سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for فيلم و موسيقی

سابون و ته‌مانده‌ی رقیقی از نفت

ماجرا را که شنیدم با خودم گفتم قهرمان زندگی من تو هستی دختر، تو! یک فیلم وی.چی.اسِ «رینگ خونین» را حاضرم تاخت بزنم با دیدن این صحنه. شنیدم دستش را برده سمت بینی، انگشت انداخته و ناغافل اَن‌دماغش را مالیده روی تی‌شرتِ طرف (تی‌شرت سفید آدیداس). بعد هم مقنعه‌اش را عقب داده و راهش را کشیده و رفته. چه متلکی بارش کرده بودند که به دماغ‌مالی افتاده بود؟ یادم نیست. کُلِّ باربی‌های محل را یادم است که از چشمم افتادند و یک‌راست افتادم دنبال خودش. در کوچه‌پس‌کوچه‌های «سرآسیاب» افتادم دنبال دختری دراز و دیلاق با جوش‌های درشتِ ملتهب و راهش را سد کردم. مرا که دید، عقب کشید و دستش را مشت کرد دور بندِ کیفِ مشکی. لابد دست‌به‌اسلحه شده بود!

d6aebcb03837dabf366bd56717bac760-ld

اولین (و شاید آخرین) پسری بودم که به او پیشنهاد دوستی می‌دادم و طبیعتا توقع نداشتم برایم شرط بگذارد. جا خوردم. سرم را پایین انداختم و چانه‌ام را خاراندم. قبل از اینکه جا بزنم، ادامه داد: «دنبالم بیا!» و با قدم‌های تُند راه افتاد. در راه به شرط‌های مختلفی فکر کردم: قرار بود نفسم را یک دقیقه حبس کنم؟ روی جوش‌هایش پماد ضد خارش بمالم؟ آهنگ «اکسیژن» را با دهن بزنم؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و حس رضایت!

با تاریکی هوا قطار به آرامی درون شب فرو می رفت. کوپه ها و سالن مملو از مسافر بود. دختری که آرایش غلیظی کرده بود، در سالن درجه یک دنبال جای خالی می گشت. مردی پشت سرش راه افتاده بود و هر جا می رفت سایه به سایه او را دنبال می کرد. دختر که از پیدا کردن جا ناامید شده بود خودش را نزدیک پنجره رساند و بیرون را تماشا کرد. بیرون همه جا تاریک بود و به سختی چیزی دیده می شد. برای همین پنجره کشویی بالایی را باز کرد و خودش را تا کمر بیرون برد. مرد چاقی که نزدیک دختر بود تندی گفت: «شما نباید سرتان را از پنجره بیرون ببرید، خطر دارد.»

train-oo

دختر برگشت و سبکسرانه خندید. مرد توانست چهره او را ببیند، تازه فهمید هیچ شباهتی به او ندارد. گرچه از پشت سر خیلی به هم شبیه بودند. باز هم ناامید از جستجو؛ اما خودش را دلداری داد بتواند پیدایش کند. می دانست پاتوقش توی همین ایستگاه است، حدس زد ممکن است با قطار بعدی بیاید. شاید هم زودتر آمده باشد. احساس کرد هر طوری است باید امشب او را پیدا کند. دلش نمی خواست مرتب هر آخر هفته ها اینجا بیاید و بعد دست خالی برگردد. اما ناخودآگاه یاد شعری افتاد که : «پیدا کردن زنی که تو را ترک کرده مانند دسته گل یخ است که قلبی را گرم نمی کند.»

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و تغییراتی در میزان سُر خوردگی

هرچند که این ماجرا کاملا واقعی است اما بنا به اصل بی طرفی تأکید می کنم که صحت و سقم آن را نه رد می کنم و نه تأیید. اساس کار بر خبر چینی است و از آنجا نیز که جهان دهکده ی کوچکی شده و همه همدیگر را می شناسند و اگر میان میلیونها نفر هم گم باشی می شود که با زوم کردن روی تصاویر افراد را شناخت و یا با تکیه به شواهد و قراین به هرپرونده ا ی دست یافت لذا از ذکر جزئیات افراد درگیر، کاملا خوددادری می شود.

zani-sarkesh

ماجرا مربوط به زنی سرکش است که شوهر ش بارها سعی کرده او را بکشد و اما در هردفعه ای دستانش لرزیده است. اما نه که مرد آدم بدی باشد و یازن، کاری بکند که عفت عمومی جریحه دار شود، نه ! هر دوی آنها آدمهای سربراهی هستند که هر گز از مجاری قانونی خارج نشده اند. بدبختی شان فقط مهرِ زیادی است که نسبت به هم دارند و این عشق، کار دستشان می دهد. مخصوصا که این وسط پای دخترشان هم در میان است و از بس دلشوره ی پدر را دارد که نمی خواهد او با دیدن حتی یک چین رو صورت مادر، احساس دلتنگی کند. اما این دفعه مادر و دختر کاری کرده بودند کارستان و در غیاب مرد که دوسه ماهی را رفته بود به مأموریتی در خارج از کشور، مادره رفته بود نه فقط زیریکی بلکه زیر چند تیغ جراحی که کمی هم جوانتر شود. بعد ِعمل نیز رفته بودند سراغ عطاری و روزانه سه چهار ریشه ی گیاهی را حسابی تو هاون سابیده و بعد از دم کردن و قاطی نمودن اش با زرده های تخم بلدرچین، ماسک های جورواجور درست کرده و مادره گذاشته بود رو صورت اش. تا که بعد از دوسه هفته هول و ولا ترسشان ریخت و دیدند که حسابی گل کاشته اند. هرچند که دختره معتقد بود چال چانه خوب در نیامده و بعدها هم می شود کاری کرد.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

برگی دیگر از صفحات سابوني »