سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for اسفند, ۱۳۸۷

صابون و مرز میان آنارشیسم و سوسیالیسم.

بعضی ها ساده می آیند و بی آنکه جای دیگران را تنگ کنند، چنان خودشان را در دل مردمان جا می کنند که می شوند عادت روزانه زندگی و نام شان چنان عادت می شود که گاهی ممکن است ناخودآگاه برزبانش بیاوری. خاتمی عادت زیبای زمان ما بود که هشت سال چراغ خانه سوت و کور ایران را روشن کرد، با مهربانی آمد و با مهربانی رفت. وقتی که آمد پر از امید و شور و خنده و شادی بود. و چندی که ماند انگار که خاری است در چشم شیطان. هر روز برایش فاجعه ای آفریدند و هر روز برایش حادثه ای را ساختند. گاه خشمگین شد و تندخویی کرد و گاه نرمخو شد و بردباری کرد. خودش گفته بود که برایمان تسامح و تساهل را هدیه آورده است. عجیب که ما از مردی که اهل تسامح و تساهل بود خواستیم که بجنگد. از مردی که جنگ را نفرت داشت. وقتی دور اول ریاست جمهوری اش تمام شد، نمی خواست بماند و باز هم بر صندلی قدرت بنشیند، مجبورش کردیم، اصرار کردیم، اشکش را درآوردیم و سرانجام با گریه ثبت نام کرد. گریست چون می دانست میان زیبایی ذاتی او و زشتی ذاتی سیاست فاصله ای عمیق است که جز با رنج های او پر نمی شود. گریست چون می دانست نخواهند گذاشت در این چهار سال آب خوش از گلویش پائین برود و ما مردم از او خواستیم که سایه اش را بالای سر ما نگه دارد و در عوض خنده هایش را از او گرفتیم. آخرین روزهای خاتمی، باز هم مثل روزهای اول شده بود. خنده بر لب هایش بود، اما این خنده از جنس خنده های روزهای اول نبود. خنده شادمانی رها شدن از بار امانتی بود که هشت سال بر دوشش نهاده بودیم. خاتمی وقتی رفت که هنوز محبوب ترین شخصیت ملت ایران است.

آدمهایی هستند که بزرگتر از اندازه های انسانی در جامعه ظاهر می شوند. خاتمی یکی از آنهاست. کسی که حتی دشمنانش نیز نمی توانند با بی حرمتی نامش را ببرند و حتی کسانی که تند ترین انتقادها را از او کردند، حالا دیگر نمی توانند بزرگی های بی نظیر او را بیاد نیاورند. شاید این شانس خاتمی بود که مردم بعد از رفتنش صندلی او را در اختیار کسی ببینند که دیدنش ناخودآگاه ما را متوجه بزرگی های خاتمی می کند. جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و آنها

سابون یکبار مصرف:

آدم ها را از روی سئوال‌هاشان می‌شناسم. همین طور که می‌خواهند با سئوالی راه خودشان را در ذهنت، در زندگیت پیدا کنند. آدم ها را از سئوال‌هاشان دوست دارم. آن وقت است که کنار می‌روند بعضی‌هاشان، پس زده می‌شوند یا نم نم می‌نشینند میان روزهایم.

Share

صابون و چشمی خنجری!

او نمیداند من همه چیز را میبینم!او نمیداند من در پسِ یک لبخند؛به دنبال بررسی و آنالیز افکار هستم؛ولی او قطعا میداند که من نیز دوستش دارم.

صابون مالی شماره بیست و پنج:

سر ظهر، توی راه پله، صدای قاشق و چنگال‌هایی که آرام روی میز فرود می‌آیند یا توی ظرف‌های چینی دراز می‌کشند تا رقص خود را شروع کنند، شادترین صدای دنیاست.(مرگ بر آسانسور).

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »