سابون
مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.Archive for درهم و بر هم
صابون و دیوار بلند خاطرات آجری…
دیوار بلندِ خاطره ها، صافِ صاف.
هرچقدر چنگ میزنی، ناخن هایت به هیچ جا گیر نمی کند.
نفهمیدم، کجایند اون لحظه های غول آسا که قسم میخوردیم و بلند بلند قهقهه سر می دادیم.
گربه شور:
- بر خلاف همیشه امشب از خونه یا شرکت آپدیت نمیکنم.مهمون هستم و در اتاق پسر میزبان مشغول بروزرسانی هستیم.باشد تا راهی برای آپدیت پیدا شود.
- کلا همه خطوط اینترنتیم به دلایلی قطع هست،باید که رستگار شویم.
- اینقدر تغییر در پوزیشن صورت گرفته که حتی فرهاد هم داره از اسپیکر بی جان تلفن همراه شیون سر میده.
- توجه کردین تاسوعا و عاشورا امسال حال و هوای قدیم رو نداره.همه چیز داره نموره نموره تغییر میکنه.حتی اندیشه هایم.
- تو هم با من نبودی …
سابون و فرقه ی سردرگمیسم .
از کوچه پس کوچه ها که آمد بیرون نور خورشید به چشمانش تابید و دست به بالای چشم ها بر روی پیشانی تابید،اتوبوس ایستاده.این شصت متر فاصله را به سرعت دوید تا به اتوبوس رسید. گوشه ای برای نشستن پیدا کرد و نشیمن به صندلی هایی تکیه کرد که هر یک خاطره ای به همراه دارد.اون بیرون به روی استراحتگاه موقت ایستگاه، چندی نفر نشستهبودند به انتظار اتوبوس بعدی که بلیتی بود. اینی که سوارش شده بود به اتوبوسهای پولی شهرت داشت.
اتوبوسش که راه افتاد،اتوبوس بلیتی هم رسید.پیرزنی از روی نیمکت بلند شد با صدای بلند خطابشان کرد:«خلاصه یاد فقیر بیچارهها هم افتادین؟».آنانی که سوار اتوبوس پولی شده بودند مرفه بودند؟ به صورت تک به تک به آنانی که بیرون،به انتظار اتوبوس تازه ایستاده بودند نگاه کرد و ییهویی پرسید یعنی تو این گرما نمیخوان ۱۲۵ تومان بدن یا ندارن که بدن؟(دادن با ندادن؟مسئله اینست…!) در صورتی که قبلاً همه آدمهای اتوبوس سوار بودند که کنار هم مینشستند و به فقر یا دارایی همدیگر فکر نمیکردند.اختلاف در طبقات مختلف یک اجتماع میتواند فرق بین بلیت ٢٠ تومانی و ١٢۵ تومانِ پولی باشد که به راننده اتوبوس میدهند.(داشتن یا نداشتن؟مسئله اینست…!). فرق بین آنی که بنزین آزاد میخرد(یا می زند) و آنی که از بنزین سهمیهبندی(سهمیه)استفاده میکند…

اینجا جائی نیست جز بقیه الله العظم.جائی با صفات وسوسه انگیز فوق تخصصی.جایی که می تواند عظمتش دل هر بیماری را شاد و دل هر همراهی را بلرزاند.من اینجا هستم.طبقه ی ۱۰،بخش C 10 ،بیماران پیوند کلیه.


کمی که دقیق تر شویم اینجا انتهای بخش است.جنب نمازخانه بخش.اتاق ۴۰۵۵٫تختی خالی؛دلی شاد؛روحی آرام…

اینجا تهران است.شهر فقر و ثروت.شهر ترافیک و زوج فرد.شهر زیبایی ها و ناملایمات.شهر حریم ها و بی بندی باری ها.شهری مملو از زشتی و نظم نسبی در رانندگی.اینجا گل فروش ها دستانشان بر سر چهار راه ها از سرما می لرزد.اینجا مرغ را ۵۰۰ توام از جاهای دیگر گران تر می دهند و من دوربین در دست در طبقه ی ۱۱C به تو می اندیشم…

شب شد.شبی سرد و لرزان.من به فکر دستان یخ زده ی گلفروش سر چهار راه سوم سهروردی هستم و وجودم در دَرَک است. YES ؛اینجا درکه است.

دو شب درکه در سرما.شب دوم همراه با جوجه کباب با استخوان و بختیاری تهرونی.دوغ محلی همراه با نعناع سفارشی.نان داغ و برشته ی داغ در کنار یک شومینه ی گازی مصنوعی ولی به ناچار در آن سرما قابل تحمل.پشتی های راحت و سه گوش با طراحی جالب.

اگر مدیریت یک فروشگاه بزرگ رو بهت دادن هرگز سعی نکن به مشتری هات توهین بکنی.بزرگ و کوچکش فرقی نمیکنه.ولی سعی نکن قانون بزاری که قبل از ورود به فروشگاه باید مشتریانت کوله پشتی هایشان را تحویل دهند و با خود درون فروشگاه نبرند.درست حدس زدید اینجا «هایپر استار» است.(همه ی انسان ها بی گناه و پاک هستند تا زمانی که غیرش ثابت شود.البته فکر کنم مسئولین هایر استار متوجه شده بودند که ما جزو آدمیزاد نیستیم…).

ساعت حدودای ۴ بود که کار ترخیص رو انجام دادیم و مثل بنز از تهرون زدیم بیرون.مثل بنز هم گازشو گرفتیم و خیز برداشتیم به سمت شمال.میان راه بود که خورشید داشت غروب میکرد.حوالی قزوین بود.از اونجایی که جرات نکردیم در قزوین بر روی ترمز بزنیم از این رو در حرکت عکسی از غروب زیبای خورشید در جاده و پهنای دشت گرفتم.(ایستگاه عوارضی هم با کلی استرس ترمز زدم).

آخی.شنیدی میگن هیچ جا خونه ی خود آدم نمیشه.البت بگم کار من به نحوی هست که مداما در کل کشور در حال رفت و آمد هستم؛ولی به دلایل عدم سلامتی این طرف و آن طرف رفتن یک حس و حال زخم شده ی خاصی داره.آخـــــــــــــــــی!چه آب و هوایی.جون میده یکی دو نخ دود کردن و فکر کردن.اینکه کمی آرامش داشته باشی از اینکه یکی از دو عزیزترینت(پدر) کمی ریلکس شده.جای شما خالی…

صابون خوانی همگانی:
حتی یک بار هم نتوانست به همسرش بدهد! شبِ عقد جناق شکسته بودند!!(یادم تو را فراموش)
سابون و ابتدای صابون
این چند روز وقت کردم و آرشیو قدیمی سابون رو از فروردین سال ۱۳۸۰ پیدا کردم.البته اون زمان نشانی (URL) سابون این نبود و در جایی دیگر بود.ولی با همین اسم و مشخصات بود.به هر صورت در چند روز آینده تمامی آرشیو را به این خانه هدایت خواهم کرد.
البته این نکته قابل ذکر است که درصد بالایی از آرشیو دارای پسورد است و برای خواندن آنها باید پسورد صحیح را در سابون کاری وارد نمود؛که البته آنهایی که باید بخوانند این پسورد قدیمی را دارند.
سابون و از تلفن متنفرم
بهت تلفن میزنم و دارم با کلی لعاب امروز و برات تعریف میکنم که ییهویی (مثل همیشه) میگی:«نمیشه بذاری واسه بعد؟»(این جمله برام عذاب آور شده)؛من الان سرم خیلی شلوغه و کلی کار رو سرم ریخته.شاید هم یک روزی بالای سرت ایستاده بودم،یکییکی انگشتهایت را از روی کیبورد برمی داشتم که داد زدی: ای واااااااااای بازیت گرفته؟مگه نمیبینی چقدر کار ریخته رو سرم؟ اینجور وقتها یک آرزوی محالی میکنم. آرزو میکنم چند دقیقه بعد که گوشی را گذاشتهایم، حوصلهام سررفته و از خانه زدهام بیرون، تلفنت زنگ بخورد، با کلافگی و عصبانیت گوشی را برداری و یکنفر آن پشت بهت بگوید من مرده ام. به همین صراحت هم بگوید.به همین تندی هم بگوید.به همین رکی بگوید و بدون آِب و تابِ صدای من بگوید. بعد تو گوشی از دستت بیفتد، خیره به مانیتور جلو رویت، سرت را بچسبانی به دیوار و هیکلت از روی دیوار سربخورد و بیاید پایین. یاد آخرین نگاهم. یادت بیفتد که در آخرین لحظههای زندگیم حوصله ام را نداشتی و عذاب وجدان خرخرهات را تا آخر عمرت ول نکند. هی بنشینی و توی سر خودت بزنی، اما من برنمی گردم. ببینی که من خیلی سریع از زندگیات رفته ام بیرون. به سرعتی که نگاهت را از مانیتور برمیداری و میگویی خدافظ کارم که تموم شد میزنگم.سی سال و اندیست که این آرزو را دارم و روزی بیست و چهار بار به سراغم میآید.
سابون ترک خورده:
@ چند روز پیش با آشفتگی بود که از خواب بیدار شدم و سریعا رفتم سراغ قلم و کاغذ و خوابی رو که دیده بودم نوشتم:«یکی از واحد های دانشگاه آزاد رشت بر روی کوهی در منتهای خیابان لاکان واقع شده است.دانشگاهی با وسعت نسبتا زیاد(فکر می کنم حدودا پنجاه هکتار)؛به دلیل اینکه ساختمان دانشگاه بر روی کوه احداث شده است باید مسیری رو حتما با اتومبیل سربالایی طی کنیم تا بدان برسیم.در خواب دیدم که سوار یک ماشین تویوتا هایلوکس سفید هستم و راننده مرا به بالا می رساند.وقتی به بالا رسیدیم راننده عنوان کرد که بنزینم رو به اتمام است،آیا امکان دارد دوباره به پایین برگردیم و بنزین بزنیم و دوباره مرا به بالا برساند تا در مسیر تنها نباشد.با کمی مِن و مون پذیرفتم و برگشتیم.ناگهان Location صحنه ها تغییر پیدا کرد اینطور شد:«آقا پسر جوانی در کنار من در پشت هایلوکس نشسته است و خانم جوانی در حال سوار شدن در قسمت سرنشینان جلو هست.کلاچ،دنده یک و حرکت.الان یادم نمیاد که پسر جوانی که کنارم نشسته بود،چه کسی بود یا چه شکلی بود.به هر حال دوباره مسیر رو سربالایی ادامه دادیم که ناگهان به یک دو راهی رسیدیم و راننده از مسیر اصلی خارج شد و وارد مسیر جدید شد.(این مسیر در طی مسیر مرتبه اول وجود نداشت).سئوال پرسیدم که چرا تغییر مسیر دادید؟ناگهان آن خانم جوان سرش را برگرداند و من شاهد یک قیافه ی فوق العاده زشت بودم.دندان های زرد و مشکی.با نیشهای بلند و تیز.دستانی مشکی و خون آلود.تنها چیزی که بهم گفت این بود:«به دنیای زیبایی های سیاه خوش آمدی و خندید».ناگهان خود را در میان جمعی دیدم که همگی آنها مونث بودند.این را اینطور تشخیص دادم که موجوداتی که در جمع جدید میدیدم هیچ کدام لباس نداشتند و همگی عریان بودند.پوستی قهوه ای روشن داشتند.چشمانی با برق بران.انگشتانی کشیده و هیکلی ظریف.ولی صورتی زشت و غیر قابل توصیف.همگی اشان کمری خمیده داشتند و انگاری قوز دارند.دریچه ای در انتهای شهرشان وجود داشت که نور از آن بیرون میزد.تنها چیزی که برایم در آن لحظه نا مفهوم بود این بود که هر کسی از آن دریچه نورانی به داخل می آمد بسیار زیبا بود و بعد از چند ثانیه مثل دیگران می شد.نمی توانستم لب باز کنم و چیزی بگویم.همین طور پشت همان خانم جوانی که سرنشین ماشین بود قدم بر میداشتم.هر کجا که می رفت من هم می رفتم.وارد خانه ای شد و رفت سراغ یک طاقچه که بر روی آن شمعدانی خشکیده بود.شاخه ی خشکیده ی شمعدانی را شکست و از شاخه خون بر روی زمین می چکید.همین طور می خندید و من هیچ چیزی نمی توانستم بگویم.یعنی قدرت زبان باز کردن نداشتم.باید بگویم من در عین حالی که خواب میدیدم،کاملا آگاه بودم که اینهایی که دارم میبینم خواب است و اصلا نگرانی نداشتم که اینها حقیقت دارد.پس دل به ادامه ی خواب میدادم.وقتی زمین پر از خون شد زیر پاهایم را نگاهی انداختم.شاید انعکاس تصویر خودم بر رویخون جالب ترین قسمت این خواب بود.تصویر زیبایی را در خون ها میدیدم.من خودم را میدیدم.چیزی که روی خونها میدیدم اصلا من نبودم.یعنی چهره ی حال حاضر من نبود.یک چهره ی زیبا بود.یک جورایی تصویرم در خون مثل پدر هرکول در کارتون هرکول بود.ناگهان دخترک دستم را گرفت و از خانه بیرون برد.کشون کشون و من روی زمین کشیده میدم.من رو به میدان اصلی شهر برد.(ساختار شهر دقیقا یک دایره بود که مرکز دایره یک چاه عمیق داشت که واقعا تاریک و ترسناک بود).وسط میدان شهر همه جمع شدن و داد میزدن این از ما نیست.باید از بین بره.همین طور همه داد و فریاد و اعتراض می کردن که ناگهای از آسمان شهر یک دست بزرگ اومد پایین.یک دست آشنا.دست خیلی بزرگ بود.تا جایی که می تونست کلا منو در دستش بگیره و از اون شهر از راه آسمان خارج کنه.اون دست مادرم بود.
هیمن جا بود که از خواب بیدار شدم و شروع به نوشتن خوابم کردم.این خواب رو من حدودا سه یا چهار روز پیش دیده بودم ولی به جهت بررسی ماجرا امروز جریان رو در سابون ثبت کردم.دلیلش این بود که می خواستم برم محل حادثه رو ببینم.آره.دیروز(یعنی جمعه) فرصت کردم و رفتم به همون جاده و در کمال ناباویر دیدم نیمه ای از جاده به دو راهی می رسه!جالبه بهتون بگم تا چند وقت پیش اصلا اونجا دو راهی وجود نداشت.از بومی های منطقه پرسو جو کردم که اینجا یک راه مستقیم داشت.این دو راهی کی بوجود اومده و چرا اینو ایجاد کردن.راه فرعی به کجا میره؟همه گفتن این راهو یک سری از کوه نشینای اینجا ایجاد کردن.گفتم به کجا ختم میشه.هیچ کس پاسخ درستی بهم نداد.فقط بهم گفتم در بین راه یک جنگل هست که بهتره حتما روز از آنجا گذر کنم.باور کنید اصلا جرات نکردم حتی یک قدم پامو بزارم در جاده ی فرعی…
@ دو شب پیش خواب دیگه ای رو دیدم که بارها هست تکرار شده.فکر میکنم این بار چهارم یا پنجم باشه که این خواب رو میبینم.خواب میبینم در یک خرابه ای دارم قدم بر میدارم.Location منطقه رو یک فضای زلزله زده در نظر بگیرید که کلی خونه خرابه داره؛ئلی فرقش اینه که همه جا سبز هست و خشکی جایی وجود نداره.خرابه ها هم بین سبزه زار ها هستن.یک چیزی مثل زمانی که رودبار و منجیل سال ۶۹ زلزله اومده بود.من مشغول قدم زدن هستم که ناگهان در خرابه ها یک چیزی مثل پشتی یا فرش یا تابلو فرش نظرمو جلب میکنه.وقتی نزدیک میشم ناگهان از پشت بوته ها صدایی نظرمو جلب میکنه و میبینم یک خانم فوق العاده دلربا و زیبا و خوش پوش و … جلوم وایساده.لباس سفیدی داره و با لبخند دلربایی منو نگاه میکنه.به طرفم میاد و من در آغوش میگیرمش و مشغول عشق بازی میشیم.زمانی که لبهایم بر روی لبهایش قرار میگیرد،ناگهان لباس سفیدش تبدیل به لباس مشکی می شود و چهره ای زشت و ترسناک ماسک چهره ی زیبا و دلربایش می شود.(دقیقا یک چیزی شبیه همان خانم جوان شوفر هایلوکس)!که ناگهان از خواب با هراس بیدار میشم.(این خواب را تا به حال چندین بار بدون کوچکترین تغییری دیده ام).
گربه شور:
+ امروز بحث جالبی با خواهر کوچکترم داشتم.تا به حال اینطور موارد را بررسی نکرده بودم.شاید بررسی دیدگاه های کسی که از خون تو هست و خیلی دوستش داری خیلی زود تر از اینها نیاز بود.نیاز به تحلیل دارم و باید بررسی ها را عمیق تر و سنجیده تر کنم.پیش به سوی آنالیز.
+ ۳ نخ سیگار خریدم و رفتم به پارک.یک پارک ساکت و خودمانی.هر چقدر به عمق پارک نزدیک میشدم حقایقی جدید را لمس میکردم.حقایقی مثل اینکه من ۱۲ سال ندارم.یا باید از پشت فنس به بازی کودکان نگاه کنم.یا نمی توانم من هم مثل آنها از سرسره سر بخورم.یا اینکه اگر مثل اونها از روی شوق داد و فریاد بزنم همه مرا به چشم یک دیوانه میبینند.دیدم هیچ وقت نمیتوانم خود را در شرایطی غیر خودی قرار دهم.دیدم هیچگاه هم اکنون نمیتوانم کودکی با چشمانی گریان و با لبانی لرزان در آغوش مادری هراسان باشم.
+ زمان برگشت از پارک با صحنه ی جالبی روبرو شدم.همنشینی دو دشمن قدیمی در کنار یکدیگر.سگ و گربه.(این عکس توسط خودم و همراه همیشگی ام گرفته شده.{همراه همیشگی منظورم همان موبایل است}).
صابون و موتور انگیزه
زندگی کردن بدون انگیزه مثل سیم کارت ایرانسل بدون شارژ میمونه.حتی نفس کشیدن هم انگیزه میخواد.حالا چه چیزی میتونه برات انگیزه مضاعف ایجاد کنه؟مثلا شب ساعت یک ونیم پاشی بری پیش رفیق قدیمیت و کلی و باهاش حرف بزنی.درباره آینده و سبک و سیاق طرح ایده های نو!طرح ایده های نو همیشه برای من لذت بخش و آرامش دهنده بوده.اینکه راهی رو طراحی کنی و در ترسیم اون بتونی اونقدر دقیق باشی که به نتیجه ی ایده آلت دست پیدا کنی.حالا اگر این طرح ایده ها در قالب یک تیم منسجم فکری و عقلی و البته همراه با تجربه ی نسبی که باشه میتونه یک مایکروسافت بسازه.فقط باید مراقب آفات بود و بس.
در تمامی جوامع به نظر من دو چیز موتور انگیزه بشریت بوده است.اولی ایجاد آرامش و امنیت در زندگی فردی و گروهی بوده و دومی افکار پول زایی بوده(عجب کلمه ای تراوش کردم!«پول زایی»).این دو مکمل هم هستند و جدایی نا پذیز!مخصوصا در شرایط حال حاضر.
گربه شور:
+ مشغول گوش دادن به صدای دلربای دلکش (عصمت باقرپور بابُلی) به نام سفر کرده از آلبوم آمدم،هستم.داره میخونه: «کجا سفر رفتی ،/که بی خبر رفتی/اشکم را چرا ندیدی ؟/از دلِ من چرا بریدی ؟/پا از من ، چرا کشیدی ؟/که پیش چشمم ، بر دگر رفتی/پا از من ، چرا کشیدی ؟/که پیش چشمم ، بر دگر رفتی/بیا به بالینم ، که جان مسکینم ،/تابِ غم ، دگر ندارد/جز بر تو نظر ندارد ،/جان ، بی تو ثمر ندارد/مگر چه کردم ؟/که بی خبر رفتی/چه قصّه ها که از وفا گفتی با من ،/تو بی محبتی کنون جانا یا من/تو چنان شرر ، به خدا خبر ، ز خدا نداری/…. | حتما ارزش شنیدن داره.
+ توئی که میری پشت درخت پنهان میشی و به بهانه صحبت کردن با موبایل همون پشت می مونی و با یک چشم به من نگاه میکنی و پک زدنِ به سیگار منو تماشا میکنی؛یک موقع توهم برت نداره که من نمیبینمت!
+ من آخرین موجودی هستم که در زمین زنده ام.همه مرده اند و تا چند دقیقه دیگر قیامت می شود.صور هم زده اند!و من همچنان در اتاقم نشسته ام و به بانگ «از یا حسین تا میر حسین» از روی پشت بام ها گوش میدهم.
+ دیگه زیاد وقتی برام نمونده.باید کم کم همه چیز رو جمع و جور کنم.طالب نیستم ولی ظاهرا طلبیدی!
صابون و کمی توضیحاتِ سابونی
+ از اینکه سابون طی این چند روز و کلا اواخر نا پایدار بوده و از دسترس خارج میشده عذر خواهی میکنم.این عدم دسترسی به دلیل تغییر سرور و جابجایی ها و گرفتاری های تغییر سرور بود.
+ حتما می پرسید تازگی ها سرور تغییر داده بودم که!پاسخ می شنوید گاها اتفاق می افتد.لازم بود.(ای گرفتار بودیم از دست این دیتابیس!حجیم و خیلی بد قلق).
+ منتظر یک سابون کاری عظیم و طویل باشید که بعد از این است.حوصله می خواد خوندن و حلاجی کردنش!
+ این تصویر زیبا رو این بقل سمت راست میبینید؟کار دوست بزرگوارم آقای پاکزاد هست که دست و پنجه اش درد نکنه.
+ شاید ابیات به خوبی قابل خواندن نباشد، از این رو ابیات کامل را که از مولاناست در ذیل تقدیم میکنم:
چون مرا جمعی خریدار آمدند
کهنه دوزان جمله در کار آمدند
از ستیزه ریش را صابون زدند
وز حسد ناشسته رخسار آمدند
همچو نغزان روز شیوه میکنند
همچو چغزان شب به تکرار آمدند
شکر کز آواز من این خفتگان
خواب را هشتند و بیدار آمدند
کاش بیداری برای حق بدی
اینک بهر سیم و زر زار آمدند
چون شود بیمار از ایشان سرخ رو
چون به زردی همچو دینار آمدند
خلق را پس چون رهانند از حسد
کز حسد این قوم بیمار آمدند
در دل خلقند چون دیده منیر
آن شهان کز بهر دیدار آمدند
همچو هفت استاره یک نور آمدند
همچو پنج انگشت یک کار آمدند
تا نگردی ریش گاو مردمی
سر به سر خود ریش و دستار آمدند
اهل دل خورشید و اهل گل غبار
اهل دل گل اهل گل خار آمدند
غم مخور ای میر عالم زین گروه
کاهل دل دل بخش و دلدار آمدند
+ فقط صدای تار و بشنو تا قلبت به حال بیاد.به این میگن مضراب طلایی!(داشتن Flash Player بر روی Browser امریست،بدیهی!).
+ دیگه بسه!برو بخواب.دکتر گفته نخوابی میمیری!موهات که داره میریزه!دندونات که داره همه خراب مبشه!سوی چشات که رفته!زیر چشات که گود رفته!زانوهات که قز قز میکنه!دست به کمر هم که راه میری!گردنتم که آتل بستی میشینی پشت سیستم!اینا همه نشانه های مرگ هست.عزرائیل سلام.

Digg/zabansaz
Flickr/northhacker
Facebook/northhacker
Friendster/northhacker
Virb/northhacker
Linkedin/northhacker
Twitter/NorThHaCkeR
YouTube/northhacker123456
Last.fm/northhacker
Del.icio.us/northhacker
Wikipedia/Northhacker
GMail/northhacker
coComment/northhacker
PureVolume/northhacker
Upcoming/northhacker
Kongregate/northhacker
Zaadz/northhacker
Technorati/northhacker
MyBlogLog/mybloglog
Blog/northhacker
