیش ما دیگه.چرا اونجا وایسادی.کمی دورتر یک کمباین سبز میبینم که تِرتِر کنان مشغول درو کردن است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »






Digg/zabansaz
Flickr/northhacker
Facebook/northhacker
Friendster/northhacker
Virb/northhacker
Linkedin/northhacker
Twitter/NorThHaCkeR
YouTube/northhacker123456
Last.fm/northhacker
Del.icio.us/northhacker
Wikipedia/Northhacker
GMail/northhacker
coComment/northhacker
PureVolume/northhacker
Upcoming/northhacker
Kongregate/northhacker
Zaadz/northhacker
Technorati/northhacker
MyBlogLog/mybloglog
Blog/northhacker
