دیوار بلندِ خاطره ها، صافِ صاف.
هرچقدر چنگ میزنی، ناخن هایت به هیچ جا گیر نمی کند.
نفهمیدم، کجایند اون لحظه های غول آسا که قسم میخوردیم و بلند بلند قهقهه سر می دادیم.
گربه شور:
- بر خلاف همیشه امشب از خونه یا شرکت آپدیت نمیکنم.مهمون هستم و در اتاق پسر میزبان مشغول بروزرسانی هستیم.باشد تا راهی برای آپدیت پیدا شود.
- کلا همه خطوط اینترنتیم به دلایلی قطع هست،باید که رستگار شویم.
- اینقدر تغییر در پوزیشن صورت گرفته که حتی فرهاد هم داره از اسپیکر بی جان تلفن همراه شیون سر میده.
- توجه کردین تاسوعا و عاشورا امسال حال و هوای قدیم رو نداره.همه چیز داره نموره نموره تغییر میکنه.حتی اندیشه هایم.
با پیدا شدن مردی به نام پروت در ایستگاه قطار و سخنان نا متعارفاش در پاسخ های او به پلیس، او را به بیمارستان روانی منهتن واقع در نیویورک منتقل میکنند. رفتارها و واکنشهای عجیب پروت باعث میشود که مارک پاول( رئیس بیمارستان )شخصا به نظارت پزشکی او بپردازد. پروت ادعا میکند از سیاره ای – با فاصله هزار سال نوری «بنام کی-پکس» به جهت تهیه گذارشی به زمین آمده. رفتارها و جواب های پروت آنقدر قانع کننده است که دکتر پاول از همسایه خانهاش که یک ستاره شناس است در خواست کمک میکند. همسایه دکتر پاول سوالاتی تخصصی از وادی فیزیک و نجوم را بصورت مکتوب برای پروت مینویسد و از پروت میخواهد که به این سوالات جواب دهد. در عین ناباوری پروت جواب تمامی سوال ها را میدهد و همه را متعجب میکند بطوریکه همسایه دکتر پاول از پروت برای حضور در مرکز نجوم، و آشنای با نخبگان فیزیک دعوت میکند. در مرکز نجومی هم پروت غوغایی به پا میکند و با معلومات خود همه دانشمندان را متعجب می کند. پروت منظومه شمسی خود را بر روی تصاویر دوربین فضایی هابل به دانشمندان نشان میدهد و چگونگی حرکت منظومه شمسی خود را برای دانشمندان رسم میکند، چیزی که دانشمندان تا آن لحظه از درک این سیستم منظومه ای عاجز بودند. زندگی دکتر پاول بر اثر مشغله ذهنی ایکه به پروت پیدا کرده به آشفتگی میرسد، بطوریکه فکر دکتر پاول را در خواب بیداری بخود معطوف میکند. این آشفتگی زمانی بیشتر میشود که دکتر پاول مشاهده میکند پروت با سخنان خود توانسته است حال چند بیمار روانی را بهبود ببخشد. برای همین دکتر پاول با استفاده از روش هیپنوتیزم و خواب کردن پروت، سعی میکند به گذشته پروت نقب بزند. پروت ادعا می کند که تا چند روز دیگر یعنی ۲۷ جولای، تحقیقاتش به پایان میرسد و قصد ترک سیاره زمین را دارد و در بازگشت نیز یک نفر داوطلب را به کی-پکس خواهد برد. قلقله ای در آسایشگاه روانی ایجاد میشود و هر کس بنوعی خواستار همراهی با پروت میشود. دکتر پاول از این نکته و از اینکه زمان برای او به سرعت در حال گذر است و هنوز هیچ سرنخی از گذشته پروت پیدا نکرده نگران است، برای همین با جلسات مکرر هیپنوتیزم ی که از پروت بعمل میآورد، در مییابد که پروت گذشته بسیار ناآرامی داشته. تحقیقات دکتر پاول و کالبدشکافی سخنان پروت و ارتباطات میان تاریخ ۲۷ جولای، او را به سمت ایالت سانتا روزا میکشاند و در ادامه تحقیقاتش متوجه میشود که مردی بنام رابرت پورتر بخاطر فاجعه جانخراشی که برای همسر و دخترش پیش آمده خود را در رودخانه غرق کرده است. مشخصات رابرت پورتر با پروت همخوانی دارد برای همین دکتر پاول سریعا خود را به نیویورک میرساند چون زمان زیادی به روز بازگشت پروت نمانده است و درعین حال احساس میکند که در آن تاریخ، پروت یا به خود یا به دیگران آسیب برساند. در روز بازگشت، پروت از هر نظر تحت نظارت شدید است و او را در اتاقش با دوربین های ویدیویی کنترل میکنند ولی درست در ساعت مقرر، او و یکی از بیماران روانی آسایشگاه به طرز عجیبی ناپدید میشود. بعد از این حادثه و در بررسی دقیق اتاق پروت، متوجه بدن نیمهجان مردی شبیه به او میشوند. از دید بیماران آسایشگاه، آشکارا مشخص است که این شخص پروت نیست و همهگی بیماران به این حرفشان یقین دارند. ولی شواهد امر حاکی بر این است که این شخص، رابرت پورتر است که قادر به سخن گفتن نیست و در حالت فلج گونهای بسر میبرد. نکته جالب تر اینجاست که یکی از بیمارانی که پروت به آنها در بهبودیشان کمک کرده بود، سلامت خود را بدست میآورد و به اجتماع باز میگردد. دکتر پاول نیز که مدتها با پسرش(از ازدواج اول) رابطه ای نداشت، به لطف این رخداد و به یاد سخنان ارزشمند پروت، با پسرش آشتی میکند. در سکانس پایانی، دکتر پاول را میبینیم که رابرت پورتر را – که بر صندلی چرخدار اش ساکت نشسته – برای هوا خوری به بیرون از آسایشگاه آورده. در حال قدم زدن، دکتر پاول با او صحبت میکند و اصرار دارد که او پروت است؛ در پایان، رابرت پورتر که ظاهرا فلج است و نمیتواند صحبت کند، لبخند کمرنگی رو به دوربین به لب دارد. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »
برف نو .برف نو .سلام .سلام / بنشین .خوش نشسته ای بر بام / پاکی اورده ای ای امید سپید /همه الودگی ست این ایام / راه شومی ست می زند مطرب /تلخواری ست میچکد درجام /اشکواری ست می کشد لبخند / ننگواری ست می تراشد نام / شنبه چون جمعه .پار چو پیرار /نقش همرنگ میزند رسام /مرغ شادی به دامگاه امد /به زمانی که بر گسیخته ایم دام .ای دریغا برنیامد کام /تشنه انجا به خاک مرگ نشست / که اتش از اب می کند پیغام / کام ما حاصل…. ان زمان امد / که طمع بر گرفته ایم از کام/خام سوزیم الغرض بدرود/تو فرود آی برف تازه سلام!
»عادت آرشیوخوانی را هنوز دارم. نوشتههای اینجا را میخوانم، رد کامنتها را میگیرم. دلم هنوز گرم میشود از کلماتی که از عزیزترینهایم دارم.
»روح و جان به باد میدادند و هنوز گوشهی چشمشان به «زندگی» بود، به جریان پیوسته و بیرحم دنیای آن بیرون، دنیای خوشبخت آن بیرون.
شبیه درخت کریسمسی بیربط و کجسلیقه در ویترین لباسفروشی کوچکی در شهرستان.
»دستان بلندش را برای چیدن آخرین ستارگان به سمت آسمان دراز کرد
از میان انگشتان کشیده اش رَدای مِه به رقص در می آمد
آسمان شب لبه ی کهکشان را به زمین می دوخت و نور دیده با درخشش آسمان به جنگ می رفت
در سقوطش، هر قطره ی اشک به گونه ای به گونه اش می سایید
تبر از کدام تفنگ فریاد بر آورده بود؟
» در مدحِ اردیبهشت و خرداد: هدف ماشین رسیدن به خانه بود و هدف من رسیدن به تو. هدف جاده را نفهمیدم، همین جور وسط راه ول بود.
»آخرین دقایق سال هزارو سیصد و هشتاد و نه است؛ سالی فراوان از فرصت ها و چالش ها... سالی که انصافا یکی از بدترین سالهای عمرم بوده است و اصلا از آن راضی نبوده ام و شدیدا از آن بیزارم؛وارد سال جدید خواهیم شد و هزار و سیصد و نود را خوش آمد می گوییم.علاقه داشتم یک سابون کاری بلند بالا می داشتم ولی متاسفانه به دلیل ذیق وقت و شرایطی که لازم به بیان نیست فرصت برای آن پیش نیامد؛ از این رو اقدام به گربه شور و روز نگار شد.برای تمامی آنهایی که دوستشان دارم سالی پر بار و شاد آرزو مندم.دلها را نشکنید...تا می توانید دلی بدست آور...یا حق سال قدیم...
»داشتم به این فکر می کردم که هدیه را معمولا «می گیرند»... اما «هدیه خواستنی» قاعدتا یک چیز دیگری باید باشد، یعنی از دوستی بخواهی چیزی را به تو هدیه کند، اینطوری دوتا هدیه می گیری، اولین هدیه، هدیه قبولی درخواستت از دوست و دوم خود آن هدیه...
»مدتی هست که شبکه ی جام جم سریال یوسف یا همان یوزارسیف آقای سلحشور رو شروع کرده به دوباره پخش؛ شدید دیدنِ این زلیخا منو یاد کسی می اندازه.اصلا یادمه همون دفعه اول هم که پخش می شد این زلیخا منو یاد کسی می انداخت.پریشب این زلیخا منو گریه انداخت،شُرشُر اشک از چشمام می یومد...
»بیش از دو هفته درگیر بیماری خیلی عجیبی هستم و شدیدا استراحت مطلق هستم.بیش از شانزده کیلو وزن کم کردم و واقعا ضعیف شدم.هیچی ارزش سلامتی رو نداره خدائیش.هر روز دوست داشتم پاشم بیام سابون بنویسم.ولی امان از این بیماری که منو انداخت تو رختخواب.آخه این چه مرگی بود چمبره زد رو سلامتی ما!؟؟
»تو خودتو بُکُش و با هزار تا کَلَک سوار کردنو زیر آبی رفتن بیا اینجا کامنت بزار و بی نام و با نام فکر کن من متوجه نمیشم کی هستی، ولی باور کن اونطور که تو فکر میکنی نیست؛ برام بدون بررسیِ جای پاهات هم گویا و شفاف هست که کی هستی و کی نیستی.پس با وجود باش به اسم خودت حرف بزن...
چرا سابون؟
اینجا ایران
است.ایرانی هستیم و اکثریت شیعه ی اسلام،اعتقاداتی بس عمیق و دارای ریشه ی
تاریخی،دارای تمدنی مثال زدنی ولی فرهنگی با سئوالات زیاد !! ثابون را در ایران به
دست دادیم تا هر آنکه احتیاجی بدان داشت،از آن خود کند.یکی آن را در آب گل آلود فرو
می کند و رنگ می بازد ، یکی با آبی زلال همدم می کند، یکی از طاید(تاید) استفاده می
کند و یکی از نوع مایعش !! هیج اهمیتی ندارد،مهم شیوایی و تخلیه ی درونیات ثابون
است.
با سابون خوان ها
سابون از دل می
نویسد؛بر سابون نباید خرده گرفت.تمامی نگارش های سابونی و یا نظرات کفی از جانب
نویسنده ی سابون صرفا نظر، اعتقاد ،بینش، اندیشه ، راهبرد ، راهکار، سمت و سوق
فکری ، عملی، تئوری، علمی و ... شخصی وی است.از این رو بدیهی است هرآنچه که بیان و یا
به رشته ی تحریر درآمده و می آید فقط و فقط در افکار سابون نویس است و اگر
توهین،جسارت و کج نویسی در آن صورت پذیرفته است بر گردن سابون نویس قرار دارد.ارائه
و نگاشت مطالب در این وبگاه کف آلود به معنای اشاعه و گسترش و تشویق خوانندگان،نیل
به سمت و سوی اهداف فکری سابون نویس نمی باشد و تمامی خوانندگان در برداشت از مطالب
حق آزاد و محفوظی دارند.
آخرین سابون
یک شب برگ برگِ سابون هایم را در حیاط خلوت خانه روی هم خواهم چید و خودم، در بالاترین نقطهی سابون هایم دراز خواهم کشید … سیگاری روشن خواهم کرد و به اندازهی چند پک به آسمان یکنواخت شهر مرده نگاه خواهم کرد و سیگار نیمه تمام را بر روی سابون هایم رها خواهم کرد تا گُر بگیرند و تَنَم را همانطور که روحم را سوزاندند، خاکستر کنند…
آری … تنها آنقدر خواهم نوشت که برای مردن کافی باشد … نه بیشتر و نه کمتر …
سابون از
جانِ خود سیری؟
که خاموشی نمیگیری
لبت را چون لبانِ فرخی دوزند
تو را در آتشِ اندیشه ات سوزند
هزاران فتنه انگیزند
!تو را بر سردرِ میخانه آویزند
اتمام حجت
سابون ٬ صابون ٬ ثابون برگرفته از ذهنیات یک کف کرده است٬نقل سابون کاری ها بدون تغییر در کل و جزء مطالب بدون اجازه نگارنده و بدون ذکر منبع نیز کاملا آزاد است.همچنین
سابون هیچگونه نقل از (به) مضمونی را با ذکر منبع انتشار نخواهد داد.در صورت نیاز
به توضیح مستقیما با سابون نویس در تماس باشید.
چشمانداز سابون کاری های انتقادی متوجه اشخاص قلابی است. هر نوع شباهت میان آنها و کسان واقعی مایه تاسف کسان واقعی باید باشد.
مهم نیست صابون را با
«س» بنویسیم یا با
«ص» ،مهم آنست که کف کند.