<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>سابون &#187; ادب و هنر</title>
	<atom:link href="http://www.khan.ir/blog/category/%d8%a7%d8%af%d8%a8-%d9%88-%d9%87%d9%86%d8%b1/feed" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://www.khan.ir/blog</link>
	<description>مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.</description>
	<lastBuildDate>Fri, 27 Jan 2012 22:44:26 +0000</lastBuildDate>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
	<generator>http://wordpress.org/?v=3.3.1</generator>
		<item>
		<title>سابون و برنده ندارد این قمار</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html#comments</comments>
		<pubDate>Fri, 27 Jan 2012 22:44:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[کتاب]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[آخرت و معاد]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[سفر]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1643</guid>
		<description><![CDATA[صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند&#8230; و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند&#8230; و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم&#8230; بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/31545.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1644" title="31545" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/31545.jpg" alt="" width="300" height="152" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم&#8230;<br />
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم&#8230; به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت&#8230; و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1643"></span><br />
می بینی؟</p>
<p style="text-align: justify;">انگار نقطه ندارد این سرگذشت&#8230; همه اش تکرار است و تکرار و تکرار&#8230; و با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نیست می شود و جایش، زخمش و دردش تا آخر بر جای می ماند&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجایم من&#8230; آدم ِ قصه های بی نقطه&#8230; جاده های بی انتها&#8230; حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم&#8230; و هر کجای بی راه، راه را&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هایی هستند که ما برای جاده هایمان انتخاب می کنیم. اسم هایی که به اقتضایشان، ارزش ها را قضاوت می کنیم. داوری می کنیم. حکم صادر می کنیم. حالا دیگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برایم مفهومشان را از دست داده اند. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزیر ِ رفتن است. و بیش از رفتن، ناگزیر ِ نماندن&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام می نشیند در استخوانم و ریشه می کند در جانم&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">به دست های زن نگاه می کنم&#8230; با خودم فکر می کنم تنها چیزیست که هنوز دوست دارمش&#8230; نمی خواهمشان اما. نه دست ها را و نه تمام حس تملکی که پس ِ آن هاست. نگاهم جا می ماند روی دست ها. فکر می کنم به تمام روزهایی که گذشت و تمام روزهایی که خواهد آمد.</p>
<p style="text-align: justify;">به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم. به روزی که بازی شروع شد. روزی که خیال می کردم هروقت خسته شدم، میز بازی را رها می کنم و می روم. اشتباه کرده بودم اما.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">بازی رهایم نکرد.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">هرگز رهایم نکرد و حالا روزهاست که میانه ی بازی جا مانده ام. به دست ها خیره می شوم و به یاد می آورم روزهایی را که خیال می کردم برنده ی بازی باید که من باشم، باید. بازی سخت بود. برای منِ باران ندیده سخت بود&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">بعدتر خیال می کردم همین که قوانین بازی را یاد بگیرم، کافی ست. آن هم کافی نبود اما. بازی، بلد ِ راه می خواست، تجربه می خواست. دست قوی می خواست و اقبال بلند و حریف قدر، که از این سه تنها سومی را داشتم من&#8230;</p>
<p style="text-align: justify;">هزار سال طول کشید تا یاد بگیرم دستم را چه جور بچینم و کجا رو کنم. هزار سال طول کشید تا بفهمم تنها شرطِ بُردن، داشتنِ دستِ قوی نیست، می شود وانمود کرد که همه ی خال های برنده دست توست. می شود خال های برنده را دزدید. می شود خال های برنده را تقلب کرد. می شود بازی را با تقلب برد. سخت بود اما. سخت و سرد و بد.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">حالا اما دیگر قاعده ی بازی را خوب می دانم پس ِ همه ی این سال ها&#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">حالا دیگر خال ها را می شناسم. یاد گرفته ام حساب خال ها را نگه دارم. تقلب را هم بلدم. اما دیگر حتی حوصله ی تقلب را هم ندارم. دیگر برایم مهم نیست کارت های دستم قوی باشند یا نه. دیگر اهمیتی ندارد برنده ی بازی من باشم. انگار برنده و بازنده مفاهیمشان را از دست داده اند. حالا یاد گرفته ام بازی کنم، بازی کنم، بازی کنم.فقط با کارت هایی که در دستم هست.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا می دانم بازی تا ابد رهایم نخواهد کرد. و من جایی کناره ی میز، عاقبت به خواب خواهم رفت&#8230; .</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;"><strong>برنده ندارد این قمار. دل تنگی دارد و درد دارد و انتظار&#8230;</strong></p>
</blockquote>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F11%2F08%2F1643.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%A8%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87%20%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%20%D8%A7%DB%8C%D9%86%20%D9%82%D9%85%D8%A7%D8%B1" id="wpa2a_2"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/11/08/1643.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>5</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و روزهای غایب</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/09/22/1631.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/09/22/1631.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 12 Dec 2011 19:41:26 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1631</guid>
		<description><![CDATA[خوبم . زنده گی خوب است. می‌گذرد. خوبی‌اش همین است که می‌گذرد! آسمان می بارد گاه و بی گاه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز تَرش است . تنها بخش عظیمی از روزهایم غایب است در این قاب مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هست نه مشتاق نوشتنش و من بی آن [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">خوبم . زند<strong>ه</strong> گی خوب است. می‌گذرد. خوبی‌اش همین است که می‌گذرد! آسمان می بارد گاه و بی گاه ، همه چیز مثل دیروز و دیروز تَرش است . تنها بخش عظیمی از روزهایم غایب است در این قاب مابقیش ، داستان مکرریست که نه آدم شنیدنش هست نه مشتاق نوشتنش و من بی آن که نگران تمام رویاهای به سر انجام نرسیده ام باشم ، بی آن که دلم بخواهد این پنجره را باز کنم ، بی آن که رویای تازه ببافم ،انگار هر حرفی و اشاره ای ، من را می رساند به خودم غمگینم می کند این زنده گی نصفه نیمه ،این بغض های ناتمام ، این سابون و دردهایی که هی به شیشه می‌خورند و برمی‌گردند، خاطرات دور و نزدیکی که تنهایی ام را به سُخره می گیرند و کلمه‌هایم که این همه ناقص و تکراری‌اند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/dar-gozare-zaman.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1632" title="dar gozare zaman" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/dar-gozare-zaman.jpg" alt="" width="300" height="200" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">انگار یک تکه از زنده گی من نیست ، همان تکه ای که نوشتن تسکینش می داد&#8230;<br />
مدت‌ها بود که دلم می خواست نباشم. دلم می‌خواست خودم را از برق بکشم بروم جایی دور از چشم زخمهایم را بلیسم.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1631"></span></p>
<p style="text-align: justify;">می دانی به یک باره رها شدن از رویا و برگشتن به دنیای واقعی، به خوشی‌ها و ناخوشی‌هایش به سکوت دور و بر، به ازدحام و شلوغی آدم ها، سخت است، درد دارد&#8230; انگار دوباره کشف کرده‌ باشی خودت را، داشته‌ها و نداشته‌هایت را، آنچه در حقیقت در دستت هست و آنچه می‌خواستی! که جادوی این دنیای شیشه ای آنچه را می‌خواهی به تو می‌دهد اما درست مثل رویای دخترک افسانه‌ای به یک‌باره ، وقتی که نباید دنگ دنگ، فرو می‌ریزد و تو می‌مانی بی حتی همان یک لنگه کفش بلوری!</p>
<p style="text-align: justify;">تبدیل شده ای به یک موجود غرغروی مسخ شده٬ که همه چیز را حواله می‌کند به گذشته‌ای که گذشت. به راهی که باید طی می‌شد و نشد. هنوز هم گاهی به سرش می‌زند که همه چیز را رها کند و برود سراغ چیزهایی که گمان می‌کرد متعلق به آنها هست. نمی‌دانم کی می‌شود که زنده گی‌ام را دوست داشته باشم. نمی‌دانم کی می‌شود که صبح‌ها دعا نکنم اتفاق بدی نیفتد، که شبها از اینکه نیفتاده، راضی باشم&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;">این روزها همین طور که دراز می کشم روی تخت ، پاهایم را بغل می کنم توی شکمم، فکر می کنم حتما یک جای این دنیا که این همه بزرگ است ، باید یک جای خالی برای من باشد . حالا ببین کی و کجا ، من این پازل را کامل کنم . بعد پوزخند می زنم به تمام آدم هایی که قطعه های پازل زنده گیم نبودند . بیخودی می خواستم جاشان کنم . بیخودی می خواستند جام کنند . به زور ِکُتک!</p>
<p>&nbsp;</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F09%2F22%2F1631.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C%20%D8%BA%D8%A7%DB%8C%D8%A8" id="wpa2a_4"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/09/22/1631.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و گفتن یا نوشتن؟</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/08/15/1614.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/08/15/1614.html#comments</comments>
		<pubDate>Sat, 05 Nov 2011 22:21:04 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[تاریخ]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[درهم و بر هم]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1614</guid>
		<description><![CDATA[نمی‌دانم اول کدام یکی اتفاق افتاده. بلد شدیم بنویسیم و بعد گفتن را فراموش کردیم یا بلد نبودیم بگوییم و به نوشتن پناه آوردیم. مهم هم نیست که، فقط گاهی خنده‌ام می‌گیرد، وقتی کمی سرم را می‌کشم عقب و از بیرون خودم و آدم‌های شبیه به خودم را تماشا می‌کنم.

آدم‌هایی که به هم لبخند می‌زنند، [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نمی‌دانم اول کدام یکی اتفاق افتاده. بلد شدیم بنویسیم و بعد گفتن را فراموش کردیم یا بلد نبودیم بگوییم و به نوشتن پناه آوردیم. مهم هم نیست که، فقط گاهی خنده‌ام می‌گیرد، وقتی کمی سرم را می‌کشم عقب و از بیرون خودم و آدم‌های شبیه به خودم را تماشا می‌کنم.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/roozegar-negashtan1.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1616" title="roozegar negashtan" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/roozegar-negashtan1.jpg" alt="" width="300" height="226" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">آدم‌هایی که به هم لبخند می‌زنند، با هم می‌خندند، از آسمان و زمین و در و دیوار می گویند&#8230; دستِ بالایش، از هم که دل‌گیر باشند گم و گور می‌شوند، به‌جایش همه‌ی حرف‌های حسابی‌شان را می‌نویسند، هر چه را که روی بغض‌شان سنگینی می‌کند، هرچه را که نگاه‌شان را گریزان کرده&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1614"></span></p>
<p style="text-align: justify;">می‌دانی که گله‌ای ندارم،  می‌دانی گله‌ای هم باشد، از تو نیست. از هیچ «تو»ای نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">اصلا، سختی این روزها، تمام روزها، این است که تقصیری نیست، که بشود با خیال آسوده بر گردن دیگری بگذارم. اصلا، سنگینی این روزها، بی‌تابی این شب‌ها، از جان دادن جانی‌ست که یک وقتی گمان می‌کرد که می‌تواند باشد و جفا نکند. آدم می‌تواند در زندگی‌اش، چند جای خیلی «نباید»، تنها مانده باشد، و خیال کند که هیچ‌وقت، هیچ‌جا، کسی را که نباید، تنها نمی‌گذارد.</p>
<p style="text-align: justify;">آدم می‌تواند غلط زیادی کند با این خیال‌هایش&#8230; چه اهمیتی دارد که بارها؛ بی تو به سر نمی‌شود شجریان را گوش کرده باشی و وقت رفتن هیچ یادت نمانده باشد!</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F08%2F15%2F1614.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%20%DB%8C%D8%A7%20%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86%D8%9F" id="wpa2a_6"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/08/15/1614.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>4</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و دوازده کوتوله بودند (پ۱۴)</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/07/14/1609.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/07/14/1609.html#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 06 Oct 2011 00:26:30 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[دلتنگی]]></category>
		<category><![CDATA[داستان]]></category>
		<category><![CDATA[روزنوشت و ثابون]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1609</guid>
		<description><![CDATA[غیر از این‌که مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسک‌هایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم می‌زد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده.

تا مدت‌ها، هفته‌ها و ماه‌ها [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">غیر از این‌که مدتهاست پیرزن خواب نمیبیند، حالا عروسک‌هایش را هم ندارد و از آن مرد جلوی هتل که همیشه با دسته گلی در دست، مضطربانه قدم می‌زد خبری نیست. از وقتی آخرین دسته گلش را به پیرزن فروخت و پیرزن شرمنده از اشتباه خود شد، دیگر خبری از مرد نشده.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/goldasteh.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1610" title="goldasteh" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/goldasteh.jpg" alt="" width="300" height="197" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">تا مدت‌ها، هفته‌ها و ماه‌ها کار پیرزن این بود که بنشیند پشت پنجره و ببیند که مرد، کِی برمی‌گردد تا گل‌هایش را بفروشد. حالا می‌دانست که گل‌ها را برای تقدیم کردن به او دست نمی‌گرفته اما دلش می‌خواست مرد باشد همان‌جا، همان گوشه و مشغول فروختن گلهایش و پیرزن بداند که هست اما مرد رفته بود و در کادر پنجره‌ی او نبود. شاید در خیابانی، زیر پنجره یا پلی دیگر داشت گل‌هایش را می‌فروخت یا از این شغل دست کشیده بود.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1609"></span></p>
<p style="text-align: justify;">پیرزن هیچ نمی‌دانست اما کم‌کم داشت عادت می‌کرد که خودش را پشت پنجره، زیاد معطل نکند. در همان مدت کوتاهی که مرد بود پیرزن تغییرات زیادی کرده بود. لباس پوشیدنش فرق کرده بود و سرزنده‌تر بود، حالا هم که مرد نبود، به گذشته‌ برنگشته بود، نیروی تازه‌ای که در خودش احساس می‌کرد، همچنان بود هر چند اوایل، انتظار کُشنده بود تا بالاخره به انتظار کشیدن عادت کرد و بعد یاد گرفت که یادش باشد باید منتظر باشد اما منتظر چه‌کس یا چه چیزی را نمی‌دانست و برایش مهم هم نبود تا به آن فکر کند.</p>
<p style="text-align: justify;">حالا سرگرمی دیگری داشت. مدتی بود که متوجه پاییز شده‌ بود. یادش نبود، آخرین پاییزی را که دیده، چه زمانی بوده ولی حالا داشت رنگ‌ها را می‌دید و زرد شدن رشک برانگیز درختان سبز را که خم به ابرو نمی‌آوردند و پیری باشکوهشان را جشن می‌گرفتند و چون عادت کرده‌بود پشت پنجره بنشیند، مدام نگاهش به درختان چنار جلوی ساختمان بود که روز به روز کم برگ‌تر و زردتر می‌شدند و خیال می‌کرد نگاه پرسش‌گرشان به اوست.</p>
<p style="text-align: justify;">از اتاق روبرویی صدای ترانه‌ی ضعیفی می‌آمد که کسی غمگین و آرام درباره ماه می‌خواند. پیرزن گوش خواباند. آن لحظه، آن صدای ضعیف زیباترین ترانه‌ای بود که به عمرش می‌شنید و می‌خواست زمان همان‌جا متوقف شود و همسایه‌ی اتاق بغلی هرگز آن صدا را خاموش نکند تا راه به صداهای دیگری باز شود اما صدا قطع شد و صدای صحبت کردن مردی با گوشی تلفن شنیده می‌شد. مرد بلند بلند حرف می‌زد و تمام حواس آرام پیرزن را آشفته می‌کرد. دوباره رفت پشت پنجره و بی‌دلیل بیرون را نگاه کرد.</p>
<p style="text-align: justify;">فکر کرد که «هنوز منتظر است؟» می‌دانست باید از آن‌جا برود. یا خانه‌ای برای خودش اجاره کند یا به مسافرخانه‌ی دیگری برود. ماندنش در اینجا زیاد شده‌بود و زمان رفتن رسیده بود. اما خوب می‌دانست که نمی‌تواند از آن‌جا برود، حداقل نمی‌تواند خیلی دور شود باید همان نزدیکی‌ها باشد با اتاقی که پنجره‌ای رو به خیابان داشته باشد برای مرد گل‌فروشی که دیگر نیست.</p>
<p style="text-align: justify;">می‌ترسید دراز بکشد. ترس که نه، تجربه‌ی تازه‌ای به سراغش آمده‌بود که تا سرش را می‌گذاشت روی بالشت و منتظر می‌شد تا خواب سراغش بیاید،درست وقتی که نزدیک بود به دنیای خواب فرو رود، هزاران تصویر ریز و ابتدا لغزان شکل می‌گرفتند که مدتی ورجه ورجه می‌کردند و بعد هر کدام حالتی به خود می‌گرفت.</p>
<p style="text-align: justify;"><strong>دوازده کوتوله بودند.</strong> شبیه ماکت‌های چوبی با همان رنگ چوب و هر کدام به شکلی. یکی سرش بزرگ بود یکی دست‌هایش و هر کدام به شکلی و همه با هم اما متشخص از هم. می‌آمدند و بعد که ورجه‌ورجه کردنشان تمام می‌شد ثابت می‌ایستادند و به نوبت نگاهش می‌کردند. گاه سر و گردنی کج می‌کردند یا لبخند و شکلکی هم در می‌آوردند. هنوز زبانشان را نمی‌دانست و آنها هم زیاد حرف نمی‌زدند اما بودند همان‌جا تا خود صبح بودند تا پیرزن حضورشان را نادیده می‌گرفت و به خواب می‌رفت.</p>
<p style="text-align: justify;">یک‌بار فکر کرد شاید این شکل دیگری از همان عروسک‌های به خواب رفته‌اش باشند که به زور از خود جداشان کرد. دوست نداشت این‌طور باشد آن‌ها فقط عروسک بودند و از آن مهم‌تر <strong>تا وقتی که بودند</strong> زندگی‌اش نه رنگ داشت نه صدا و نه انتظار.</p>
<p style="text-align: justify;">غلتی زد و شانه به شانه شد. صورت‌ها باز روبرویش بودند و این‌بار لبخندی مصنوعی می‌زدند&#8230; .</p>
<p style="text-align: justify;"><span style="color: #999999;">ادامه دارد&#8230;</span></p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F07%2F14%2F1609.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%D8%AF%D9%88%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87%20%DA%A9%D9%88%D8%AA%D9%88%D9%84%D9%87%20%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86%D8%AF%20%28%D9%BE%DB%B1%DB%B4%29" id="wpa2a_8"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/07/14/1609.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سابون و کلوزآپ</title>
		<link>http://www.khan.ir/blog/1390/06/01/1601.html</link>
		<comments>http://www.khan.ir/blog/1390/06/01/1601.html#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 22 Aug 2011 22:18:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>محمد میرزائی</dc:creator>
				<category><![CDATA[فلسفه]]></category>
		<category><![CDATA[فرهنگ]]></category>
		<category><![CDATA[مديريت]]></category>
		<category><![CDATA[مردم]]></category>
		<category><![CDATA[مردان]]></category>
		<category><![CDATA[ایدئولوژی]]></category>
		<category><![CDATA[انسان شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[اجتماعی]]></category>
		<category><![CDATA[ادب و هنر]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه]]></category>
		<category><![CDATA[جامعه شناسی]]></category>
		<category><![CDATA[خانواده]]></category>
		<category><![CDATA[خداشناسی]]></category>
		<category><![CDATA[زنان]]></category>
		<category><![CDATA[شخصیت]]></category>
		<category><![CDATA[عکس و عکاسی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://www.khan.ir/blog/?p=1601</guid>
		<description><![CDATA[نخواستم برایت بگویم که با تو که هستم نیازی به حرف زدن نیست و سکوت‌ یعنی فِلان و بَهمان. نخواستم برایت بگویم که من بیش‌تر وقت‌ها این شکلی‌ام یا بگویم گوش دادن را بیش‌تر دوست دارم، یا خوش دارم از تو بشنوم بیشتر.

برای دوستی‌مان این جور کلمات مکررند دیگر، نه؟ خواستم برایت بگویم که کلمات [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: justify;">نخواستم برایت بگویم که با تو که هستم نیازی به حرف زدن نیست و سکوت‌ یعنی فِلان و بَهمان. نخواستم برایت بگویم که من بیش‌تر وقت‌ها این شکلی‌ام یا بگویم گوش دادن را بیش‌تر دوست دارم، یا خوش دارم از تو بشنوم بیشتر.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://www.khan.ir/blog/wp-content/jaddeye-bi-enteha.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-1602" title="jaddeye bi enteha" src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/jaddeye-bi-enteha.jpg" alt="" width="300" height="192" /></a></p>
<p style="text-align: justify;">برای دوستی‌مان این جور کلمات مکررند دیگر، نه؟ خواستم برایت بگویم که کلمات از جنس اضطراب‌اند. یادم می‌آید وقت‌های زیادی را که تا از کلمه رها شدم، تا گفتم، تا نوشتم، آرام شدم.</p>
<p style="text-align: justify;">یک وقتی را یادم می‌آید اصلا، که ایستاده بودم زیر دوش (باران)، بعدش کلمه‌ها ‌آمدند و من جمله‌ها را بی زحمت و بی‌تراش ردیف ‌کردم. یادم می‌آید که بعدش، بی که چیزی نوشته باشم، فقط با طرحی از نوشته‌ی توی ذهن، آرام شده بودم. خواستم برایت بگویم آدم تا مضطرب نباشد، از دیدن، دانستن، از نیاز برای این‌که برای کسی بگوید، احتیاجی به کلمه ندارد.</p>
<p style="text-align: justify;"><span id="more-1601"></span></p>
<p style="text-align: justify;">خواستم برایت بگویم این نبود، این نیست که آرام باشم، که نیازی نباشد به کلمات، نه&#8230; پَس می‌زدم کلمه‌ها را. دور بودند، سخت بودند، شَمایل اضطراب بودند خودشان اصلا. این می‌شد که همان وقت‌ها که خیره می‌شدم به جایی یک لحظه، بعد نمی‌دانم، لابد چشم‌ها تابی از نگرانی برمی‌داشت، یا گوشه‌لب‌ها به لبخندِ کمرنگی کشیده می‌شد؛ تو هی غافلگیرم می‌کردی که به چی داری فکر می‌کنی همین الان، بگو، بگو!</p>
<p style="text-align: justify;">همان وقت‌ها بود که من کلمه‌ها را پس می‌زدم، توان جنگیدن نداشتم برای گفتن، حتی به بهای آن آسودگی پس از گفتن، پس از رها شدن.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">مثل بچه‌ای که از ترسِ پزشک، بیماری را تاب می‌آورد، با همه‌ی تب‌ها و دردهایش.</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">و دیدی، شنیدی که هر بار که به گفتن می‌رسیدم، چه بلایی سرم می‌آمد، نه؟</p>
<p style="text-align: justify;">خواستم برایت بگویم، که این روزها این شکلی‌ام، که کلمات روی سطح‌اند، اَمن و آرام، و در اعماق چه خبرهاست؟</p>
<p style="text-align: justify;">بی‌خیالش&#8230; خواستم برایت بگویم که یک شبی‌، آمدی بغلم، از خواب بیدار شده بودی، بهت‌زده‌ی رویا بودی هنوز، توی ماشین بودیم، من بی که تکیه کنم به صندلی، در آغوش گرفته بودمت. گفتم، که سرتو بذار رو شونه‌م، مثل وقت‌هایی که این را می‌گویم و سرت را می‌گذاری روی شانه‌ام و یکی از آهنگ‌هایی را که دوست داریم از پخشِ ماشین گوش می‌کنیم با هم و بعدش من خوشبخت‌ترینِ دنیا هستم.</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">گفتم خوشبخت ترین؟؟ پوسخندی به لب دارم و این واژه را واکاوی میکنم.چه همه فرق میکند خوشبختی با خوشبختی&#8230;</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">اما سرت را نگذاشتی، ترسیدم که تکانش بدهم. با هم محو چراغ‌ها و سردر مغازه‌ها بودیم توی تاریکی شب، و من یک آهنگی را که یادم نیست برایت زمزمه کردم.</p>
<p style="text-align: justify;">خواستم برایت بگویم که کاش همان چند لحظه‌ی قبل از رسیدن را، آن بی‌نیازی هر دومان را، آن جوری که آرام بودی و خودت را سپرده بودی به من، یادم بماند برای همیشه.</p>
<p style="text-align: justify;">خواستم برایت بگویم سخت‌ترین کار دنیا بود چند دقیقه بعدش، سپردنِ تو به کلوزآپ، و تن را کشیدن تا دَر، تا کلید انداختن و به تنهایی خانه‌ وارد شدن.</p>
<p style="text-align: justify;">خواستم برایت بگویم این ‌را که من گیج خواب و درد در گلو و خسته از هفت هشت سال اضطراب، مضطرب از این‌که تو باید و باید خبر شوی از این تجربه که این همه دوستش داشتم، تند تند برایت همه‌اش را تعریف کرده‌ام&#8230; .</p>
<blockquote>
<p style="text-align: justify;">می شنوی؟ می خوانی؟</p>
</blockquote>
<p style="text-align: justify;">ای لعنت؛ ای هوار؛ ای روزگار&#8230; !</p>
<p><a class="a2a_dd a2a_target addtoany_share_save" href="http://www.addtoany.com/share_save#url=http%3A%2F%2Fwww.khan.ir%2Fblog%2F1390%2F06%2F01%2F1601.html&amp;title=%D8%B3%D8%A7%D8%A8%D9%88%D9%86%20%D9%88%20%DA%A9%D9%84%D9%88%D8%B2%D8%A2%D9%BE" id="wpa2a_10"><img src="http://www.khan.ir/blog/wp-content/eshterakesabooni.png" alt="Share"/></a></p>]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://www.khan.ir/blog/1390/06/01/1601.html/feed</wfw:commentRss>
		<slash:comments>10</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

