مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for داستان
بهمن ۸, ۱۳۹۰ at ۳:۱۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, شخصیت, عکس و عکاسی
صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مهر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۴:۵۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خداشناسی, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
غیر از اینکه مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسکهایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم میزد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده.

تا مدتها، هفتهها و ماهها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد، کِی برمیگردد تا گلهایش را بفروشد. حالا میدانست که گلها را برای تقدیم کردن به او دست نمیگرفته اما دلش میخواست مرد باشد همانجا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجرهی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گلهایش را میفروخت یا از این شغل دست کشیده بود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مرداد ۱۶, ۱۳۹۰ at ۳:۳۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, داستان, درهم و بر هم, رفتار ایرانی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
دستهی گلهای وحشی را به اتاق آورد. گلهای ریز آبی و نارنجی و چند شاخهای زرد.باز هم لابهلایشان را گشت، یک شاخه سفید هم بود. همه را از هم جدا کرد و هر دسته را در لیوانی جداگانه روی میز گذاشت. لیوانِ گلهای نارنجی و آبی در دوسو و لیوانِ گلهای زرد در وسط.

مانده بود تک شاخهی نازک سفید که در لیوانی جدا بود و باید جایی برایش روی میز در نظر میگرفت؛ کمی فکر کرد و بعد در فاصلهای دورتر از بقیهی لیوانها درست پشتِ گلهای زرد گذاشت. رفت روی تخت دراز کشید و به دستهی گلهایش خیره شد. از همانجا که دراز کشیده به بیرونِ پنجره سرک کشید، مرد نبود. حالا اسمی هم پیدا کرده بود تا در دل صدایش کند، با خود گفت مردِ گل فروش.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »