سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و ته‌مانده‌ی رقیقی از نفت

ماجرا را که شنیدم با خودم گفتم قهرمان زندگی من تو هستی دختر، تو! یک فیلم وی.چی.اسِ «رینگ خونین» را حاضرم تاخت بزنم با دیدن این صحنه. شنیدم دستش را برده سمت بینی، انگشت انداخته و ناغافل اَن‌دماغش را مالیده روی تی‌شرتِ طرف (تی‌شرت سفید آدیداس). بعد هم مقنعه‌اش را عقب داده و راهش را کشیده و رفته. چه متلکی بارش کرده بودند که به دماغ‌مالی افتاده بود؟ یادم نیست. کُلِّ باربی‌های محل را یادم است که از چشمم افتادند و یک‌راست افتادم دنبال خودش. در کوچه‌پس‌کوچه‌های «سرآسیاب» افتادم دنبال دختری دراز و دیلاق با جوش‌های درشتِ ملتهب و راهش را سد کردم. مرا که دید، عقب کشید و دستش را مشت کرد دور بندِ کیفِ مشکی. لابد دست‌به‌اسلحه شده بود!

d6aebcb03837dabf366bd56717bac760-ld

اولین (و شاید آخرین) پسری بودم که به او پیشنهاد دوستی می‌دادم و طبیعتا توقع نداشتم برایم شرط بگذارد. جا خوردم. سرم را پایین انداختم و چانه‌ام را خاراندم. قبل از اینکه جا بزنم، ادامه داد: «دنبالم بیا!» و با قدم‌های تُند راه افتاد. در راه به شرط‌های مختلفی فکر کردم: قرار بود نفسم را یک دقیقه حبس کنم؟ روی جوش‌هایش پماد ضد خارش بمالم؟ آهنگ «اکسیژن» را با دهن بزنم؟

اما یک ربع بعد تمام این افکار احمقانه پُکید، چون ثمانه مرا برد زیرزمین خانه‌شان، انگشتش را سوزن زد و از من هم خواست همین کار را بکنم! شانه بالا دادم و پرسیدم: «آخه واسه‌ی چی؟!» گفت: «برای اعلام وفاداری!» و اضافه کرد یک‌جور رسم قدیمی‌‌ست؛ به‌جامانده از قبایل آدم‌خوارِ گانادو! گفتم: «مگه قراره همدیگه رو بخوریم؟!» گفت: «پُررو نشو! یالله!» و قبل از اینکه بجنبم، دیدم انگشتم را گرفته و سوراخ کرده و مالیده روی انگشتش. جای زخم سوزن می‌سوخت. ثمانه گفت نباید آن را میک بزنم و اضافه کرد: «حالا دیگه تا ابد به هم وفادار می‌مونیم!». گفتم: «اوهوم!» و منتظر ماندم؛ چون احتمال ‌می‌دادم این مراسم، فرازهای شیرینی هم داشته باشد اما قهرمان، پایان کار را اعلام کرد و گفت بی‌معطلی بروم بیرون!

فردای آن روز دیگر با واقعیت کنار آمده بودم: غیر از پانچ شدن انگشت‌ها، چیزی عایدم نمی‌شد. برای همین در اولین فرصت، بختم را روی کسی دیگر امتحان کردم. دخترک، نه بلند بود نه کوتاه. فقط اصرار داشت از گوشه‌ی چشم نگاهم کند و گاهی ابروها را بدهد بالا. با خودم گفتم تجربیات غریبی با هم نخواهیم داشت اما دست‌کم به مقصد نامعلومی می‌رسیدم؛ تکلیف کار روشن بود. شماره‌ها رد و بدل شد و قراری نصفه‌نیمه هم مقرر کردیم اما چندان سرکِیف نبودم. این وسط، ثمانه مرا دید یا نه نمی‌دانم، اما در هر حال به گوشش رسید. مراسمِ زیرزمین دوباره اجرا شد. فردای آن روز دوباره مرا برد آنجا. کمی تاریک بود اما چشم‌هایش را می‌دیدم که یک وجب بالاتر، زل زده به من. گفت: «چرا این کار رو کردی؟» دست‌هایم را داخل جیبم کردم؛ «حالا که چی؟ نکنه می‌خوای خون‌تو پس بگیری؟!» رفت دَرِ زیرزمین را قفل کرد و آمد نشست روی پیت نفت. گفت: «بشین!» و تأکید کرد که مراسم قبایل آدم‌خوار یک بار دیگر باید اجرا شود. گفتم: «برو بابا! دختره‌ی ایک…» صورتش را نزدیک‌تر ‌کرد و من مابقی فحش را خوردم. ضمناً دوست نداشتم دماغش را روی تی‌شرت من هم بمالد؛ برای همین ادامه دادم: «دختره‌ی خُل!» خنده‌ای هم چاشنی کار کردم که کل ماجرا نوعی شوخی زودگذر به نظر برسد، اما قهرمان عقب کشید، پیت نفت را بلند کرد و پاشید روی من. قبل از هر واکنشی، چشم انداختم پایین و دیدم از کمر به پایین، خیس‌م. و لحظه‌ای بعد که دوباره پیت را بلند کرده و ریخته بود، به شُرِ شُرِ نفت نگاه می‌کردم که از پاچه‌ها پایین می‌ریخت. خیز برداشتم سمتش اما دیدم دستش را کرد داخل جیب و کبریت کشید.

پا گذاشتم به فرار و کُنج زیرزمین، خودم را رساندم به در. قفل بود. شروع کردم مُشت زدن اما صدای قهرمان را می‌شنیدم که می‌گفت: «کسی نیست. من و تو هستیم فقط!» برگشتم و چسبیدم به در. صدای نفس‌زدن‌هایم را می‌شنیدم. و می‌دیدم که دوزانوشده‌ام روی زمین؛ همینطور ثمانه را. که دانه دانه کبریت‌ها را می‌کشد و نیم‌سوخته نگاه‌شان می‌کند و می‌اندازد روی زمین. خاکِ نم‌‌کشیده، آتش نداشت. کبریت‌ها جلز و ولز داشتند و اَلونکرده، دود می‌فرستادند به بالا. نگاهم کرد که چسبیده‌ام به در. بعد سرش را انداخت پایین و گفت: «آب بود!» و رفت ته زیرزمین. وقتی چسبیده به در، بلند می‌شدم از روی زمین، چمباتمبه نشسته بود کنج زیرزمین. شلوارم را تکاندم و دور لب‌ها را تر کردم؛ طعم آن ته‌مایه‌ای رقیق بود از نفت. بلند شدم و رفتم طرفش اما دیدم سرش را گذاشته روی زانو و شانه‌هایش را تاب می‌دهد. ایستادم و پیراهنم را تاب دادم و دوباره راه افتادم. حالا بالای سرش بودم و می‌دیدم که به هق هق افتاده و موهایش را چنگ می‌زند. کلید را انداخته بود جلوی پاها. خم که شدم، دستش را دور صورتم گرفت و مرا سمت خودش کشید. بوی آب ‌می‌دادیم با ته‌مانده‌ی رقیقی از نفت.

کف کرده اي حضور نيافته »

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>