سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و تنهایى‌‏ها، بیقرارى‌‏ها، دلتنگى‏‌ها و دلهره‌‏ها

خارى سبز، بزرگ و خوش‏بر و منظر را از بیابان کندم و به خانه آوردم و در یک گلدان رنگ‏‌باخته گذاشتم و پرده‌‏ها را پس از سال‏ها کنار زدم و پنجره‌‏ها را باز کردم و به این ‏وسیله گور تنهایى‏‌ام را با دنیاى دیگران در هم آمیختم، چون تصمیم گرفته بودم که تجربه تازه‏‌اى را از سر بگذرانم؛ تجربه‏‌اى که طى آن با زندگى کنار بیایم و خود را درگیر پرسش‌‏هاى دردآلود و دردهاى پرسش‌‏برانگیز نکنم تا آن‏چه را که سال‏ها دیگران در گوشم خوانده بودند، لمس کنم و بدانم که آنها از چه حرف مى‌‏زنند.

dbe6f220c4ec22f950594ab70780f4bc-ld

آوردن خار اولین گام در این راه بود، چون پیش از آن روى لبه پنجره‌‏هاى خانه‌‏هاى مردم، مردمانى که مى‏‌خواستم جزیى از آن شوم، بارها و بارها گلدان‌‏هایى از گل و بوته و نهال دیده بودم.

خار اما، در سر آغاز این تجربه، آشوبى پریشان‏‌کننده و غرابت‌‏آمیز بر پا کرد: از همان ‏شب که آن را به خانه آوردم، اتاق پُر شد از صداهایى شبیه به توفان؛ توفانى که در معبرى تنگ به دام افتاده باشد یا صداى هق‌‏هقى منقطع در ریزش باران و یا صداى واپسین ناله‌‏هاى یک بیمار رو به مرگ. غیر از این، اتاق گاهى به جهنمى از گرما تبدیل مى‌‏شد و زمانى به برهوتى سرمازده. چندین روز و چندین شب چنین بود و آن صداها و آن گرما و یا سرما فرو نمى‌‏نشست؛ حتى در حضور من!

مى‏‌دانستم تنها کسى هستم که این چیزها را حس مى‌‏کنم، نه به این‌‏خاطر که شخص دیگرى در آن خانه بود و اقرار مى‌‏کرد که آنها را حس نمى‌‏کند، بلکه به این دلیل که شنیدن این گونه صداها و احساس این نوع سرما و گرماى وهم‌‏آلود فقط در انحصار من بود! اصلاً به‌‏خاطر همین خصلت بود که دنیاى من از جهان دیگران جدا مانده بود! مى‌‏دانستم با هر یک از آنها در این‌‏باره حرف بزنم، چه جوابى مى‌‏دهد، من این جواب‌‏ها را بارها و بارها شنیده بودم. همه‌‏شان هم یک‏جور بود: «خودت را از آن خانه نفرین‌‏شده خلاص کن، افکارت را در همان‏جا باقى بگذار و از پرسیدن دست بردار و سراپاى خانه جدید را و وجودت را و ذهنت را با بو و گرماى تن یک زن سرمستى ببخش و جسم و جانت را در تن و روان او جارى کن. با واقعیت‌‏هاى روزمره سرگرمى بساز و دنیا را آن‏طور که به چشم مى‌‏آید نگاه کن و از شادى و ساده‏‌انگارى فاصله نگیر! آن‏وقت خواهى دید که این صداها و همه صداهاى دیگرى که پیش از آن شنیده بودى، خود به‏‌خود محو مى‌‏شوند!»

مى‏‌دانستم که جواب همه‌‏شان همین است، به‌‏همین خاطر، گرچه به توصیه آنها مى‌‏خواستم به دنیاى تازه پا بگذارم، اما بازهم به دیدن آن مرد رفتم که به‌‏تنهایى دنیایى براى خود داشت و همه ستاره‏‌ها را به اسم مى‌‏شناخت و از راز همه دریاها و رودخانه‌‏ها با خبر بود و از بو و رنگ خاک‏‌ها، تمام آن چه را که طى اعصار و قرون شاهد بوده‏‌اند، باز مى‌‏شناخت و کوهى کتاب داشت که در شهر کوچک ما بى‏‌نظیر و در همه عالم کم‏‌نظیر بود و آدمى بود که روزگار، به‏‌رغم اختلاف سن من و او، و با همه اختلافى که در اندیشه و دل داشتیم، ما را در نقطه‌‏اى دردناک، اما لذت‏بخش، به‌‏هم پیوند مى‏‌داد؛ چون او هم طبعى ناآرام و تب‌‏زده داشت و مدام بى‌‏قرار بود و همه ‏شب خوابش آشفته؛ درست مثل من؛ منتها او از یک جهت و من از جهتى دیگر.

وقتى خواستم خار را، فقط خار را، به من بشناساند، مثل همیشه لبخندى تلخ زد و خطوط چهره درهم کوفته‏‌اش درهم‏تر شد. هرگاه چیزى از او مى‌‏پرسیدم، اول همین آثار بر چهره‌‏اش نقش مى‏‌بست، سپس جواب را یا از خود مى‌‏گفت و یا در کتاب‏‌هایش جستجو مى‌‏کرد.

آن‏‌روز هم سراغ یکى از همان کتاب‏ها رفت؛ یکى از آنها که جادو و سحر و افسون و شرح و تفسیرهایش از عهد توتم‌‏ها گرفته شده بود، اما طى قرن‌‏ها به‌‏مرور رنگ و بوى قومى و مذهبى پیدا کرده بود و بارها با دست بازنویسى شده بود.

بى‏‌تاب بودم و او کتاب را ورق مى‌‏زد تا این‏که از ورق زدن باز ایستاد. کمى جا به‏‌جا شد تا زیر روشنایى چراغ کم‏‌نور اتاق، که هیچ‏وقت آن را با چراغ پر نورترى جایگزین نمى‌‏کرد، قرار گیرد. نگاهى به من انداخت و با صداى بم و جادویى‌‏اش خواند: «خار، خودرویى نفرین‌‏شده در بیابان‏‌ها و کوهساران است که از همه بوده‌‏هاى عالم نصیبش آن است که در معرض تابش گستاخانه و گرماى بى‏رحمانه خورشید باشد و مدام در یورش توفان، و همیشه زیر هجوم گرد و خاک، و بسیارى وقت‏ها لرزان از سوز سرما و همه عمر درنهایت تک‌‏افتادگى و تنهایى. با این‏‌همه، خار چنان به این مصایب و جفاى روزگار خو مى‏‌گیرد که در پناه هیچ سایه دل‌چسبى آسودگى ندارد، با آب شیرین و گواراى هیچ جویبارى سیراب نمى‏‌شود، وزش هیچ نسیم ملایم و فرح‌‏بخشى به وجدش نمى‌‏آورد، با هیچ هواى مطبوعى سازگار نیست و همجوارى با هیچ گل و روینده زیبایى از تنهایى و انزوا خارجش نمى‌‏کند؛ چرا که آن خو گرفتن‌‏ها در ذات و خمیره خار است و هرگز محو و نابود نخواهد شد؛ آن‏گونه که این گیاه، تا آن زمان که خار است، در غیاب بیداد توفان و گرد و خاک و گرما و سرما و تنهایى، خود به خلق آنها مى‏‌پردازد. و این خصلت و صفت تا به آن‏حد است که از چشم فرشته رویش و بارورى زمین، آن چیزى که خار است باید این چنین باشد و آن چیزى که این چنین نیست، خار نیست و هر کس غیر از این فکر کند، هم خود را فریب داده است و هم دیگران را.»

مصاحب من از خواندن باز ایستاد. کتاب را بست و بى آن‏که از موضوع تجربه من و شروع آن با خار چیزى بداند، گفت: «تو تجربه‌‏ات را با چیزى شبیه خودت شروع کردى! اگر غیر از این بود، همه گذشته‌‏ات دروغ بود!»

بعد نگاهى مرموز به من انداخت و سنگینى بى‌‏قرارى و هراس پیشینم را بیشتر کرد. چنین شد که همان‏ شب، خار را به بیابان برگرداندم و سر جایش گذاشتم؛ جایى که مى‌‏بایست مى‌‏بود. آنگاه به خانه برگشتم، پنجره‏‌ها را بستم و پرده‌‏ها را دوباره به ‏هم آوردم و خود به جهان گذشته بازگشتم؛ به دنیاى تنهایى‌‏ها، بى‏قرارى‌‏ها، دلتنگى‏‌ها و دلهره‌‏ها!

کف کرده اي حضور نيافته »

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>