مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for فروردین, ۱۳۸۹
فروردین ۱۰, ۱۳۸۹ at ۸:۱۰ ب.ظ · در سطل فلسفه, نقد سیاسی, مديريت, مردم, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون
داشتم فکر میکردم « من در غمار زندگی ، پوکر باز ، بزرگ شده ام ».

هیچ وقت یازده بازی نکردم که شرطی شوم.
هیچ وقت حکم را با شلم در نیامیختم !
در هفت کثیف ، کثیف بودم و به لجن افزودم و در بیست و یک طلب آس کردم… !
یکی از دور داد زد قمار خونه رو ببند ، گفتیم میریم سراغ همان منچ و مار پله امان !
اما پوکر را کنار نگذاشتم و در اندیشه هایم پوکر باز ، بزرگ شدم.
فروردین ۷, ۱۳۸۹ at ۵:۱۷ ق.ظ · در سطل فلسفه, مديريت, مردم, مردان, ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه شناسی, خانواده, دلتنگی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, سفر, عکس و عکاسی
کلیشه را بنا می کنیم و مثل همگان می گوییم سال نو مبارک ، انشاالله که همراه خانواده سال خوبی را داشته باشید و پر برکت باشد.این جملات را این روزها زیاد می شنوید و نقل هر میدانی است.جماعت من دیگه حوصله ندارم ، به خوب امید و از بد گله ندارم، گرچه از دیگران فاصله ندارم ، کاری با کار این قافله ندارم … بـــــــــــوم ، سال هزار و سیصد و هشتاد و نه ؛ سال همت مضاعف ، کار مضاعف !!! با کت و شلوار و کراوات و هزار دک و پز وارد می شود و سریع می رود لباس هایش را عوض میکند و شلوار گرم کن مشکی گلو گشاد را پا میکند و با یک زیرپوش می نشیند جلوی تلویزیون. ثانیه ها تیک و تیک می روند و همه چشم به این جعبه ی جادویی خیره هستند. شهاب حسینی و امیر حسین مدرس می خوانند ، یکی دکلمه میکند و یکی اربده می کشد.صدایشان را اصلا نمی شنوم و فقط از روی حرکت لبهایشان متوجه ام چه میکنند.نیمه ای از افکارم در جای دیگر می چرخد و سیر میکند. یک دفعه با صدای دست یکی از بزرگتر ها از افکارم با سرعت بیرون می آیم و اصلا متوجه نشدم که بــــــــــــــــــــــوم شد !!! همه سر پا هستند و در هم می لولند و بساط ماچ و بوسه به راه است. همچنان به خیل جمعیت که در حال لولیدن در وسط هستند نگاه میکنم و به این فکرم که چند دقیقه قبل بر روی مزار مادر بزرگ بودم. از سمت دریا باد می آمد و خاکه های باران را به صورتم میکوبید. پیر زن رنجوری که بساط بقل کرده بود و مضطرب به دنبال سنگ قبر پسر شهیدش میگشت را به یاد می آوردم و بوی عطر گل های روی سنگ ها مرا مدهوش میکرد. قبرستان چه فضای سبکی داشت. تیک تاک ، تیک تاک ؛ هزار وسیصد و هشتاد و نه بود که صدای ونگ و ونگش می آمد. همه خندان در کنار هم عکس های یادگاری می گرفتند و من در کمال ناباوری و بُهت دیگران همچنان نشسته با زیر پوش در جلویشان ! می دانم در افکارشان چه بود ! این خلاصه آدم نشد ! اصلا هیچ چیزش شبیه آدمیزاد نیست ! دیوانه است. به هر ترتیبی بود گذشت. رختخواب سلام میگفت و توفیق اجباری به واسطه ی بیماری سه روز مرا در کنار رختخواب زمین گیر کرد.

کاش یکی بود می گفت : «آدامس بدم خدمتتون» !!! شاید آدامس بهانه ای می شد که از این فضا خارج شوم. من زیر درخت نارنج بودم و صدای ساز سوختن سیگار ماربرو گوش را نوازش میداد.صدای کشیده شدن دمپایی روی کاشی های حیاط وقتی که برای پایش کوچیک بود برایم جالب بود. اینکه فکر میکرد من در خواب ناز هستم و آهسته در اتاق قدم بر میداشت. اینکه سعی داشت به صورت نا محسوس هوایم را داشته باشد که خار به پایم نرود برایم یک دنیا ارزش داشت . جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
اسفند ۲۹, ۱۳۸۸ at ۷:۲۳ ب.ظ · در سطل مردم, جامعه, دلتنگی, روزنوشت و ثابون
سلام
آخرین ساعت ها و دقایق سال هشتاد و هشت هست.سالی سرشار از اتفاقات،سرازیری ها ، فراز و نشیب … سالی سرشار از نا ملایمات و لطافت ، سالی پر از گریه و خنده.سالی همراه با گذر زمان. آری زمان می گذرد و ما همچنان به فردا می نگریم. فردایی دگر.

من ، محمد میرزایی ، اینجا ؛ پشت این سیستم های دوست داشتنی نشسته ام و از طرف خود و سابون رو به سال هزار و سیصد و هشتاد و هشت شمسی می کنم و می گویم : « خدانگهدار ای هزار و سیصد و هشتاد و هشت » . می گویم تو را دوست ندارم . می گویم تو را در تقویم سالیانه ام تاریک و تیره میبینم . می گویم شکمی که حامله هستی و عنقریب است که تا چند ساعت دیگر فارغ شوی به هیچ عنوان برایم لذیذ و شیرین نیست. من اینجا پتو بر روی پاهایم کشیده ام تا شاید درد استخوان زانوانم کمتر شود . که شاید آن دو شاخه گل طلق پیچیده ی خشک شده را که در خانه تکانی چند ساعت پیش خودم پیدا کردم را فراموش کنم که شاید بتوانم وحشت کم شدن سکه ی عیدی از شمردن زیاد را به فراموشی بسپارم. که شاید بتوانم بوی اسکناس های تا خورده و نخورده ی لای کتاب را در بینی ام حس کنم ؛ که شاید بتوانم خیلی کارهایی که آدم ها انجام می دهند را انجام دهم.
بگذریم … نزدیک تحویل سال نو است و من اینجا نشسته . به هیچ کسی اس ام اس نزدم . به هیچ کسی زنگ نزدم و به هیچ کسی تبریک نگفته ام.
عید ، نوروز ، سال نو ، هیچ کدام برایم نو نیست !
زمستان خدانگهدار ؛ بهار درود بر تو …
گربه شور:
- بعد از تحویل سال بر میگردم.مطالب زیادی برای نوشتن و سابون کاری دارم.
- تا سال بعد با اینا زمستون و سر کنید ، با اینا خستگیتونو در کنید .
برگی دیگر از صفحات سابوني »