سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for درهم و بر هم

سابون و اول سیب به زمین خورد

هوا سرد بود .. قطره های باران آرام روی صورتم نشست .. اول قطره قطره ، بعد بیشتر و بیشترشدند . تو حیاط مدرسه ایستاده بودم .. باد می وزید و گوشها و دماغ همه ما را سرخ و کبود کرده بود .. اما کی اهمیت می داد به سرما و باران آن روز .. همه می دویدند و شیطنت می کردند ..

9d6515a4df48ffacd225ebb57c8ef6d7

دلم درد می کرد .. همکلاسی وراجم کنارم ایستاده بود دائم حرف می زد . یک گاز به بستنی چوبی ، ده کلام با من …!! .باید جایی می رفتم . اما انگاری نمی خواست حرفهایش را تمام کند ..

–من .. من باید برم ..
–کجا .. ؟
–باید برم دیگه
با تعجب نگاهم کرد .. گفت .. گفتم کجا ..؟
–بابا دستشویی .. دلم داره می ترکه ..
دیگر نتوانستم تحمل کنم .. دویدم
–خب چرا نگفتی ..!؟
بی آنکه جوابش را بگویم از او دور شدم ..
نفس راحتی کشیدم .. کنار شیر آب خوری ایستادم .. یکدفعه صدایی شنیدم ..
–اه خدای من .. خدای من ..

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و ساعت بِرنارد

تقدیم به تمامی اونایی که با گوشت و پوست و استخوانشان، خواندن این متن را درک میکنند و موهای تنشان سیخ می شود:

درِ کلاس های دانشگاه شیشه داشت ، آنقدری بود که بتوانی دوسوم کلاس را ببینی، کلاس X دانشگاه جای خیلی دنجی بود ، انتهای راهرو بود ، کوچک و نُقلی، کلاسش همیشه خودمانی بود ، انگار که دوستانت را دعوت کرده ای به اتاق خودت، من کمتر آنجا کلاس به پستم میخورد ، اما قضیه برای او کمی متفاوت بود و بیشتر کلاس هایش آنجا تشکیل میشد ، اصلا شاید برای همین بود که آن کلاس برایم اینقدر خواستنی جلوه می داد، آنروز یادم است که امتحان داشتند ، از آن سخت هایش!

bernard watch

غُرغُر درس نخواندن و سخت بودن امتحان را از روزها قبل برایم شروع کرده بود ! وقتی رسیدم امتحان شروع شده بود ، رفتم پشت در و درون کلاس را نگاه کردم ، استایل خراب کردن امتحانش مثل خودم بود ، خودکار را میگذاشت روی میز ، دو دستش را میزد روی پیشانی و فقط زمین را نگاه میکرد، نمیدانم چرا اما دلم میخواست آن لحظه بغلش کنم و بگویم ، ببین ، این امتحان که هیچ ، تو اگر از دنیا هم بیوفتی من با توام ، سرت را بالا بگیر بَلامیسر جان ،دلم میخواست تا جایی که حراست ما را از هم جدا میکرد بغلش میکردم، دلم میخواست یقه ی استادش را بگیرم و بگویم آخر مرتیکه یلاقبا تو دلت میاید که اینقدر فلانی جانم را ناراحت کنی؟!!!

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و شورشیانی که به جانم می‌افتند

پیرو « سابون و می خواهی رقاصه ی مرا ببینی » ؛ به احترام و یاد او تقدیم می دارد:

وقتی از آسمان نگاه کردم، سیاهی موهایش را دیدم که پرپشت بود. یادم می آید که نوک پنجه‌ی پای چپ‌اش را بالا برد، انگشت‌هایش را منقبض کرد و نقش زمین شد. تکان‌های غیرارادی می خورد. اول کمرنگ شد و بعد محو. قبل ازاین که بیفتد، چیزی دیدم که روی کمرش می‌درخشید. وقتی افتاد، واضح‌ترشد و وقتی محو شد چیزی جز آن باقی نماند.

raghse-raghase

کمربندی که سگک‌اش می درخشید، همان که روی کمر باریک و کوچک‌اش می‌بست. رقاصه یک شیئی است؟ کمربندی قدیمی که از زمان دوری به جا مانده با سگکی زنگ زده. می گویند طلاست. سگک کمربند را مثل چاقویی دیدم که جلوی نورخورشید گرفته باشند.
آن که سقوط کرد شاید یک جنازه شد، جنازه‌ای که هیچ کس آن را پیدا نکرد. نمی‌توانم نظر قطعی بدهم، حافظه‌ام پرازچیزهای بی ربط است. وقتی می‌خواهم چیز خاصی را به یاد بیاورم باید آن را از هزاران تصویرجدا کنم. درست همان موقع احساس می کنم که چیزهای دیگری هم هست که از یاد برده‌ام.
زاویه‌هایی ازشکل‌های نامفهوم ، کلمه‌هایی که روزگاری در صفوف منظم، با وقار و مغرورصف کشیده بودند اما حالا سپاه شکست خورده‌ای هستند که هرکدام به کنجی فرارکرده‌اند و من باید تک تک آن‌ها را اغوا کنم تا از گوشه‌های دورافتاده‌ی ذهن‌ام بیرون بیایند ومثل گذشته شانه به شانه هم بایستند. اما آن‌ها عادات قدیم شان را از دست داده‌اند. سرکش وافسارگسیخته شده‌اند. شبیه گروه شورشیانی که در زمان فراغت به جان هم می‌افتند.

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

برگی دیگر از صفحات سابوني »