مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for بهمن, ۱۳۸۸
بهمن ۹, ۱۳۸۸ at ۱۰:۱۱ ق.ظ · در سطل دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی

شرمنده این سابون کاری خیلی کوتاه است.به دلیل اینکه در حال پوشیدن شلوار هستم و باید هر چه سریعتر بروم تا کارها را انجام دهم.هیچ کسی نیست و همگی در پایتخت حضور دارند و می خواهند حرکت کنند و تا نرسیده اند باید همه ی کارهای کفن و دفن هماهنگی شود.این پست را ویرایش خواهم کرد.حتما و حتما.باید در وصفش سابونی به جان سابون بکشم.او چشم از جهان برگشود.مادر بزرگ عزیزم چند ساعت پیش.مادرجون خدا رحمتت کند.
این سابون کاری ویرایش خواهد شد...
پس از ویرایش:
حال حوصله ی ویرایش ندارم.ببخشید.
بهمن ۹, ۱۳۸۸ at ۳:۴۰ ق.ظ · در سطل فلسفه, مديريت, مردم, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, خانواده, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی

صدای جیک جیکش میاد،سریعا از رو بالکن می پری میای بیرون و میری برش می داری و فشارش میدی تو مشتات و میشینی زیر آفتاب و فکر میکنی اگه ولش کنی واسه خودش تو باغچه بپلکه، دلش میگیره و فکر میکنه بهش اهمیت نمیدی. تاباش میدی و اونقد فشارش میدی که رنگای پَراش توی عرق کف دستت آب میشه و کف دستت سرخابی میشه و گردنش داغ میشه و شل و کرخت میشه و سرعتِ پلکاش که اولاش تندتند میزدشون به هم کم میشه و ضربان قلبش مییاد پایین و فرکانس جیکجیکاش که رو مُخات بود افت میکنه. میگی آخ حتماً خوب بهش اهمیت ندادم که مریض شده و میدوی میری صندلی میذاری زیر پات و سهچهار تا آسپرین بچه از تو کابینت پنجم از ردیف بالایی برمیداری و تو یه نعلبکی ماست حلشون میکنی و میبری زیر آفتاب همونجوری که هنوز داری کف دستت فشارش میدی، نوکِشو تا ته باز میکنی و با قاشق چاییخوری کمکم میریزیش ته حلقش. انگار داره خوب میشه چون یهو خیلی داغ میشه و بعدش کمکم سرد و قلبشم دیگه نمیزنه. اَه این چرا اینجوری شد؟سریع یه گودال دیگه گوشهی باغچه میکَنی و چالاش میکنی و خاک میریزی و قشنگ لگد میکنی تا سفت شه، یه چوب کبریتم میکاری واسه نشونه؛تیز و تند میدوی میری بالا رو بالکن به دنبال ستاره ای دیگر…
بهمن ۶, ۱۳۸۸ at ۳:۴۷ ب.ظ · در سطل فلسفه, مردان, جامعه, جامعه شناسی, دلتنگی, روزنوشت و ثابون, زنان, عکس و عکاسی
دو روز پیش بود که طبق معمول توفیقی اجباری باعث شد من تا ساعت ۸:۴۵ صبح نخوابم،بعدش هم که باید ساعت ۹:۳۰ جایی می بودم،به طبع هم وقتی نبود برای خوابیدن و این توفیقات اجباری همین طور ادامه پیدا کرد تا ساعت ۱۷:۳۰ دقیقه دیروز و خلاصه، پیرامون اجازه ی به رختخواب رفتن رو به من داد.به چُرت که رفتم حس کردم از خستگی زیاد اصلا خواب خوبی نخواهم داشت و از طرفی تنبلی ناشی از خستگی اجازه نمیداد برم یک دوشی بگیرم و سبک بشم تا شاید خواب لذت بخشی داشته باشم؛از این رو تا ساعت ۳:۵۰ دقیقه صبح امروز مداما در بستر قلط میزدم و امان از داشتن یک خواب راحت.با یک جهش از جا پریدم و حوله و باقی موارد مورد نیاز برای حمام را از کمد برداشتم و رفتم به سمت حمام.دوشی کامل گرفتم و اومدم بیرون با حوله طبق معمول نشستم پشت این سیستم های دوست داشتنی ام و تا ۷:۳۰ دقیقه صبح همین پشت بودم و مشغول کدنویسی و آماده سازی یک پروژه.خلاصه رفتم دوباره بگیرم بخوابم(حالا چی رو بگیرم بخوابم،نمیدونم).خلاصه در خواب عمیقی فرو رفتم و چنان دیدم که در ذیل تشریح می کنم:

« در یک زمین پر از شالی های برنج هستم و بادی ملایم از سمت شمال به سمت من می وزد و بینی ام را پر میکند از بوی عطر برنج سبز.آفتاب از پشت سرم به من می تابد پس می توانم حدس بزنم که بعد از ظهر و حوالی غروب است.جایی که ایستاده ام تقریبا وسط یک دایره است که شالی ها را درو کرده اند.پس می توان حدس زد که اواخر مرداد و اوایل شهریور است که زمان درو کردن برنج است.چند نفری که انگاری آشنا هستند با فاصله در اطرافم مشغول کار کردن هستند و گاهی مرا صدا میزنند و به نشانه محبت می گویند بیا پیش ما دیگه.چرا اونجا وایسادی.کمی دورتر یک کمباین سبز میبینم که تِرتِر کنان مشغول درو کردن است. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برگی دیگر از صفحات سابوني »