مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for درهم و بر هم
آبان ۱۵, ۱۳۹۰ at ۲:۵۱ ق.ظ · در سطل فرهنگ, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
نمیدانم اول کدام یکی اتفاق افتاده. بلد شدیم بنویسیم و بعد گفتن را فراموش کردیم یا بلد نبودیم بگوییم و به نوشتن پناه آوردیم. مهم هم نیست که، فقط گاهی خندهام میگیرد، وقتی کمی سرم را میکشم عقب و از بیرون خودم و آدمهای شبیه به خودم را تماشا میکنم.

آدمهایی که به هم لبخند میزنند، با هم میخندند، از آسمان و زمین و در و دیوار می گویند… دستِ بالایش، از هم که دلگیر باشند گم و گور میشوند، بهجایش همهی حرفهای حسابیشان را مینویسند، هر چه را که روی بغضشان سنگینی میکند، هرچه را که نگاهشان را گریزان کرده… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۱۶, ۱۳۹۰ at ۳:۳۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
دستهی گلهای وحشی را به اتاق آورد. گلهای ریز آبی و نارنجی و چند شاخهای زرد.باز هم لابهلایشان را گشت، یک شاخه سفید هم بود. همه را از هم جدا کرد و هر دسته را در لیوانی جداگانه روی میز گذاشت. لیوانِ گلهای نارنجی و آبی در دوسو و لیوانِ گلهای زرد در وسط.

مانده بود تک شاخهی نازک سفید که در لیوانی جدا بود و باید جایی برایش روی میز در نظر میگرفت؛ کمی فکر کرد و بعد در فاصلهای دورتر از بقیهی لیوانها درست پشتِ گلهای زرد گذاشت. رفت روی تخت دراز کشید و به دستهی گلهایش خیره شد. از همانجا که دراز کشیده به بیرونِ پنجره سرک کشید، مرد نبود. حالا اسمی هم پیدا کرده بود تا در دل صدایش کند، با خود گفت مردِ گل فروش.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
فروردین ۸, ۱۳۹۰ at ۱:۱۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, کتاب, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, ادب و هنر, جامعه, خانواده, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, سیاست, شخصیت, عکس و عکاسی
امروز هشتم است، هشتم عید، هشتم فروردین ۱۳۹۰، ساعت یک و پانزده دقیقهی صبح است و هوای اینجا نیمه ابری، من هم انگار بیمار شدهام، ناخوش به قول قدیمیها، از فرط ننوشتن است که ناخوش شدهام، هِی حرفها آمده تا نوک زبانم و هِی فکر کردهام، نمیشود که، عید مبارکی نگفتهام هنوز.

بعدِ سه هفته تلقی بروم بنویسم «جدایی نادر از سیمین» قطعا بالاتر از استانداردهای سینمای ایران است اما در مقایسه با استانداردهای سینمای فرهادی، اگر نگوییم یک پسرفت محسوب میشود، دستکم یکجور درجا زدن است، آنهم در جا زدن در یکجای ناجور، در الویت موقعیت بر شخصیت، تِمی به شدت جامعهشناسانه که قاعدتا باید مورد علاقهی من باشد اما اغراق و زیادهروی در این رویکرد، آنهم در عرصهی هنر و سینما باعث میشود هرچه بیشتر میگذرد، هر چه فرهادی از «شهر زیبا» و «چهارشنبه سوری» دورتر میشود، تیپ آدمهای حراف و به اصطلاح روشنفکرش بیشتر شود، لحن حرف زدنشان هم به بیانیههای فلسفی-اخلاقی شبیهتر و هی شهر در حد آپارتمانهای در بسته و راهروهای شلوغ و بنبستهای کوچک و بزرگ تصویر شود با کمترین حد از «سرور» و «زیبایی» و بعد شروع کنم همین چهار خط ادعا را تفت دادن و به قولی شاهد و استناد و استدلال برایش جور کردن و… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »