مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.
Archive for تیر, ۱۳۸۸
تیر ۷, ۱۳۸۸ at ۲:۱۰ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, مديريت, نقد سیاسی و تاثيرات سابوني: بکش بکش, سنگ
گاهی پیش میاد و گاهی هم ما پایش را پیش میکشیم.مهم پاسخی است که ما به دست میاوریم.
این شکل اتفاق را،قسمت میدانیم،وقتی که پیش می آید؛خود کرده میدانیمش،وقتی که پایش را پیش میکشیم.

شروع همیشه با خواندن یا دیدن یا شنیدن خبری،شروع میشود.و اینکه ما را در قسمت و سرنوشتمان کمک نمیکند،سبب میشود که تا آنجا که جا دارد این خود کردگی را به جاهای باریک بکشانیم.سنگها همیشه برای این به وجود آمده اند که سرمان اصابتی سخت با آنها داشته باشند.یا این ماییم که بی جهت سرمان را به سنگ زمانه میکوبیم.و هر دو حالت هیچ فرقی ندارند،تنها سرمان را با سنگ آشنا میکنند.دیر یا زود.بلافاصله بعد از خبر یا چندی پس از تحلیل خبر.
تیر ۲, ۱۳۸۸ at ۴:۱۱ ق.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, مديريت, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: فدراسیون, مارس, دو و میدانی, دویدن, رئیس
# هیچ وقت از یک اِفلیج نمی خوان که مثل یک قهرمان بِدَوه!(دویدن!)
اما امکان داره اون رو رئیس فدراسیون دو و میدانی کنند.
در این صورت کسی ازش انتظار دویدن نداره؛چون رئیسه!
و اگر دونده مدال ببره،خب از رئیس فدراسیون تقدیر میکنند!
دونده برنده شده؛رئیس تشویق شده!
# هدف دویدن بود. او هم می دوید. دیرتر از بقیه شروع کرده بود اما می خواست زودتر تمام کند. موفق هم بود. از کسانی که آرام می دویدند سبقت گرفت و و از همه جلو زد. بعد از خط پایان فهمید مناظری هم در اطراف جاده وجود داشته است. او فقط می دوید.
# عقل پیشنهاد ۲ را داده بود اما با این وجود، احساس مارس اش کرد. خیلی ۳ شد.(Backgammon)
خرداد ۲۹, ۱۳۸۸ at ۵:۴۶ ب.ظ · در سطل ادب و هنر, تلویزیون و رسانه, جامعه, جامعه شناسی, درهم و بر هم, روزنوشت و ثابون, زنان, نقد سیاسی, کتاب و تاثيرات سابوني: گالری کف آلود, معلم, احمدی نژاد
روایت یک:معلم گوش دانش آموز را محکم پیچاند و برای گرفتن زهر چشم چند سیلی به او زد. هر قدر بیشتر کتک میزد، بچه ها هم مطمئن تر می شدند.
«فکر کردی خبرا به گوش من نمیرسه؟» معلم درحالی که لگد میزد فریاد کشید:«از کلاس من ایراد میگیری، گمشو بیرون…»
لحظاتی بعد، مبصر و معلم در کلاس تنها بودند. اتفاق عجیبی افتاده بود. همه بچه ها به دنبال دوست معترضشان از کلاس بیرون رفتند. با این کار در واقع آنها معلم را بیرون انداختند. برای معلم بودن میبایست دانش آموز داشت.
روایت دو:درس ریاضی که به اینجا رسید معلم جدید گفت: «بچه ها در اطراف شما مثال هایی زیادی وجود دارد. مانند گوشه های دیوار که قائمه اند. اگر دقت کنید شما هم می توانید موارد زیادی را پیدا کنید.» جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »