سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و نویصنده !!

من که هرگز عادت نداشتم تو حرف یکی بدوم و صورتم همیشه، آماده‌ی هرگونه سیلی و نوازش بود یکهو خلق و خویم چنان به هم ریخت که دیدم قندان از دستم پر کشید. جلسه‌ی نقد و بررسی به هم ریدخت و با قصه‌های زیر بغل، به تاخت دور شدم. رفتم قلیانسرا و از پس شیشه چشم به مردم دوختم و دیدم هر کسی تو کار خود و بار خودش است.از پکی که به قلیان زدم نوشته‌های زیردستم باد کرده و نفسم بند آمد. سرفه‌کنان از میان حروفی که هوارا سربی کرده بودند، زدم بیرون و رفتم وسط میدان ساعت و سرم را کردم زیر آب. ماراتن مرگم آغاز شده بود که ناگهان از لای خیس دفتر دستکم یکی که حتی از دست دراکولا دررفته بود و باهزار مشقت و سختی تا پایان قصه‌، خودم نفله‌اش کرده بودم، مشتی به پوزه‌ام زد و افتادم میان بوته‌های گل سرخ.

mybook-7

وقتی به خود آمدم و فهمیدم که زیاد هم از فرهنگستان دور نیستم، دوباره برگشتم به جلسه. دیدم مرد منتقد و معترض دستمال یزدی نرم وابریشمی‌اش را رو زخم پیشانی‌اش سفت کرده، و یک ورقه‌ی استشهاد را به امضاء حضار می‌رساند.

از خیلی‌ها که امضا نکردند یکی سبیل‌اش را مکید و گفت: «می‌دانم که دست پیش را گرفتی تا پس نیفتی اما، تو از یک کرم شبتاب اژدهایی ساختی که انگار دهان باز کرده وهر لحظه ممکن است تالار آیینه را نیز قورت بدهد!» منتقد نگاه او کرد و گفت: «من نگفتم اژدها، گفتم هیولایی هزارسر.» در این اثنا زنی که خیلی آرام می‌نمود کمی پا به پا شد و بلند بلند گفت: «من از اول شنونده‌ی این قصه‌ بودم و به خاطر حضورم در چنین اجتماعی نیز شرمنده‌ام. می‌دانم که باید الان ظرف می‌سابیدم و رخت چرک‌ها را تو ماشین‌ لباسشوئی می‌ریختم. اما وقتی جوانی عاشق توست واز بخت بد، آه ندارد که با ناله سودا کند شما هم اگر بودید به من حق می‌دادید که اینجا باشم. من می‌گویم بیایید عقلهایمان را روهم بگذاریم و ببینیم آن قصه که همه‌اش سه چهار ورق کاغذ است چطور می‌تواند هیولایی یا اژدهایی را در خود جا دهد؟ من معتقدم اگر هم قرار بود چیزی واقعاً در آن اوراق باشد، همان کرم شبتابی است که نویسنده خود به آن اذعان دارد. آقایان و خانم‌ها لطفاً کمی واقع بین باشید. وقتی که قادریم تا دم اژدهایی را رو کاغذی دیدیم آن را مچاله بکنیم و بیندازیم تو چاهک و سیفون را بکشیم اصلا چه جای بحث و جدلی می‌ماند که چنین به جان هم افتاده‌ایم؟»

حاضرین با یک کف مرتب، او را تشویق کرده و یکی از خواننده‌ها پا شد و با ته صدای دلنشینی، ترانه‌ای را که تو لیست آهنگهای مجاز بود، خیلی زیبا در تالار آیینه خواند و رئیس جلسه با کوبیدن چکش رومیز، از چنین جنجالی سر یک قصه که نه سر داشت ونه ته و اما بخاطرش ده تا سر شکسته است،ابزار تأسف کرد.»
رفتم پشت تریبون و با سرشکستگی گفتم: «من گنهکارم و گناهم نیز هیچ جوری پاک نمی‌شود. یعنی اگر در گناه نمرده بودم، شاید هم کاری می‌شد کرد. شما که جز عده‌ی قلیلی کتاب زندگان را نمی‌خوانید لطفاً کتاب مردگان را هم نخوانید. خصوصاً آثار مرا که از بس آنها را نوشته و خط زده‌ام، جز خطوطی کج ومعوج هیچ نیستند. به خدا اعصاب همه را به هم می‌ریزد!».
رییس جلسه که خود وکیلی حاذق بود و استادی تمام عیار، به دفاع از من برخاست و گفت: « در این قضیه هیچ تقصیری متوجه مرحوم نیست. خصوصا که در این قرن، یک آدم مفلس شرقی خصوصاً یک هنرمند، حتی اگر نمرده هم باشد باز یک مردهی متحرک است و همان صلیب عذابی که از فقر رو دوش‌اش سنگینی می‌کند، برای مجازات او کافیست. در این برهه‌ی تاریخی، مقصر نه او بلکه چند معتاد کتابخوان است که در جلسه حضور دارند و اتفاقاً خیلی هم آشفته و ژنده پوشند. » در این لحظه یکی از آنان پشت تریبون احضار شد و در دفاع از خود گفت: «بنده از بن دچار مشکل هستم و لذا هر گونه دیوانگی را بر من می‌بخشید. وقتی که کسی عوض خرید و مطالعه‌ی این همه روزنامه که تقریباً مفت و مجانی تو دکه‌ها ریخته و قیمت هر کدام حتی از یک قاچ سیب‌زمینی هم ارزانتر است، می‌رود کتابی می‌خرد با حجمی کم، آن هم به قیمت سه کیلو سیب درشت و آبدار، نباید زیاد بر او سخت گرفت. آدم مجنون که لازم نیست شاخ و دم هم داشته باشد. اما اتهام اعتیادی و ژنده‌پوشی را هیچ نمی‌پذیرم. زیرا هیچوقت در عمرم گرفتار دود و دم نبودم و همیشه به لباسهای شیک و مد روز علاقه داشته و دارم. فقط ندارم که بگیرم بپوشم و بخاطر این قصور از آحاد ملت عذر می‌خواهم.»

رئیس جلسه ضمن رفع اتهام از شاهد قضیه، فقط خواهش کرد که انگیزه‌ی خود را از خرید کتاب و مطالعه‌ی آن بیان کند و بعد هر کجا خواست برود. خواننده که حالا تبرئه شده بود پس گردنش را خارید و گفت: «انگیزه‌ای نداشتم، فقط چند واژه‌ی مختصر بود که علاقه‌ام را جلب کرد. کلمه‌هایی مثل فریاد، سرمایه، استثمار و استعمار. دعوایی هم که راه افتاد کاملاً یک امر عادی است و تازگی ندارد. وقتی ماها جایی جمع می‌شویم، ناگزیر این اتفاق هم می‌افتد. قندان بلوری از دست کسی درمی‌رود و عوضش، تنگ بلوری هم از دست دیگری.»
ریاست محترم جلسه‌ی نقد وبررسی که در عین حال استاد تمام عیاری بود و جز کتابهای درسی، عنایت و اعتمادی به هیچ کتابی نداشت، سوء تفاهم پیش آمده را با ریش سفیدی حل کرد و از خوانندگان خواست که با او همصدایی کرده و افراد سرشکسته‌ی همایش را با سرودهای شاد و مفرح به صلح و آشتی دعوت کنند.
من نیز که همیشه طرفدار نغمه و صلح بودم با شکاف زخم سرم قد علم کرده و بلند و رسا گفتم: «به عنوان یک نویسنده از همه ممنونم! چرا که اگر این بحث و تحلیل‌ها و تعاملات دوستانه نبود، مطمئنم که حتی داستایفسکی هم انگیزه‌ی نوشتن را از دست می‌داد. زندگی یک بازی است و این بازی نیز در هر سن و سال و جا و مکانی پیوسته اشکنک دارد و سرشکستنک و اگر عزیزانی هم از این تالار ادب سرشکسته بیرون می‌روند، باور کنید که کسی مقصر نیست این روزها همه اعصابشان خراب است!».

به مناسبت دریافت مجوز هفتمین کتاب…

۱ کف کرده »

  يک کف کرده به نام !!! خرداد ۱۲, ۱۳۹۳ در ۱۲:۳۵ ب.ظ

تبریک…………

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>