سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for آخرت و معاد

سابون و تولدی دیگر برایم

از روزی که دیوهای قصه تو را بردند
من سوگوار توام!

قرار گذاشتیم بادکنک ها را یکی یکی باد کنیم و بیندازیم آن گوشه سرد! می گفت هوای گرم بادکنک ها را، کم باد می کند. تا روز تولد دوام نمی آورد. بیشتر از آنکه وَلَعِ باد کردن بادکنک های سپید و سیاه را داشته باشیم در انتظار لحظه ای بودیم که قرار است همگی با هم آرزو کنیم تا من، تک نفره، شمع های روی کیک را فوت کنم!

میدانی چند سال گذشته؟؟

از اولین بادکنکهایی که باد کردیم؟ من هنوز تفاله پاره پاره شده چندتایشان را دارم. تو بزرگ شده ای و دور… .

با این فاصله ای سرد که نمی شود دیگر تولدی در کار باشد. یا آرزوهای دسته جمعی کودکانه! لابد قرار گذاشته ای با خودت تا تَه عمرت هیچ وقت تولد نگیری!؟

شمعی در کار نباشد یا کیکی! یا حتی آرزویی!

ولی من اینجا روزهای تولدم را با یک کیک، قَدِ فنجان و یک شمعِ راه راهِ سپید و سیاه جشن می گیرم.

به جای همه آرزوی دسته جمعی می کنم و می گذارم، شمع خودش آب شود.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و برنده ندارد این قمار

صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و بومِ خاطرات رنگ وارنگ…

سالهای سال تمام صداقتش را روی برگ برگِ سابون هایش پیاده می کرد، همزمان با قطار از جنوب به شمال شروع می کرد و در امام خمینی شاخه شاخه شده، علم و صنعت، شهر آریا و صادقیه و… را می گذراند .

قلمِ خود را برداشت، شاخه شاخه های تاریخ را بر بومش قلم کشید و از سالها بلغور کرد .
نجات را در صداقت خلاصه می کرد. برگ برگ را پاره می کرد. مداد ها را می شکست. در تجریش کنار خیابان، کنار گیتاریستِ خیابان می نوشت. سالها تمام افکارش را پیاده می کرد. پیاده می رفت.

در کافه ها که می نشست , به جوان های سرخوشی که مُهر روشَن فکری بر خود زده بودند نگاه می کرد. چه کلماتی که می گفتند. از میانِ کام های سیگار بهمن و مزه مزه کردن های قهوه، چه تلخ چه شیرین، هنر معاصر، زندگی دیگران و هزاران حرف بزرگ…

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »