سابون

مهم نیست صابون را با «ص» بنویسیم یا با «س» ، مهم آنست که کف کند.

Archive for اردیبهشت, ۱۳۸۸

صابون و تو کیستی…؟

تو کیستی…!؟
که رویای هم آغوشی با تو
مرا آنگونه ارضا کرد،
که هیچ تن برهنه ای نتوانست…!

سابون مالی شماره بیست و چهار:

فندکت را به من نزدیک می کنی و آتشم می زنی!
مرا که به لبهایت نزدیک می کنی، تمام سعی ام را می کنم که بهترین سیگارت باشم!
یک پک بیشتر نمی کشی…
و من حیران می مانم که چرا تا آخر نمی کشی؟!(ک*س*ک*ش)!!!

Share

صابون و یک بیل به دست

کسی پیدا شده که چهره اش آشناست،اسمش دوست قدیمی است،یک بیل هم دارد!
بیکار که می شود بیلش را بر می دارد و به سراغ خاطرات مدفون شدۀ من می رود؛نمی دانم چه اصراری دارد تمام زحماتی را که برای دفن کردن اینها کشیده ام به یک باره هدر دهد!
- اینها را گفتم که اگر روزی کسی آمد و خود را دوست قدیمی معرفی کرد، مراقب بیلش باشید!

Share

سابون و این راه!

از لحظه‌ی آشنایی تا فراموش شدن راهی نیست…
بیا جایی میان همین راه کوتاه…
-زیر سایه‌ی درختی-

بنشینیم و دیگر پیش نرویم!
و یا تو اگر می‌روی برو و فراموشم کن…
من اما همین‌جا…
-زیر سایه‌ی همین درخت-
به یاد تو خواهم ‌ماند!

هنوز در آن کوچه خانه‌ایست که تو آن‌جا به خواب می‌روی…! پشت همان پنجره که بارها برای دیدن من یا برداشتن گل‌هایی که گاه و بی‌گاه آن‌جا می‌گذاشتم، می‌گشودی…!
هر شب روی همان تختی به خواب می‌روی که چند باری روی آن با هم عشق‌بازی کرده بودیم!
و خوب می‌دانم زیر پلک‌هایت هنوز همان چشم‌هاست… همان چشم‌هایی که هیچ‌گاه از تلسمشان رهایی نخواهم یافت!
و لب‌هایت، هنوز همان طعمی را می‌دهند که یک بار چشیدنشان، برای مست شدنم تا همیشه بس بود…!
اما تو نمی‌دانی…
رفتگر پیری که صبح زود آن کوچه‌ را تمیز می‌کرد… هنوز هر روز ته سیگار شب گذشته مرا از زیر آن پنجره می‌زداید!

Share
برگی دیگر از صفحات سابوني »