مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for تلویزیون و رسانه
مرداد ۳۱, ۱۳۸۹ at ۱:۰۵ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, فيلم و موسيقی, فیلم, مديريت, مردان, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: من, تولد, ثابون, زن, سابون, صابون
گفت: چیه؟ سیر شدی؟
من دراز کشیده بودم در بیعارترین حالتم. اصلا نمیخواستمش در آن لحظه ولی این هیچ به این معنی نبود که سیرم یا بعدها هم نمیخواهمش یا کلا نمیخواهمش یا هرچیز… .فقط همان لحظه ،خودم با خودم خوب بودم؛ دراز کشیده بودم و در فکر این بودم که ملافه چه چیز نرمی ست. اینقدر پرت بودم کلا!!! صرفا نرمی ملافه میتوانست ذهنم را ببرد. سیر شدی را که گفت، یک چیزی را در اعماق حالم به ظرافتِ تمام جابهجا کرد. تا قبل از این سوال نور اتاقش من را سست میکرد؛ عصر بود… تاریک بود و دنج بود و بوی اتاقش توی مشامم بود و هیچ نمیخواستم حالم را عوض کنم. به هیچچیز فکر نمیکردم. لحظات درخشانی پس از هر معاشقهای هست که تمام تب و تابَت تمام میشود و هیچچیز نمیخواهی. من آنجایِ حال بشریت بودم. او آنجا نبود.
گفتم با خنده که آره، سیرم.

همان موقع هیچ نمیدانستم چه جملهی اشتباهی دارم میگویم و گفتم… یعنی حالا که فکر میکنم میبینم شاید همان لحظه صداقت بیخودی به خرج دادم یا خیلی زود قبول کردم که اسم این حالم سیری ست.
اینجور شد که؛«سیر شدی»؟ شد کابوسِ رابطهی ما. که توی خیابان، وسط مهمانی، میان معاشقه، موقع رانندگی و هرجای بیربط دیگری با خنده یا جدی یا با عصبانیت می شنیدم سیر شدی؟ یا سیریا…! و من چه مرض داشتم و آره میگفتم و چه نه میگفتم حالش عوض میشد. که زود فهمیدم که هیچ نباید مرض داشته باشم و شوخی کنم و بگویم سیرم. که دعوا که میکردیم مدام سیر شدن من چیز بسیار بدی بود که همهچیز را خراب میکرد بین ما و دورمان میکرد.

حقیقت این بود که نگاه من به حال خودم سیر شدنم از او نبود واقعا… خودش برای این مفهومی که توی وجود من بود اسم گذاشت. گفت این حال من سیری ست و سیری شد جراحتی میانمان. جراحتی که با تمام نوازشی که کردمش، نتوانستم تا آخرین روز مرهمی رویش بگذارم. هرچند که از همان اول هم قصد من جراحت نبود.
حال من سیری نبود.
یعنی میخواهم بگویم زود برای همهچیز اسم نگذاری. وقتی یکی در آغوشت حال مبهمی دارد، نباید زود بخواهید تعریفش کند. باید بگذاری همهچیز تهنشین شود. چون وقتی زود برایش اسم میگذاری، او تردیدهاش را کنار میگذارد و قبول میکند حالش همان است که تو میگویی…

این ، همه چیز را میتواند عوض کند.
مرداد ۷, ۱۳۸۹ at ۴:۵۳ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, سکسوالیته, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, فيلم و موسيقی, فیلم, مديريت, مردان, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: پول, پسر, من, مدیریت, استریپ تز, تنفر, جامعه, خیانت, خائن, دختر, زن, زندگی, عاشق, عشق
خیانت دستمایه ازلی و ابدی درامنویسان همه دورانها بوده است. در ادبیات نمایشی باستان و کلاسیک به وفور از این مفهوم استفاده شده و طبیعی است که سینما به عنوان هنر هفتم، چنین دستمایه غنی و پرکششی را از دست ندهد. وجه گناهآلود خیانت و پنهانکاری ماهوی که از درونش میآید، به آن پیچیدگی رازآمیزی میدهد که هر نویسنده و کارگردانی را برای نزدیک شدن به آن وسوسه میکند. از سوی دیگر، خیانت یک پدیده عینی و واقعی است که هرکس در زندگی خود با شکل یا اشکالی از آن مواجه شده است و به همین دلیل، مخاطبان سینما هم تماشای آن در قالب داستانهای متفاوت را دوست دارند. تماشای خیانت بر پرده سینما نوعی حس مازوخیستی است؛ همه دوست دارند رنج ناشی از دیدن این موقعیت ضداخلاق و پیامدهای عموماً تراژیکِ آن را بر خود هموار کنند.
خیانت رابطهای مستقیم،با مفاهیم همارز یا متضاد دارد؛ با عشق، نفرت، حسد، دسیسه و… البته جنایت. دلایل بسیار دیگری هم وجود دارد که باعث شده حافظه تصویری ما سرشار از موقعیتهای مختلفی باشد که فیلمسازان با استفاده از خیانت ساختهاند…
شوکران ؛ خیانت و جاهطلبی

«بهروز افخمی» در کاملترین فیلم کارنامهاش، ماجرای درگیری یک مرد با جاهطلبی و ارتقای موقعیت شغلی را با رابطه مخفیانهاش با یک زن امروزی پیوند میزند. محمود به دور از چشم خانوادهاش سیما را به عقد موقت خود درمیآورد. رابطه این دو، تا زمانی که سیما باردار میشود مشکلی ندارد. اما وقتی این اتفاق میافتد، محمود که یک مدیر دولتی است و نمیتواند حضور سیما را توجیه کند، به رابطه پایان میدهد. سیما به قصد کشتن خود به خانه محمود میرود. اما منصرف میشود و در برگشت طی یک تصادف کشته میشود. کارگردان نحوه مرگ او را به تماشاگر نشان نمیدهد و تنها واکنش محمود پس از دیدن جنازه سیما در یک نمای طولانی تاثیرگذار روی پرده نقش میبندد. این راز هرچند برای اطرافیان محمود افشا نمیشود، اما احتمالاً او قربانی اصلی است که باید یکتنه بار این راز را به دوش بکشد.
راز های زیاد ناگفته ای می تواند در دل هر جانداری باشد که بیان آن همه چیز را از هم پاره می کند.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
تیر ۲۱, ۱۳۸۹ at ۴:۱۶ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی, فلسفه, فيلم و موسيقی, فیلم, مديريت, مردان, مردم, نقد سیاسی و تاثيرات سابوني: پسر, من, ثابون, دختر, زن, سیگار, سابون کاری, سابون مالی, عاشق, صابون, صابون کاری
بند میکنی به یک چیز و با آن شناخته میشوی. بند میکنی به کفش کانورس. بند میکنی به جانسون ال، به تاریخ مشروطه، به شائوچسکو، به سینمای موج نوی فرانسه، به کیسینجر، به غلط ننویسیم، به تکنولوژی و خلاصه چیزهای ریزتر. وقتی بند کردی کلکسیون درست میکنی. تمام موزیکهای جانسون ال، پوستر، کنسرتها، عکسهای مختلف، دستنوشتهها، اطلاعات ریز و درشتش را برای خودت جمع میکنی. جانسون ال میشود مال تو، میشود سبک تو، تو میشوی خوره اش. هرجا حرفی ازش هست، هستی و چون هرجایی که اسمش آمده تو هم بودهای پس از این به بعد هرجا حرفی ازش هست دعوت میشوی و راه ندارد که نباشی. بعضی از آحاد ملت شروع میکنند به واسطهی علاقهات که جانسون ال باشد، برایت پادویی کردن. خودشان را موظف میدانند چیزهایی را که درباره اش شنیدهاند بهت برسانند. حالا فکر میکنی بیشترین اطلاعات را تو داری. دوره میافتی اطلاعات ملت را تصحیح میکنی، ملت را تحقیر میکنی ؛ تایید میکنی. تو محقی بـالاتـرین حرف را بزنی و تمام حرفها دربارهی او باید با تو چک شود، تو اجازه صادر میکنی. اگر تو نبودی ملت چطوری جانسون ال را میشناختند و درباره اش مداقه میکردند؟پس حرف آخر با توی جانسون ال شناس.این وسط اگر اطلاعات غلط هم بدهی چون مقهورت شدهاند نمیفهمند. معمولا حرف آدمهای آگاه تر از تو هم در همهمه ای که درست کردهای و برایت درست شده، گم میشود. خودت هم باورت میشود که مرجعی…

همیشه که قصه درست پیش نمیرود. یک وقتهایی هم شبیه دیشب، درست وقتی همهی زندگیم را از تو خالی کردهام، سروکلهی کسی شبیه گیلدا ، پیدا میشود که از روی پرده، ساعت دوی نصفهشب زل میزند توی چشمهام ؛ فرقی میکند نقطهنظر دوربین، من باشم یا گای، معشوق همان روزهای خود خانم ترون که اینجا هم نقش آدم کلهخرِ عاشق را بازی میکند و در جواب گای که ازش پرسیده «تو همیشه آدمای زندگی ات رو خودت انتخاب میکنی؟ اون روز اول هم که اومدی تو اتاق ام، خودت خواستی که اومدی» میخندد و در یک لحظه میبوسد و میگوید «این الان سرنوشت نبود. تقدیر هم نیست. خواستم که تو رو ببوسم و بوسیدم» و بعد، این هم همهی ماجرا نیست.
گیلدا، بچهپولداری که خودش خواسته آزاد و رها، آغوش به آغوش تجربه کند، دیوانهای ست درست شبیه او. عاشق میشود، رها میکند، روزی فکر کرده میخواهد نقاش شود، بعد بازیگر شده اندازهی یک فیلم، بعد رفته درس خوانده و سر آخر عکاس شده و مجسمههای زنده عرضه میکند و عکسهای مردمان کوچهی خوشبخت را. خودش هم نمیداند کجا قرار است توقف کند. تا ته دیوانهگیش میرود. تا وقتی که دنیای آدمبزرگها دیگر آزادیاش را برنمیتابد.
راستش دیشب نگرانش شدم ، که نکند سرنوشتش شبیه گیلدا شود. گیلدا هم اندازهی او به آزادیاش و انتخابهاش و اینکه سرنوشت دیگران به او ربطی ندارد معتقد بود. دنیا، این اندازه سرخوشی اش را تاب نیاورد. دیشب یک لحظه برایش ترسیدم. دنیای امنی نیست برای گیلداها. روزهای امنی نیست… .
فروردین ۲۸, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۱ ب.ظ · در سطل تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی, مديريت, مردم, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: محسن چاووشی, مدیریت, مدیریت شطرنجی, شطرنج
۱ – هدفمند بودن حرکت: یک شطرنج باز، هدف از بازی خود را مات کردن حریف مقابل در کنار یک نرمش فکری می داند. برای هر حرکت خود نیز هدفی دارد. حرکاتی به منظور گستــرش بازی، تأمین امنیت شاه وآرایش مهره ها برای حمله یا دفاع از این قبیل حرکات است. در بازیهای حرفه ای به منظور شناخت هر چه بیشتر سبک بازی حریفان ، نیاز است که بازی حریفان، چند بار بررسی شده و مورد تجزیه تحلیل قرار گیرد. یک مدیر سازمان تولیدی ویا خدماتی نیز می بایست اهداف بلند و کوتاه مدت خود را با توجه به وضعیت پیرامونی(شرایط بازار، تهدیدها و فرصتها، نقاط ضعف و قــوت و …) ترسیم کرده و برنامه های عملیاتی برای دستیابی به آن را مشخص و به صورت مداوم آن را کنترل کند. نکته مهم در تعیین اهداف سازمانی، انتخاب صحیح اهداف با توجه به تحلیل بازار و رقبار، مشخص کردن زمان، مجری، منابع، هزینه انجام پروژه و همچنین تعیین شاخصی به منظور اندازه گیری میزان دستیابی به هدف است.

۲ – سازماندهی: بازیکن با توجه به قانون شطرنج می تواندشاه را محصور، تهدید و به هدف خود ( مات کردن شاه) برسد. مسلماً در این بازی برنده کسی خواهد بود که از حرکت مهره ها به نحوه مطلوبتری استفاده کند. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
فروردین ۷, ۱۳۸۹ at ۵:۱۷ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه شناسی, خانواده, درهم و بر هم, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, عکس و عکاسی, فلسفه, مديريت, مردان, مردم و تاثيرات سابوني: وفات, تولد, ثابون, سیگار, سابون, عاشق, عشق, صابون
کلیشه را بنا می کنیم و مثل همگان می گوییم سال نو مبارک ، انشاالله که همراه خانواده سال خوبی را داشته باشید و پر برکت باشد.این جملات را این روزها زیاد می شنوید و نقل هر میدانی است.جماعت من دیگه حوصله ندارم ، به خوب امید و از بد گله ندارم، گرچه از دیگران فاصله ندارم ، کاری با کار این قافله ندارم … بـــــــــــوم ، سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ؛ سال همت مضاعف ، کار مضاعف !!! با کت و شلوار و کراوات و هزار دک و پز وارد می شود و سریع می رود لباس هایش را عوض میکند و شلوار گرم کن مشکی گلو گشاد را پا میکند و با یک زیرپوش می نشیند جلوی تلویزیون. ثانیه ها تیک و تیک می روند و همه چشم به این جعبه ی جادویی خیره هستند. شهاب حسینی و امیر حسین مدرس می خوانند ، یکی دکلمه میکند و یکی اربده می کشد.صدایشان را اصلا نمی شنوم و فقط از روی حرکت لبهایشان متوجه ام چه میکنند.نیمه ای از افکارم در جای دیگر می چرخد و سیر میکند. یک دفعه با صدای دست یکی از بزرگتر ها از افکارم با سرعت بیرون می آیم و اصلا متوجه نشدم که بــــــــــــــــــــــوم شد !!! همه سر پا هستند و در هم می لولند و بساط ماچ و بوسه به راه است. همچنان به خیل جمعیت که در حال لولیدن در وسط هستند نگاه میکنم و به این فکرم که چند دقیقه قبل بر روی مزار مادر بزرگ بودم. از سمت دریا باد می آمد و خاکه های باران را به صورتم میکوبید. پیر زن رنجوری که بساط بقل کرده بود و مضطرب به دنبال سنگ قبر پسر شهیدش میگشت را به یاد می آوردم و بوی عطر گل های روی سنگ ها مرا مدهوش میکرد. قبرستان چه فضای سبکی داشت. تیک تاک ، تیک تاک ؛ هزار وسیصد و هشتاد و نه بود که صدای ونگ و ونگش می آمد. همه خندان در کنار هم عکس های یادگاری می گرفتند و من در کمال ناباوری و بُهت دیگران همچنان نشسته با زیر پوش در جلویشان ! می دانم در افکارشان چه بود ! این خلاصه آدم نشد ! اصلا هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست ! دیوانه است. به هر ترتیبی بود گذشت. رختخواب سلام میگفت و توفیق اجباری به واسطه ی بیماری سه روز مرا در کنار رختخواب زمین گیر کرد.

کاش یکی بود می گفت : «آدامس بدم خدمتتون» !!! شاید آدامس بهانه ای می شد که از این فضا خارج شوم. من زیر درخت نارنج بودم و صدای ساز سوختن سیگار ماربرو گوش را نوازش میداد.صدای کشیده شدن دمپایی روی کاشی های حیاط وقتی که برای پایش کوچیک بود برایم جالب بود. اینکه فکر میکرد من در خواب ناز هستم و آهسته در اتاق قدم بر میداشت. اینکه سعی داشت به صورت نا محسوس هوایم را داشته باشد که خار به پایم نرود برایم یک دنیا ارزش داشت . جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »