مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for ادب و هنر
آذر ۲۲, ۱۳۹۰ at ۱۲:۱۱ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
خوبم . زنده گی خوب است. میگذرد. خوبیاش همین است که میگذرد! آسمان می بارد گاه و بی گاه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز تَرش است . تنها بخش عظیمی از روزهایم غایب است در این قاب مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هست نه مشتاق نوشتنش و من بی آن که نگران تمام رویاهای به سر انجام نرسیده ام باشم ، بی آن که دلم بخواهد این پنجره را باز کنم ، بی آن که رویای تازه ببافم ،انگار هر حرفی و اشاره ای ، من را می رساند به خودم غمگینم می کند این زنده گی نصفه نیمه ،این بغض های ناتمام ، این سابون و دردهایی که هی به شیشه میخورند و برمیگردند، خاطرات دور و نزدیکی که تنهایی ام را به سُخره می گیرند و کلمههایم که این همه ناقص و تکراریاند.

انگار یک تکه از زنده گی من نیست ، همان تکه ای که نوشتن تسکینش می داد…
مدتها بود که دلم می خواست نباشم. دلم میخواست خودم را از برق بکشم بروم جایی دور از چشم زخمهایم را بلیسم.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
آبان ۱۵, ۱۳۹۰ at ۲:۵۱ ق.ظ · در سطل فرهنگ, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, تاریخ, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
نمیدانم اول کدام یکی اتفاق افتاده. بلد شدیم بنویسیم و بعد گفتن را فراموش کردیم یا بلد نبودیم بگوییم و به نوشتن پناه آوردیم. مهم هم نیست که، فقط گاهی خندهام میگیرد، وقتی کمی سرم را میکشم عقب و از بیرون خودم و آدمهای شبیه به خودم را تماشا میکنم.

آدمهایی که به هم لبخند میزنند، با هم میخندند، از آسمان و زمین و در و دیوار می گویند… دستِ بالایش، از هم که دلگیر باشند گم و گور میشوند، بهجایش همهی حرفهای حسابیشان را مینویسند، هر چه را که روی بغضشان سنگینی میکند، هرچه را که نگاهشان را گریزان کرده… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
مهر ۱۴, ۱۳۹۰ at ۴:۵۶ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, مديريت, مردم, مردان, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خداشناسی, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
غیر از اینکه مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسکهایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم میزد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده.

تا مدتها، هفتهها و ماهها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد، کِی برمیگردد تا گلهایش را بفروشد. حالا میدانست که گلها را برای تقدیم کردن به او دست نمیگرفته اما دلش میخواست مرد باشد همانجا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجرهی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گلهایش را میفروخت یا از این شغل دست کشیده بود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »