مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for آخرت و معاد
خرداد ۳, ۱۳۹۰ at ۴:۱۵ ق.ظ · در سطل فلسفه, مديريت, مردم, مردان, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دین, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
بهار که بیاید، میشود هزار سال، هزار سال و یک روز که دارم دوام میآورم….
سازم را دست میگیرم، نگاهش خیره میماند روی پردهی آخر و همیشه همان شبی است که دوست داشتی قشنگترین آهنگ دنیا را برای کسی بزنم و همهاش را یکجا بدهم به تو، همان شبی که سر گذاشتم روی شانهات تا اشکهایم را نبینی، که میخواستی برویم و سیمهای سازم را عوض کنیم تا من خودم برایت ساز بزنم، اما کسی نمیداند که انگشت من همیشه سه پرده پایینتر قفل میشود روی نت هفتم!

می دانی زندگی کردن با یک مشت داستان که خودت سر هم میکنی خیلی راحت نیست. هر مشت را که باز کنی پنج انگشت بیشتر پیدا نمیکنی، همان پنج انگشت هم کافیست که بتوانی روی یک تکه کاغذ آنقدر نقش درست کنی که خیلی زود انگشتهایت را لابهلاشان گم کنی. چند اسم، فقط همین. اصلا چیز دیگری نمیتواند باشد، همهاش هم همین فردا که شوهر کنی و مجبور شوی انگشتهایت را جمع کنی بگذاری زیر یک لحاف تا یک نفر همیشه مطمئن باشد که فاصلهاش از تو یک وجب بیشتر نیست، فراموشت میشود؛ دیر یا زود.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
بهمن ۲۸, ۱۳۸۹ at ۱۲:۵۴ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
زمان، سکوت کرد. جهان، دمی ایستاد و ساعتِ بزرگِ دیواری یک لحظه، شاید به اندازهی چند هزارم ثانیه از تیک تاک دست کشید و عقربههایش در جای خود میخکوب شدند؛ وقتی که پیرزن، دراز کشیده بر پتوی نیمدارش، ناگهان بلند شد و روی جای خود نشست.

چشمها، خیره به جایی نبود، مثلِ خلاءِ همیشگی نگاهش و وقتی چشمش به تاقچه افتاد، به عمد از آن روی گرداند. آنقدر که اگر کسی آنجا بود میتوانست بفهمد که پیرزن ردیف عروسکهای یادمانش را نادیده میگیرد. باریکهی نور خورشید حالا، برکف اتاق پهنتر و اُریبتر شده بود. با شَعَفی پنهان، پتو را تا زد و کناری گذاشت. وقتی پیرزن از خانه بیرون میرفت، عقربههای ساعت راه افتادند و تیک تاکشان را با طمطراق بر خالی فضای خانه ریختند. پردهها، پا پس کشیدند… .
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
بهمن ۲۵, ۱۳۸۹ at ۵:۳۵ ق.ظ · در سطل فلسفه, فرهنگ, کتاب, مديريت, مردم, آخرت و معاد, ایدئولوژی, انسان شناسی, اجتماعی, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, خداشناسی, دلتنگی, داستان, روزنوشت و ثابون, زنان, شخصیت, عکس و عکاسی
دستهی ورقهای بازی، با خطی قوس مانند، روی زمین پخش شده. هفت دسته به ترتیب، یکی ، دوتایی،سه،چهارتایی،پنجتایی و شش تایی و باقیماندهی ورقها بُرخورده بالا؛ سمت چپ. پیرزن دوزانو روبرویشان نشسته. حلقهی موی نامرتب بیرون آمده از بافهی پشت سر را پشت گوش میدهد و دستها را روی زانوی نشسته صلیب کرده، خم شده است روی زمین.

چشم دوخته به ورقها. شاهِ خشت را برمیدارد و در کنجِ خالی قوس میگذارد، بعد یک چهارِ پیک را روی پنج دل میگذارد و زیرش را نگاه میکند. بیفایده است، ورق زیری هیچ ربطی به ورقهای روشده ندارد.
جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »