مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for شهریور, ۱۳۸۸
شهریور ۱, ۱۳۸۸ at ۵:۲۵ ق.ظ · در سطل مديريت, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان
When I born, I Black, When I grow up, I Black,When I go in Sun, I Black, When I scared, I Black,When I sick, I Black, And when I die, I still black…And you White fellow,When you born, you pink, When you grow up, you White,When you go in Sun, you Red, When you cold, you blue,When you scared, you yellow, When you sick, you Green,And when you die, you Gray…And you call me colored
هی هی!اینو برای تویی نوشتم که می گفتی من ادعام میشه.نوشتم تا کمی فکر کنی و بفهمی…
مرداد ۳۱, ۱۳۸۸ at ۵:۴۱ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, روزنوشت و ثابون, زنان
هیچ وقت نتوانستم تمام آنچه را که تو خواستی برآورده کنم!
زمانی که تمام مردانگی ام،
نمیتواند حتی پاسخگوی نیمی از زنانگی تو باشد!
.jpg)
گربه شور:
+ یک ۴-۵ ساعتی میشه تازه از ییلاق برگشتم.عکسهای این دو روز رو در گالری کف آلود گذاشتم.عکسهایی از سیخ زدن و کباب زدن و ذغال روشن کردن و رودخانه و جنگل و دره و کندو های عسل و خلاصه این یک روز نصفی که در ییلاق به سر می بردم.
مرداد ۲۹, ۱۳۸۸ at ۴:۵۹ ق.ظ · در سطل گوگل و امکانات, نرمافزار, هوش مصنوعی و رباتیک, مديريت, ادب و هنر, جامعه, جامعه شناسی, روزنوشت و ثابون, زنان
بعدازظهر است و داریم توی کوچههای آشتی کنون قدم میزنیم و به خانههای درندشت و قدیمی نگاه میکنیم.از این خانههای آجری با پنجرههای چوبی پوسیده که پردهای هم از لای پنجره بیرون مانده و نقش پرچم را برای هر خانه بازی میکند. کمی که بایستی و نفس عمیق بکشی، بوی برنج ایرانی هم دماغت را پر میکند.(قد نکشیده) هوس میکنی روی سکوی جلوی یکی از همین خانهها بنشینی، تخمه بشکنی، به مردمی که رد میشوند نگاه کنی و درباره هرکدامشان چیزی بگویی به آنکه کنارت نشسته(اگر مجموعه داستانی قصه های مجید٬اثر هوشنگ مرادی کرمانی رو دیده باشی باید Location های مختلف اون رو در کوچه پس کوچه های قدیمی نصف جهان بسط بدی به این ثابون کاری).
دونفری میرویم در تک تک خانهها را میزنیم و آدمها را از زیر باد کولر میکشیم توی کوچه(آبی و گازی و اسپلیتش در کل قضیه تاثری نداره). همه همسایهها جمع میشوند و کوچه شلوغ میِشود. هرکسی از دور ببیند فکر میکند دعوا راه افتاده، چون فقط برای دیدن دعواست که کوچه به این خلوتی، یکدفعه پراز آدم میشود. اما دعوایی درکار نیست. آقا رسول که صداش میکنن رسول سلاخ میرود از بقالی توپ پلاستیکی میخرد. یارکشی میکنیم و توی کوچه شش متری وسطی بازی میکنیم. لباسمان خیس عرق میشود و صدای جیغ و دادمان کوچه را پرمیکند. بچهها هم ایستادهاند، تماشایمان میکنند و میخندند. ملوک خانم سنش انگاری از همه بیشتر است اما از همه هم بهتر بازی میکند با آن کفشهای پاشنه بلندش. آخه ملوک خانوم برو کفش راحتتر بپوش. میخوری زمین یه وقت. خبه خبه نمیخواد به من بگید چی کار کنم. با همین کفشا همهتون رو حریفم. فقط نگرانیم از اینه که غذا روی گاز دارم. حالا این دست تموم شد میرم یه سری به غذام میزنم. چند سال است دستم به توپ پلاستیکی نخورده؟
سابون مالی:
این دست و اون دست میکنی و با خودت کلنجار میری. بعد تصمیم میگیری بری. بلند میشی خودت رو تو آینه نگاه میکنی و چهار ساعت طول میکشه که آماده شی که چی بپوشی، چه عطری بزنی، چی بگی. بعد میری میبینی اون نیومده(چوب کبریت با گوگرد سوخته!).
گربه شور:
+ هفته پیش رفتم یک مکعب روبیک (cube rubik) خریدم.هر کسی ادعا کرد میتونه جورش کنه بهش مهلت میدم به اندازه یک ماه!اگر تونست جورش کنه جایزه داره پیشم.البته بگم ها.این مکعب شگفت انگیز یک نقطه ضعف داره که هر کسی به این نقطه ضعف پی ببره خیلی راحت تر میتونه درستش کنه.رکورد تکمیل مکعب روبیک به دو دقیقه و چهل و پنج ثانیه بر میگرده که توسط یک خانم انجام شده(مکعب روبیک = جور چین).اینم انجمن روبیک بازان جهان که هر ساله ظاهرا مسابقات جام جهانی روبیک دارن!برم شرکت کنم؟سوسک کنم برگردم!شایدم سوسک شدیم!
+ جای همه خالی فردا دارم میرم اطراف گردنه ی الماس.بزار بگم دقیقا کجاست.نرسیده به شهر تالش(یکی از شهر های استان گیلان)تقریبا داخل بخش پره سر از توابع شهرستان تالش یک فرعی به سمت چپ داری که مستقیم میره روی کوه و میره روی گردنه ی الماس که از اون سمت میتونی به خلخال و در نهایت به اردبیل برسی.یک روستایی قبل از گردنه ی الماس هست به نام «خرجگیل» که یکی از دهستان های بخش اسالم هست.یک روستای فوق العاده زیبا و فراموش نشدنی.فرصتی پیش آمد و محلی برای اسکان در آنجا مدتی است که در اختیار قرار داده شده است.برای اینکه روحیه ات عوض بشه فکر میکنم خیلی خوب باشه.کلبه ای که در اختیار است دقیقا وسط یک دره است که دو طرف کوه های بلند پر از درخت های سبز تو در هم است و از کنار کلبه یک رودخانه رد میشه.گاو و گوسفند هم در اطرف کوهپایه چرا میکنند.سعی میکنم چند عکس از محیط بگیرم و در سابون کاری بعدی درج کنم.به پاکزاد گفتم که حاجی مظفری رو بردار بیار که قبل ماه رمضون یک رفرش روحیه داشته باشیم.گفت نه دیگه!فکر کرد ما زا مهمون می ترسیم.نمیدونه مهمون حبیب خداست.مخصوصا اگر پاکزاد و مظفری و کیان باشن.
+ این گوگل داره چقدر به من حال میده به خدا.کلی سرویس جدید دیشب برام فعال کرد.گفت تست کن ریپورت بده.هر چند خر حمالی هست برام ولی خیلی لذت میبرم برای گوگل کار کنم.ای ول ای وله٬گوگل ما یله!
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »