مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.
Archive for فروردین, ۱۳۸۸
فروردین ۳۰, ۱۳۸۸ at ۲:۳۹ ق.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, عکس و عکاسی
[در ادامه] از بد روزگار اولین نقطه ی برخورد چشم چپش بود. شدت ضربه به حدی زیاد بود که چشم راستش تا حدی بیرون زد و پس از آن هرگز چشم چپش برجستگی اولیه خود را به دست نیاورد. هنوز نمی توانست باور کند که تمام آرزوهایش نقش بر آب شده است. همینطور بی حرکت روی کف پوش افتاده بود و نفسش به سختی بالا می آمد. کم کم رنگش هم داشت کبود می شد. همان لحظه بود که از طرز تفکر سابقش پشیمان شد. دیگر مرگ در آزادی را به حیات در اسارت ترجیح نمیداد. فقط می خواست زنده بماند. دعا میکرد یک نفر از آن حوالی رد شود اما صدایی جز صدای گربه همسایه شنیده نمیشد. ناگهان با چشم چپش که هنوز از شدت ضربه تار میدید سایه ای را احساس کرد. کودکی با سرعت هر چه تمام تر داشت به سمت او میدوید. همان کودکی که همیشه از او متنفر بود و نگاه های خیره ی او آزارش میداد. ولی این بار از دیدنش خوشحال شد. کودک با دو دست او را به آرامی برداشت و با احتیاط به تنگش برگرداند. سرش را مثل همیشه جلوتر آورد تا از نزدیک او را تماشا کند. هر دو از ورای شیشه به یکدیگر خیره شده بودند. نفسش داشت آرام آرام سر جایش می آمد. دهانش را هی باز و بسته می کرد. گویا میخواست مطلبی را به کودک بگوید.

سابون یک نفره:
هستند مردمانی که قوتِ قالبشان از پاچه هایی است که حتی سگ ها از خوردنش اِبا دارند.
فروردین ۲۶, ۱۳۸۸ at ۳:۵۵ ق.ظ · در سطل کتاب, ادب و هنر, روزنوشت و ثابون
اولین بار چشمام به یکی از ان قرمزهای اساسی خورد. مطمئن بودم از آن تندهایش بود. از آن خیلی خیلی داغها.
تنها نبود. کنارش چند تا قرمز دیگه هم بودند. آنها هم داغ بودند. عجب چیزهایی بودند. همینطور از پشت شیشه نگاهشان میکردم و تصور میکردم اگر زبانم را روی پوست لطیف و نرمشان بکشم چه احساسی خواهم داشت. حتی تصورش هم تمام تنم را مور مور میکرد.

پشت شیشه بودند. شیشهای که خیلی زیبا و شکیل طراحی شده بود. جلوی شیشه یک برچسب سبز چسبانده بودند که عکس چند تا از آن قرمزهای خیلی خیلی داغ هم تویش بود. به نظر من که نیازی نبود روی این کاغذ هم عکس قرمزها را بگذارند. خودشان از پشت شیشه به اندازهی کافی عیان بودند. دیگر نیازی به تبلیغ نبود که.
همهشان قرمز نبودند. بینشان صورتی هم بود. چند تایی هم نارنجی. آن نارنجیها که دیگر مرگ بودند. یک دانه سبز هم آن بالاها بود. به سختی در میان قرمزها و صورتیها و نارنجیها دیده میشد. یعنی رنگاش متفاوت بود و خوب توی چشم میزد اما جلویش را گرفته بودند. اما من میدیدمش. سبز بود. یک سبز هیجانانگیز و پرطراوت و از پشت همان شلوغی هم قشنگ میشد قامت کشیدهی لوندش را مجسم کرد. با خودم شرط بستم این یکی حتی از آن قرمزها و صورتیها هم داغتر بود.
دیگر طاقت نیاوردم. باید همهشان را میخوردم، سر فرصت و یک به یک. فلفلها را میگویم. توی سرکه و نمک خوابیده بودند و آفتاب جنوب حسابی داغشان کرده بود. فلفلهای سبز و قرمز و نارنجی داغ داغ.
فروردین ۲۵, ۱۳۸۸ at ۲:۴۲ ب.ظ · در سطل کتاب, نقد سیاسی, مديريت, ادب و هنر, جامعه, روزنوشت و ثابون, زنان
الان خسیسی. دوستتدارمها را نگه میداری برای روز مبادا، دلم تنگ شدهها را، عاشقتمها را. این جملهها را که ارزشمندند الکی خرج کسی نمیکنی، باید آدمش پیدا شود. باید همان لحظه از خودت مطمئن باشی و باید بدانی که فردا از امروز گفتنش پشیمان نخواهی شد. سِنت که بالا میرود کلی دوستت دارم پیشت مانده، کلی دلم تنگ شده و عاشقتم مانده که خرج کسی نکردهای و روی هم تلنبار شدهاند. فرصت نداری صندوقت را خالی کنی. صندوقت سنگین شده و نمیتوانی با خودت بکشیاش. شروع میکنی به خرج کردنشان. توی میهمانی اگر نگاهت کرد اگر نگاهش را دوست داشتی توی رقص اگر پابهپایت آمد اگر هوایت را داشت اگر با تو ترانه را به صدای بلند خواند توی جلسه اگر حرفی را گفت که حرف تو بود اگر استدلالی کرد که تکانت داد در سفر اگر شوخ و شنگ بود اگر مدام به خندهات انداخت و اگر منظرههای قشنگ را نشانت داد یک دوستت دارم خرجش میکنی یک دلم برایت تنگ میشود خرجش میکنی یک چقدر زیبایی یک با من میمانی. بعد میبینی آدمها فاصله میگیرند متهمت میکنند به هیزی به مخزدن به از اعتماد آدمها سوءاستفاده کردن به پیری و معرکهگیری. اما بگذار به سن تو برسند. بگذار صندوقچهشان لبریز شود آنوقت حال امروز تو را میفهمند بدون اینکه تو را به یاد بیاورند.

سابون یک نفره:
بهتر است دهانت را ببندی و احمق بنظر برسی،تا اینکه بازش کنی و همه بفهمند که واقعاً احمقی!
« برگی دیگر از صفحات صابوني ·
برگی دیگر از صفحات سابوني »