مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for روزنوشت و ثابون
بهمن ۲۲, ۱۳۹۰ at ۱۱:۳۳ ب.ظ · در سطل مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, شخصیت, عکس و عکاسی
از روزی که دیوهای قصه تو را بردند
من سوگوار توام!

قرار گذاشتیم بادکنک ها را یکی یکی باد کنیم و بیندازیم آن گوشه سرد! می گفت هوای گرم بادکنک ها را، کم باد می کند. تا روز تولد دوام نمی آورد. بیشتر از آنکه وَلَعِ باد کردن بادکنک های سپید و سیاه را داشته باشیم در انتظار لحظه ای بودیم که قرار است همگی با هم آرزو کنیم تا من، تک نفره، شمع های روی کیک را فوت کنم!
میدانی چند سال گذشته؟؟
از اولین بادکنکهایی که باد کردیم؟ من هنوز تفاله پاره پاره شده چندتایشان را دارم. تو بزرگ شده ای و دور… .
با این فاصله ای سرد که نمی شود دیگر تولدی در کار باشد. یا آرزوهای دسته جمعی کودکانه! لابد قرار گذاشته ای با خودت تا تَه عمرت هیچ وقت تولد نگیری!؟
شمعی در کار نباشد یا کیکی! یا حتی آرزویی!
ولی من اینجا روزهای تولدم را با یک کیک، قَدِ فنجان و یک شمعِ راه راهِ سپید و سیاه جشن می گیرم.
به جای همه آرزوی دسته جمعی می کنم و می گذارم، شمع خودش آب شود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
بهمن ۸, ۱۳۹۰ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
دی ۱۲, ۱۳۹۰ at ۱۲:۲۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, ایدئولوژی, اقتصاد, انقلاب, انسان شناسی, اجتماعی, اعتراض, تلویزیون و رسانه, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, داخله, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, سیاست, عکس و عکاسی
تنها جان تو و
جان پرندگان پربستهای
که دیماه به ایوان خانه میآیند…

پذیرفتن، سختترین کار دنیاست.
درک زمانش، این که کی بپذیری و کی نه، این که چطور بپذیری و این پذیرفتنت، چه باید کند با تو، اینکه چه باید بشوی بعدش. بتوانی گذر کنی ازش. که معنیاش گذشتن باشد اصلا.
این که نپذیرفتن را با لجبازی اشتباه نگیری، این که نپذیرفتن توی یک دایره نیندازدت، بلندت کند، دستت را بگیرد و ببردت بیرون، تنهایت نکند، یا اگر تنهایت کرد، در ازایش چیزی بدهد بهت که بیارزد.
نپذیرفتن سختترین کار دنیاست.
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »