سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for انسان شناسی

سابون و ته‌مانده‌ی رقیقی از نفت

ماجرا را که شنیدم با خودم گفتم قهرمان زندگی من تو هستی دختر، تو! یک فیلم وی.چی.اسِ «رینگ خونین» را حاضرم تاخت بزنم با دیدن این صحنه. شنیدم دستش را برده سمت بینی، انگشت انداخته و ناغافل اَن‌دماغش را مالیده روی تی‌شرتِ طرف (تی‌شرت سفید آدیداس). بعد هم مقنعه‌اش را عقب داده و راهش را کشیده و رفته. چه متلکی بارش کرده بودند که به دماغ‌مالی افتاده بود؟ یادم نیست. کُلِّ باربی‌های محل را یادم است که از چشمم افتادند و یک‌راست افتادم دنبال خودش. در کوچه‌پس‌کوچه‌های «سرآسیاب» افتادم دنبال دختری دراز و دیلاق با جوش‌های درشتِ ملتهب و راهش را سد کردم. مرا که دید، عقب کشید و دستش را مشت کرد دور بندِ کیفِ مشکی. لابد دست‌به‌اسلحه شده بود!

d6aebcb03837dabf366bd56717bac760-ld

اولین (و شاید آخرین) پسری بودم که به او پیشنهاد دوستی می‌دادم و طبیعتا توقع نداشتم برایم شرط بگذارد. جا خوردم. سرم را پایین انداختم و چانه‌ام را خاراندم. قبل از اینکه جا بزنم، ادامه داد: «دنبالم بیا!» و با قدم‌های تُند راه افتاد. در راه به شرط‌های مختلفی فکر کردم: قرار بود نفسم را یک دقیقه حبس کنم؟ روی جوش‌هایش پماد ضد خارش بمالم؟ آهنگ «اکسیژن» را با دهن بزنم؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و تنهایى‌‏ها، بیقرارى‌‏ها، دلتنگى‏‌ها و دلهره‌‏ها

خارى سبز، بزرگ و خوش‏بر و منظر را از بیابان کندم و به خانه آوردم و در یک گلدان رنگ‏‌باخته گذاشتم و پرده‌‏ها را پس از سال‏ها کنار زدم و پنجره‌‏ها را باز کردم و به این ‏وسیله گور تنهایى‏‌ام را با دنیاى دیگران در هم آمیختم، چون تصمیم گرفته بودم که تجربه تازه‏‌اى را از سر بگذرانم؛ تجربه‏‌اى که طى آن با زندگى کنار بیایم و خود را درگیر پرسش‌‏هاى دردآلود و دردهاى پرسش‌‏برانگیز نکنم تا آن‏چه را که سال‏ها دیگران در گوشم خوانده بودند، لمس کنم و بدانم که آنها از چه حرف مى‌‏زنند.

dbe6f220c4ec22f950594ab70780f4bc-ld

آوردن خار اولین گام در این راه بود، چون پیش از آن روى لبه پنجره‌‏هاى خانه‌‏هاى مردم، مردمانى که مى‏‌خواستم جزیى از آن شوم، بارها و بارها گلدان‌‏هایى از گل و بوته و نهال دیده بودم.

خار اما، در سر آغاز این تجربه، آشوبى پریشان‏‌کننده و غرابت‌‏آمیز بر پا کرد: از همان ‏شب که آن را به خانه آوردم، اتاق پُر شد از صداهایى شبیه به توفان؛ توفانى که در معبرى تنگ به دام افتاده باشد یا صداى هق‌‏هقى منقطع در ریزش باران و یا صداى واپسین ناله‌‏هاى یک بیمار رو به مرگ. غیر از این، اتاق گاهى به جهنمى از گرما تبدیل مى‌‏شد و زمانى به برهوتى سرمازده. چندین روز و چندین شب چنین بود و آن صداها و آن گرما و یا سرما فرو نمى‌‏نشست؛ حتى در حضور من!

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

سابون و اول سیب به زمین خورد

هوا سرد بود .. قطره های باران آرام روی صورتم نشست .. اول قطره قطره ، بعد بیشتر و بیشترشدند . تو حیاط مدرسه ایستاده بودم .. باد می وزید و گوشها و دماغ همه ما را سرخ و کبود کرده بود .. اما کی اهمیت می داد به سرما و باران آن روز .. همه می دویدند و شیطنت می کردند ..

9d6515a4df48ffacd225ebb57c8ef6d7

دلم درد می کرد .. همکلاسی وراجم کنارم ایستاده بود دائم حرف می زد . یک گاز به بستنی چوبی ، ده کلام با من …!! .باید جایی می رفتم . اما انگاری نمی خواست حرفهایش را تمام کند ..

–من .. من باید برم ..
–کجا .. ؟
–باید برم دیگه
با تعجب نگاهم کرد .. گفت .. گفتم کجا ..؟
–بابا دستشویی .. دلم داره می ترکه ..
دیگر نتوانستم تحمل کنم .. دویدم
–خب چرا نگفتی ..!؟
بی آنکه جوابش را بگویم از او دور شدم ..
نفس راحتی کشیدم .. کنار شیر آب خوری ایستادم .. یکدفعه صدایی شنیدم ..
–اه خدای من .. خدای من ..

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

برگی دیگر از صفحات سابوني »