سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for درهم و بر هم

سابون و پس شما گل فروش هستید؟ (پ۱۳)

دسته‌ی گل‌های وحشی را به اتاق آورد. گل‌های ریز آبی و نارنجی و چند شاخه‌ای زرد.باز هم لابه‌لایشان را گشت، یک شاخه سفید هم بود. همه را از هم جدا کرد و هر دسته را در لیوانی جداگانه روی میز گذاشت. لیوانِ گل‌های نارنجی و آبی در دوسو و لیوانِ گل‌های زرد در وسط.

مانده بود تک شاخه‌ی نازک سفید که در لیوانی جدا بود و باید جایی برایش روی میز در نظر می‌گرفت؛ کمی فکر کرد و بعد در فاصله‌ای دورتر از بقیه‌ی لیوان‌ها درست پشتِ گل‌های زرد گذاشت. رفت روی تخت دراز کشید و به دسته‌ی گل‌هایش خیره شد. از همان‌جا که دراز کشیده به بیرونِ پنجره سرک کشید، مرد نبود. حالا اسمی هم پیدا کرده بود تا در دل صدایش کند، با خود گفت مردِ گل فروش.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و ده سال شد

امروز هشتم است، هشتم عید، هشتم فروردین ۱۳۹۰، ساعت یک و پانزده دقیقه‌‌ی صبح است و هوای اینجا نیمه ابری، من هم انگار بیمار شده‌ام، ناخوش به قول قدیمی‌ها، از فرط ننوشتن‌ است که ناخوش شده‌ام، هِی حرف‌ها آمده تا نوک زبانم و هِی فکر کرده‌ام، نمی‌شود که، عید مبارکی نگفته‌ام هنوز.

بعدِ سه هفته تلقی بروم بنویسم «جدایی نادر از سیمین» قطعا بالاتر از استانداردهای سینمای ایران است اما در مقایسه با استانداردهای سینمای فرهادی، اگر نگوییم یک پس‌رفت محسوب می‌شود، دست‌کم یک‌جور درجا زدن است، آن‌هم در جا زدن در یک‌جای ناجور، در الویت موقعیت بر شخصیت، تِمی به شدت جامعه‌شناسانه که قاعدتا باید مورد علاقه‌ی من باشد اما اغراق و زیاده‌روی در این رویکرد، آن‌هم در عرصه‌ی هنر و سینما باعث می‌شود هرچه بیشتر می‌گذرد، هر چه فرهادی از «شهر زیبا» و «چهارشنبه سوری» دورتر می‌شود، تیپ آدم‌های حراف و به اصطلاح روشنفکرش بیشتر شود، لحن حرف‌ زدن‌شان هم به بیانیه‌های فلسفی-اخلاقی شبیه‌تر و هی شهر در حد آپارتمان‌های در بسته و راهروهای شلوغ و بن‌بست‌های کوچک و بزرگ تصویر شود با کمترین حد از «سرور» و «زیبایی» و بعد شروع کنم همین چهار خط ادعا را تفت دادن و به قولی شاهد و استناد و استدلال برایش جور کردن و…  .

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و بُهتِ غمگین

بیست و چهارم بهمن ماه هر سال تولدم است.به رسمِ تولدم که باید هر سال ننگین باشد و اتفاقی بدی بیافتد،اما امسال اینطور نبود.درسته شبِ تولد تب و لرز بر ما حادث گشت ولی باز هم شیرین بود. در کنار تمامی اتفاقاتی که در این یکسال برایم پیش آمد؛ شب تولدم خاطرات زیبایی برایم رقم خورد.اتفاقاتی که بعید میدانم روزگاری آنان را فراموش کنم. شاید برایشان عروسک خریدم و به نشانشان،نشاندمشان روی طاقچه…هیچ کس نمی داند.

انتظار تماس و تبریک خیلی ها را نداشتم که مرا شوکه کرده و با لطف خود و نثار تبریک خود مرا بُهت زده کردند و اما همچنان مثل همیشه انتظار تماس و تبریک خیلی ها را داشتم که مرا نا امید از خود به روز بیست و پنجم سپردند.از همه و همه متشکرم که با الطاف خود مرا مورد لطف و محبت خویش قرار دادند.

کاش زنگ میزد و تبریک میگفت…! دوست داشتم باز هم صدایش را بشنوم؛ اگر چه خود خواستم که هیچوقت تماسی نگیرد؛ هیچوقت… .

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »