مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for درهم و بر هم
فروردین ۱۸, ۱۳۹۱ at ۷:۴۲ ب.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, اعتراض, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دین, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی
دخترک ۱۷-۱۶ ساله بود. مثل همه ی ۱۷-۱۶ ساله هایی که می شناسم لباس پوشیده بود و تلاشش برای پنهان کردن جوش های صورتش پشت آن همه آرایش بی نتیجه مانده بود.ایستاده بود آن روبرو. با تلفن همراهش حرف می زد و گریه می کرد.

«مجتبی فقط ده دقیقه! فقط ده دقیقه ببینمت و بعد اگر خواستی برو. مجتبی قطع نکن. فقط ده دقیقه ببینمت و اگر خواستی گم و گور می شم. اگر خواستی دیگه زنگ نمی زنم. از زندگیت می رم بیرون اگر خواستی…».
انگار اعتقاد داشت به معجزه. به معجزه ای که قرار بود در آن فقط ده دقیقه اتفاق بیفتد.شاید دلش می خواست در آن ده دقیقه زیبا شود. جوش هایش پاک شوند. چشم هایش آبی شوند. موهایش بور شوند. وَرَمِ بینی اش بخوابد. لاغر شود. بعد پسر دوباره عاشقش شود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
اسفند ۱۸, ۱۳۹۰ at ۶:۳۲ ب.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
داشتم فکر می کردم چرا حرفهای من شبیه قصه شده اند. می دانی خیلی چیزها هست که دلم می خواهد برایت تعریف کنم اما می ترسم باز هم شبیه قصه باشد.شبیه رویا یا کابوس, شبیه چیزی که نبوده است و نیست.

می دانی همه ی اینها که برایت می گویم بودند و هستند. به همین سادگی. دور و نزدیک. گم و پیدا. می دانی خسته ام و می خواهم بخوابم، اما گفتم حالا که دارم به حرفهایی فکر می کنم که شبیه قصه شده اند خوب برای تو هم تعریفشان می کنم. تو آخر با همه ی دوری، نزدیکی. این بار گمان می کنم حتی لازم نباشد دستت را بگیرم و با خود ببرم. تو هستی و با من می آیی هر چند که خسته ای و خوابم می آید.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
بهمن ۸, ۱۳۹۰ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »