سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و حس رضایت!

با تاریکی هوا قطار به آرامی درون شب فرو می رفت. کوپه ها و سالن مملو از مسافر بود. دختری که آرایش غلیظی کرده بود، در سالن درجه یک دنبال جای خالی می گشت. مردی پشت سرش راه افتاده بود و هر جا می رفت سایه به سایه او را دنبال می کرد. دختر که از پیدا کردن جا ناامید شده بود خودش را نزدیک پنجره رساند و بیرون را تماشا کرد. بیرون همه جا تاریک بود و به سختی چیزی دیده می شد. برای همین پنجره کشویی بالایی را باز کرد و خودش را تا کمر بیرون برد. مرد چاقی که نزدیک دختر بود تندی گفت: «شما نباید سرتان را از پنجره بیرون ببرید، خطر دارد.»

train-oo

دختر برگشت و سبکسرانه خندید. مرد توانست چهره او را ببیند، تازه فهمید هیچ شباهتی به او ندارد. گرچه از پشت سر خیلی به هم شبیه بودند. باز هم ناامید از جستجو؛ اما خودش را دلداری داد بتواند پیدایش کند. می دانست پاتوقش توی همین ایستگاه است، حدس زد ممکن است با قطار بعدی بیاید. شاید هم زودتر آمده باشد. احساس کرد هر طوری است باید امشب او را پیدا کند. دلش نمی خواست مرتب هر آخر هفته ها اینجا بیاید و بعد دست خالی برگردد. اما ناخودآگاه یاد شعری افتاد که : «پیدا کردن زنی که تو را ترک کرده مانند دسته گل یخ است که قلبی را گرم نمی کند.»

از ناراحتی بدنش داغ شد. فهمید این آزردگی چرکین تا پایان عمر عذابش خواهد داد. همچنان که تو فکر بود، صدای مأمور کنترل بلیط او را به خود آورد، بعد هم سر و کله فروشنده ای جوان پیدا شد؛ که واگن چرخ دار پر از خوراکی های رنگارنگ را حمل می کرد. با دستپاچگی برگشت و بسوی قسمت دیگر قطار راه افتاد. از هول پای مسافری را لگد کرد. زمزمه کسی شنیده شد که گفت؛ تعجب می کنم چرا خارجی هایی که فرق درجه یک و سه را نمی دانند، بی خودی پولشان را هدر می دهند. اما اعتراض او در صدای مرد چاق و دختری که آرایش تند کرده بود، گم شد. دختر سکبسارانه می خندید و از مرد چاق می خواست برایش نوشیدنی با شکلات بخرد. صدای مرد چاق رساتر شنیده شد که یک اسکناس صد یورویی به فروشنده داد و نمی خواست بقیه آن را پول خُرد بگیرد.
هنوز پوست تنش از ناراحتی می سوخت؛ با این حال در قسمت درجه سه کمی احساس راحتی کرد. مسافران راحت و آرام در حال چرت زدن بودند، با این که خستگی روی چهره تک تک مسافران دیده می شد؛ اما مهربانی و صمیمت در حالت آن ها گم نشده بود. دوباره به فکر فرو رفت. سعی کرد خودش را راضی کند این بازی را تمام کند، فرق نمی کرد چگونه؟!
همین که قطار به ایستگاه مرکزی شهر رسید، زودتر از دیگران پیاده شد. می خواست تک تک مسافرانی را که سوار و پیاده می شوند کنترل کند. همان دختری که آرایش غلیظی کرده بود؛ همراه مرد چاق از پهلویش گذشتند. سرش را پایین انداخت تا آن ها را نبیند. مرد چاق به او تنه بدی زد، اما بجای معذرت خواهی نگاهی با تفرعن کرد و راه افتاد. نمی‌خواست با او بگومگو کند، با این وجود صدای دختر را شنید که عشوه گرانه گفت: «متأسفم.»
باز هم سرش را بالا نیاورد، اما نفس او را که بوی شیرینی مانده می داد؛ حس کرد. بویی که با عطر آرایش صورتش درهم شده بود و او را دچار چندش کرد. به طوری که با بی اعتنایی دور شد.
زمان زیادی توی ایستگاه ماند، آنقدر که همه مسافران پیاده شدند و تازه ها سوار شدند. قطار که راه افتاد تصمیم گرفت به سالن ایستگاه برود. می دانست آنجا هم زنان زیادی ول می گردند تا یکی را تور بزنند. سعی کرد با چرخاندن زبانش به روی لثه ها و اطراف دندان هایش، خشکی دهانش رابرطرف کند. نفس طولانی و عمیقی کشید. با خود فکر کرد: «خوب اگر توی سالن هم نبود، برمی گردم و دیگه هیچوقت به این شهر نمی آیم.»
دست‌هایش را در جیب فرو کرد، آرواره هایش را بر هم فشرد و راه افتاد. پیش از آن که به پله ها برسد، همان زن را دید که کنار دستگاه اتومات بلیط ایستاده است. حالا که به دقت او را دید زد، احساس کرد چه شباهتی عجیبی به گمشده‌اش دارد. لاغر و باریک اندام، با موهای سیاه که جلوی آن را چتری کرده و روی پیشانی اش خوابانده بود. حتی احساس کرد قیافه اش چقدر دخترانه و بچگانه است. ناخودآگاه فکری به ذهنش رسید. شاید با این کار کمتر عذاب بکشد. هنوز در حال سبک سنگین نقشه اش بود که به او رسید. اما دختر بدون این که او را ببیند، برگشت و به شیشه دستگاه نگاه کرد. بعد چیزهایی از توی کیفش بیرون آورد و با آن ها صورتش را آرایش کرد. دستمالی را پودری می کرد و به گونه هایش می مالید. بعد هم چند بار رژ لب قرمزی را مرتب روی لب هایش کشید و همزمان لب هایش را روی هم گذاشت و فشار داد. همین که احساس کرد ظاهر صورتش به حد دلخواهش رسیده است، برگشت و آنجا بود که مرد را دید. لبخند عشوه گرانه ای زد و گفت «شما هم مثه من منتظر کسی هستین؟»

ـ «نه، نه… من همیشه روزهای آخر هفته میام اینجا که بتونم آدما را ببینم؛ آخه من از تنهایی وحشت دارم.»

این بار دختر با عشوه بیشتری گفت: «با یک نوشیدنی موافقید؟ اونوقت دیگه تنها نیستین.»
مرد نگاهش کرد. با نفرت. از زور ناراحتی خواست بگوید: «هرزه کثیف دنبال شکار می گردی.» اما تندی خودش را کنترل کرد و بجای آن گفت: «اما من پیشنهاد بهتری دارم.»

ـ «منظورتان دعوت به شام است؟»
ـ «درسته، آنهم جایی دنج و عالی با خوراکی خوشمزه.»
ـ «عالیه، من عاشق غذاهای خوشمزه هستم.»
ـ «اما یک شرط داره، اونم اینه که بعد از شام بریم خونه من.»

زن گفت: «اما من هنوز چند دقیقه بیشتر نیس که با شما آشنا شدم.»
مرد در دلش گفت؛ بزودی مرا می شناسی، اما این شناختن کمکی بهت نمی کنه. بعد زیر لب نجوا کرد: «یعنی همه اون مردهایی که انتخاب می کنی خوب می شناسی؟»
زن به طور کامل متوجه منظور مرد نشد، فقط کمی یکه خورد و خودش را جمع و جور کرد؛ اما به روی خودش نیاورد و گفت: «اما من زن نجیبی هستم.»
مرد حدس زد این جمله را تا حالا به خیلی از مردهای دیگر گفته است، به طوری که صورتش درهم شد و قلبش تیر کشید. اما تندی فهمید باید این موضوع را فراموش کند، پس رو کرد به دختر و گفت: «مطمئنم تو دختر نجیبی هست وگرنه از تو دعوت نمی کردم.»

ـ «حالا خونه شما کجا هس؟»
ـ «زیاد دور نیس، توی شهر بعدی؛ با قطار یک ساعت بیشتر راه نیس.»

دختر کمی شل شد و با تمجج گفت: «اما من می ترسم.»
مرد به او خیره شد و پرسید: «از چه چیزی؟»
دختر شانه هایش را بالا انداخت و گفت: «نمی دانم؛ امشب که سوار قطار شده بودم، وقتی خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم، احساس کردم کسی می خواهد مرا به بیرون پرت کند.»

ـ «اگه فقط به همین دلیل می ترسی، خُب نباید از پنجره بیرون را تماشا کنی.»

دختر با صدای لرزان گفت: «می دانی تنها پنجره نیست، پل هایی که هر لحظه ممکنه خراب بشه و قطار را تو خودش فرو ببره، یا تونل های تاریک که وقتی قطار توی آن می رود، با خودم فکر می کنم شاید دیگر هیچوقت بیرون نیاد.»
مرد گفت: «نبایس به این موضوع فکر کنی، بهتره بدونی زندگی یه بازیه؛ و همه چی بستگی به شانس داره. گاه می‌بری و زمانی می‌بازی.» بعد دست در شانه زن انداخت و دو نفری به رستورانی رفتند که همیشه با دوستش آنجا غذا می‌خوردند.
زن گفت: «با این که می‌دانم من زیاد آدم خوش شانسی نیستم، اما باید اعتراف کنم امشب شانس به من رو آورده است.»
مرد گفت: «امکان انتخاب زیاد است؛ خوراک صدف با سبزی دریایی؛ هشت پا و انواع ماهی ها یا بیفتک خوک با پومس. در باره شراب هم می‌دانم دخترخانم ها، شراب های شیرین را ترجیح می دهید.»
دختر با دلسوزی ساختگی گفت: «اگر ورشکست می شوید، شراب را حذف کنید.»
اما مرد از این حرف بیشتر منقلب شد. احساس ناخوشایندی پیدا کرد. داشت تلقین می کرد از او خوشش بیاید، اما حالا انگاری او انگشش را توی زخم کهنه ای که یکی دیگه تو قلبش گذاشته بود، فرو کرد. تو دلش غرید، بدبخت دلت به من رحم نیاد. یکی بایس برا خودت دل بسوزنه. چند بار آب دهانش را فرو داد و آرام و شمرده گفت: «با اینکه من ذائقه تلخی دارم، اما اعتراف می کنم این بار هوس شراب شیرین کردم، از اونایی که طعم شیرین بیان دارن؛ با ماهی قزل آلا»
دختر خندید و گفت : «حالا که شما شراب با ماهی قزل آلا ترجیح می دی، منم از خرچنگ که غذای مورد علاقه ام است صرف نظر می کنم و خوراک صدف سفارش می دم.»
مرد یادش آمد هر وقت دوتایی به اینجا می آمدند، دختر خوراک صدف دریایی سفارش می داد و او هم ماهی قزل آلا می خورد، از آن هایی که بدون پولک هستند، با خال های درشت سیاه که گوشتی صورتی و نرم دارد، آنقدر که با کارد به آسانی قطعه قطعه می شود.
نفهمید چه مدت توی رستوران ماندند که زن گفت: «ممکن است که برای یک لحظه مرا ببخشی.» بعد بدون این که منتظر جواب مرد باشد، به سوی دستشویی زنانه رفت. خودش را در آیینه روی دستشویی نگاه کرد. رژ لبش پاک شده بود و آرایشش هم خراب شده بود. تندی وسایل آرایشش را از توی کیف بیرون آورد و دوباره به آینه نگاه کرد، اما یکباره چشمش به پیرزنی افتاد که روسری سرش بود و با چشمان خیره به او زل زده بود. مانند زنان شرقی بود. از ترس برگشت و لبخندی به او زد. اما پیرزن عکس العملی نشان نداد. برای این که نشان دهد از دیدن او خوشحال است، پرسید: « به نظر شما آرایش صورتم خوبه؟»
پیرزن زهرخندی زد که او را بیشتر ترساند، بعد هم گفت: «بهتره لباتو بیشتر سرخ کنی، اشتهای مردها بیشتر می شه.»

ـ «سعی می کنم اما بهتر از این نمی شه، فکر کنم همه اش بخاطر جنس رژ لبِ، چون هنوز یک ساعت نیس رو لبم کشیدم اما هیچی ازش باقی نمونده.»

بعد هم شروع کرد به آرایش کردن. آنقدر که نفهمید مدت زیادی آنجا مانده است. مرد حوصله اش از تنهایی سر رفت و مشغول تماشای آدم های توی رستوران شد. هفت هشت مشتری بیشتر دیده نمی شدند که به جز پیرزنی تنها با قیافه شرقی ها و نگاه شرربارش، بقیه زوج های جوان بودند که سرهایشان را نزدیک هم برده بودند و در حال خنده و گفتگو بودند. اما نه، دختر جوانی که آرایش تندی کرده بود کنار مردی نشسته بود. مرد غمگین بود و داشت سیگار می کشید. دختر ساکت بود. حدس زد دارد نقشه می کشد؛ چگونه مرد را تیغ بزند بعد بزند به چاک. اما می دانست قضاوت کردن از ظاهر زن ها کار مشکلی است، چه بسا آن دختر خودش طعمه شکارچی باشد. با این وجود از مردی که غمگین بود و در حال سیگار کشیدن بود، هیچ خوشش نیامد. به طور کلی نمی توانست نسبت به مردهای فریب خورده که تلاشی به خرج نمی دادند، احساس همدلی کند.
انگار مرد احساس او را درک کرد، چون که هنوز به سیگارش چند پک نزده بود؛ با دلخوری آن را توی زیر سیگاری خاموش کرد. بعد هم چنان آن را توی زیرسیگاری شیشه ای چرخانه که ذرات توتون از لای لفاف سفید سیگار بیرون زد. مرد از این کار او خوشش آمد، برای همین زیر لب گفت: «درسته باید همین جوری له شان کرد.»
دو نفری روی صندلی های سالن قطار نشسته بودند. هیچ کس در سالن دیده نمی شد. مرد و دست هایش را توی جیب فرو کرد و دختر که سایه‌ی‌ چشم‌ پررنگ و رژ لب غلیظی کشیده بود، کیف چرمی بزرگی را روی دامن کوتاهش گذاشته بود. با این که هوا سردتر شده بود، اما هیچکدام لباس مناسب به تن نداشتند، بخصوص دختر که از سرما می‌لرزید.
مرد برای چندمین بار به تابلوی بزرگ بالای سرش نگاه کرد. فهمید هنوز به ساعت دوازده خیلی مانده است. دلش نمی‌خواست به دختر نگاه کند. فکر کرد وقتی به مقصودش رسید چگونه با او رفتار کند. وقتی به دست و پایش بیفتد و التماس کند. بخصوص که موقعی که هق هق گریه کند و بخواهد زنده بماند، تا بتواند بیشتر کار کثیفش را ادامه دهد. از این موضوع چنان احساس رضایت کرد که با خودش گفت: «تا الان برایش نگران بودم، اما امشب می توانم راحت بخوابم.» بعد نفس عمیقی کشید؛ چشمانش را بست و منتظر رسیدن قطار شد.

کف کرده اي حضور نيافته »

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>