مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for خداشناسی
آذر ۲۲, ۱۳۹۰ at ۱۲:۱۱ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
خوبم . زنده گی خوب است. میگذرد. خوبیاش همین است که میگذرد! آسمان می بارد گاه و بی گاه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز تَرش است . تنها بخش عظیمی از روزهایم غایب است در این قاب مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هست نه مشتاق نوشتنش و من بی آن که نگران تمام رویاهای به سر انجام نرسیده ام باشم ، بی آن که دلم بخواهد این پنجره را باز کنم ، بی آن که رویای تازه ببافم ،انگار هر حرفی و اشاره ای ، من را می رساند به خودم غمگینم می کند این زنده گی نصفه نیمه ،این بغض های ناتمام ، این سابون و دردهایی که هی به شیشه میخورند و برمیگردند، خاطرات دور و نزدیکی که تنهایی ام را به سُخره می گیرند و کلمههایم که این همه ناقص و تکراریاند.

انگار یک تکه از زنده گی من نیست ، همان تکه ای که نوشتن تسکینش می داد…
مدتها بود که دلم می خواست نباشم. دلم میخواست خودم را از برق بکشم بروم جایی دور از چشم زخمهایم را بلیسم.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مهر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۴:۵۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خداشناسی, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
غیر از اینکه مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسکهایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم میزد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده.

تا مدتها، هفتهها و ماهها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد، کِی برمیگردد تا گلهایش را بفروشد. حالا میدانست که گلها را برای تقدیم کردن به او دست نمیگرفته اما دلش میخواست مرد باشد همانجا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجرهی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گلهایش را میفروخت یا از این شغل دست کشیده بود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
شهریور ۱, ۱۳۹۰ at ۲:۴۸ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
نخواستم برایت بگویم که با تو که هستم نیازی به حرف زدن نیست و سکوت یعنی فِلان و بَهمان. نخواستم برایت بگویم که من بیشتر وقتها این شکلیام یا بگویم گوش دادن را بیشتر دوست دارم، یا خوش دارم از تو بشنوم بیشتر.

برای دوستیمان این جور کلمات مکررند دیگر، نه؟ خواستم برایت بگویم که کلمات از جنس اضطراباند. یادم میآید وقتهای زیادی را که تا از کلمه رها شدم، تا گفتم، تا نوشتم، آرام شدم.
یک وقتی را یادم میآید اصلا، که ایستاده بودم زیر دوش (باران)، بعدش کلمهها آمدند و من جملهها را بی زحمت و بیتراش ردیف کردم. یادم میآید که بعدش، بی که چیزی نوشته باشم، فقط با طرحی از نوشتهی توی ذهن، آرام شده بودم. خواستم برایت بگویم آدم تا مضطرب نباشد، از دیدن، دانستن، از نیاز برای اینکه برای کسی بگوید، احتیاجی به کلمه ندارد.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »