سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و زیر صفر؛همون منفی

از پشت پنجره می بینمش، دوباره برگشته، در صف ایستاده وچند نفر از دوستانش را با خودش همراه کرده. برای بیستمین بار است که به کلانتری می آید تا علیه شوهرش شکایتی تنظیم کند تا من هم به دادگاه بفرستمش. می آید و می گوید که از او سوءاستفاده جنسی شده. می گوید شوهرم از من سوءاستفاده ی جنسی کرده. می خواهد در زودترین زمان ممکن مأموری پی شوهرش بفرستم تا او را بازداشت کنند. به او می گویم خواهر عزیز! من نمی توانم بازداشتش کنم. این مرد شوهرت است.

touch-me

قانون اجازه چنین کاری را به من نمی دهد. اگر نمیخواهی با شما نزدیکی کند، یا اگر حتی نمی خواهی ببوسدت، ازش طلاق بگیر. می گوید نمی خواهم به من نزدیک شود، باید شما از من مواظبت کنید. این بدن من است و خودم هم برایش تصمیم می گیرم. به او می گویم خب چرا ازش طلاق نمی گیری؟ می گوید در حال حاضر به خاطر پدر و مادرم نمی توانم، اقوامم آبرویم را می برند و هزار حرف و حدیث برایم درست می کنند. به او می گویم فرشته خانم ! اینطور که نمی شود ، تا شوهرتان یک ماچ از شما بگیرد فوری در کلانتری حاضر شوی. شما هر روز خدا اینجایید. ما اینجا هزار کار و گرفتاری داریم. او هم می گوید تمامی کار و بار شما در برابر این کار من چیزی نیست. اگر شما نتوانید در مقابل شوهرم از من مواظبت کنید پس چه کسی می تواند. بهش می گویم، خواهر من! باور کن دوست داشتم کاری بکنم. تمام دفعات قبلی که شکایت تنظیم کردی، با شما روراست بودم و همه را تماماً به دادگاه ارسال کردم. به ما گفتند لطفاً فعلاً چیزی نفرستید تا زمانی که خودمان از شما بخواهیم.

حالا شما کمی آرام بگیر و یه جرعه از این آب بخور. می گوید نه، هیچی نمی خوام، نه، شما به من حرفهایم توجه نمی کنید. شما زخمهای کاری ام را نمی بینید که چون فوراره ازش خون می پاشد. وقتی شوهرم گونه ام را می بوسد، بهش می گویم تو داری گونه ای سرد و بی حس را می بوسی که دیگر خونی در آن روان نیست، برو دیوار روبروی ات را ببوس. حرفم را نمی فهمد. این آدم کله شق حرفم را درک نمی کند. اگر تنهاذره ای حرفهایم را می فهمید که هیچوقت نزدیکم نمی شد. نه، شما هم درک نمی کنید.شما هم سر ماه حقوقتان را توی جیب می گذاریدو بی غم و غصهدر آسایش اید و فکر می کنید به همشهری هایتان کمک می کنید. من نمی دانم با این وضعیت چطور شما می توانید بخوابید؟

به او می گویم خانم محترم! این ظلم بزرگی ست که در حق ما روا می دارید. باور کنید از ته قلبم دوست داشتم کمکتان کنم، اما نمی توانم و در چشم انتظار حکم دادگاهم. حالا بهم بگو با این همه کاغذی که سیاه کردی، پیداست که بیشتر از یک سال نیست که همسر او شدی. حالا که اینطور شده، چرا پس باهاش ازدواج کردی؟ می گوید: این بابا اوایل آشنایمان تا بگی پسر خوب و شایسته ای بود، اگر چه دل به مرد دیگری باخته بودم ، اما یک غلطی کردم و برای شناخت متقابل یک چایی با هم خوردیم و کتابی هم برایم آورد، بی آنکه بفهمد به یکباره از فکر او از سرت افتاده. بعد از این چای خوردن، او من را از آن خودش میدانست. تمام مردم خاک به سر دور و برمان هم فکر می کردند که دیگر من مال او شده ام، فقط به این دلیل که نیم ساعتی کنار هم نشستیم و حرف زدیم . رفقایش مثلاً اهل مطالعه بودند و گاه گاه نیز چیزی می نوشتند و چاپ هم می کردند، به من می گفتند زن داداش. آه، خدایا، چقدر از این کلمه منزجر می شدم. اما او می زد زیر خنده و می گفت: بیخیال، توجه نکن، باهات دارند شوخی می کنند، من هم می گفتم خاک بر سر ملتی که روشنفکرانش چنین شوخی های بی مزه ای می کنند، چرا که می دانستم این حرفشان کاملاً جدی است. به هر شیوه ای بود می خواستم این ارتباط را قطع کنم اما از هزار طرف من را به این ارتباط وصل می کردند. تنها به خاطر یک چای خوردن با او می باید تمام زندگی ام را زهرمار نوش می کردم. از آن سوی محله که می گذشتم ازمن می پرسیدند که به سلامتی داری شوهر می کنی؟منم می گفتم چه شوهری؟ می گفتند چرا با یک آقا پسری ترا دیدند، بهترین دوست دخترم هم توی محله شیرینی پخش کرده بود، بی آنکه حتی من شیرینی را مزه کنم. حتی سوال نکرد که چرا لب نزدم و رنگم چرا پریده و مضطرب به نظر می آیم. هنوز من نگفته بودم باید خانواده آقا پسر بیایند، تمامی اعضای خانواده به جایم راضی بودند و گفته بودند چرا او هم راضی ست و بی اطلاع من حرفهایشان را زده بودند. هنوز دم در خانه شوهر نگذاشته بودم که فک و فامیلها می گفتند چند تا بچه میاری. خود آنها همینطوری پنج شش نام بی مزه و مزخرف را برایم دست و پا کرده بودند.

به ناگاه احساس کردم بی آنکه او دستی به من زده باشد، زنش شده ام. راجع به آرایش کردن و مینی ژوپ حرف می زد که اصلاً خوشش نمی آید. اولی،کمی رنگ تند دارد و دومی کمی کوتاه است. خیلی تقلا کرد تا همه ی پسورد موبایل و ایمیلم را ازم گرفت و مثل پلیس سر مرز به جان دوستان فیس بوکی ام افتاد، هزار دوستم را در عرض دو روز به دویست دوست پایین آورد. هر پسری که کمی از او خوشگل تر بود و برورویی داشت، فوراً می گفت این مردکه کیست؟ بیخیالش شو تا دهنم را باز نکردم. پس این دختره کی هستش؟ خیلی ول و لاشی به نظر می آید و چیزهای بدی یادت می دهد. فیس بوک خودش هم پر شده بود از انبوهی دختر ناز وفریبا. می گفتم: پس چرا برای تو ایرادی ندارد؟ می گفت: من فرق دارم، من مرد هستم. برای من ایرادی ندارد و نمی توانم بیخیالش هم بشوم. به وقت خودش نگهش میداشتم و با جرعه ای آب آرامش می کردم وآبی بر روی آتشی می ریختم که در چشمانش مشتعل می شد.

به او می گفتم فرشته خانم! تقصیر خودت بوده و نمی باید که باهاش ازدواج می کردی.باید با کسی ازدواج می کردی که قلباً دوستش می داشتی .می گفت آخر آن دیگری آنقدر سرد و شل و ول بود که می باید همه ی عمرم در انتظارش می بودم. می خندید و می گفت: تا اینکه آخرین بار مجبور شوم و خودم می رفتم خواستگاری.

به او می گفتم حالا که دیگه دیر شده است، می گفت نخیر، دیر نشده، برای هیچ چیزی دیر نیست. باید که تاوان تمامی کارهایش را پس بدهد. می خواهم که او بیخیالم شود تا هیچ بهانه ای به دستشان ندهم برای طلاق گرفتن. تا نگویند که تقصیر من بوده است، تا قلب مادرم نکشند و پدرم هم بهم مرتب سقلمه نزند. اما الان برای بدبختی ام، جلوی خود را گرفته، برای همین تا دستش به دستم بخورد می آیم و ازش شکایت میکنم و بهش هم گفتم. او بی باک است.

هفته قبل شنیدم توی صف به یکی از زنهای همراهش می گفت: حتی به این مرد کله شق گفته ام چرا دست از سرم بر نمیداری، من علاقه ای بهت ندارم، اما گوشش بدهکار این حرفها نیست که نیست، بهش گفتم آه، چقدر زجرآور است. چقدر کار پر اذیت و آزاری است . چگونه جهنمی ست که بدنت برای مردی باشد و قلبت برای کس دیگری بتپد. وقتی این حرف را می زنم مسخره ام می کند و بهم می خندد. آن مردها واقعاً نفهم هستند که فکر می کنند اگر با زنی توی رختخواب رفتند، دیگر همه چیز مابین شان تمام می شود و زن به ملک و دارایی آنها در می آید. فکر می کنند وقتی که جسممان را اشغال کنند، دیگر همه اجزای بدنمان با قلب و روحمان مال آنهاست و آنرا به چنگ آورده اند. با تمام زیرکی و هوششان تصور می کنند همین که دستشان به دو پرتقال ما رسید، مثل آوازهای فولکلور پر از کلمات رکیک و بی معناست و حالا دیگر زنبیل را پر کن و سفره ی خیال پردازی را با آن بیارا. نمیدانند تنها جای مهم نزد ما قلبمان است، نه آنجایی که همیشه در فکرشان است و حتی در هنگام غذا خوردن در فکر و خیالشان هست. اگر توانستی قلب دختری را از آن خود کنی ، پیداست همه ی او را از آن خود کرده ای. آنها برعکس همه ی اجزای بدن ما را تصاحب می کنند و قلبمان را فراموش می کنند. نمی دانند تصاحب و اشغال کردن هر جایی از بدن بدون صاحب شدن قلب، هر جایی را به خرابه ای متروکه مبدل می کند. تمامی مشکلات بزرگ خانواده های جامعه مااز همین جا شروع می شود و کسی راجع به آن چیزی نمی گوید.

اینهاش، ازپشت پنجره می بینم که در صف ایستاده، ترس برم داشته و نمی دانم چه جوابی به او بدهم. دهها بار به دادگاه تلفن زده ام و هیچ جوابی نداده اند. تنهایی هم نیامده و تازه چند خانم دوستش را هم با خود همراه کرده است و آنها را نیز تحریک کرده که از شوهرانشان شکایت کنند، زیرا دفعه قبل بهم گفت اگر هفته ی دیگر در دادگاه مشکلم حل نشود، دوستانم را نیز می آورم و همه را خبر می کنم. اگر این مسئله به همین شیوه پیش برود خیلی زود به مسئله ای بزرگ تبدیل می شود و مثل بمبی منفجر می شود. همان هفته ی قبل بود که در صف در سکوت، اشک می ریخت و می شنیدم به دوستش می گفت: نه هیچ چیزی را از شوهرت قبول نکن. آنها فکر می کنند که ما ماشین هستیم و دارند از ما سواری می گیرند. خدمتکاری هستیم که مرتب غذا جلوی رویشان بگذاریم، نه، این کار را نکن و به خودسوزی هم اصلاً فکر نکن تا مثل آن فرشته های جزغاله شده در بیمارستان ها که چون زغالی سیاه و بی جان و فراموش شده بر روی تخت افتاده اند، نشوی. کسی آن دود را نمی بیند که از بدن مچاله شده ی آنها بلند می شود. باید که مقاوم باشی دوست من. گوش می کنی، باید مقاوم باشی، نفسی گریه آلود برمی کشید و می گفت: همه ی مردها در اول کار لطیفند، مرد من هم خیلی رومانتیک بود، همیشه بهم می گفت این همه زیبایی از کجا آورده ای که در تو می بینم؟ آنقدر زیبایی که می باید زیبایی را منع کرد و دستور جلب اش را صادر کنند. تو می باید به خاطر این همه زیبایی به قید وثیقه آزاد می شدی. من هم می خندیم و می گفتم: بله شما راست می گویی. در روزنامه های اینجایی خواستاران بیشتری دارم. همان شب، شب عروسی ام گذشت وفردایش پیش از آنکه بگوید صبح ات بخیر، راستی واقعاً سر و سیمایت بدون آرایش اینطوریه، بلند شو فوری آبی به سر و صورتت بزن شاید مهمانی برایمان بیاید. من هم خیلی گرفته شدم و گفتم پس سر و صورت خودت را دیده ای، و دیگر از همان روز اول قلبم را شکست و تا الان هم التیام نیافته است و هیچ وقت هم خوب نخواهد شد.

حالا در صف ایستاده و نزدیک و نزدیکتر می شود. امروز هم دعوای بدی را به خاطر شوهرش با من خواهد کرد. می آید و قسمتی دیگر از زندگی اش را برایم تعریف میکند و من هم مثل گذشته به ناچار می گویم ، نه، هنوز هیچ جوابی نیامده. روز دیگری هم باز می آید و جزیی زخمی از قلب خودش را برایم شرحه شرحه می کند و بار دیگر قسمتی دیگر و قسمتی دیگر ِ بی پایان و انتها. من هم مرتباً به دادگاه تلفن می زنم و جوابی نمی دهند، برای همین هم من نمی دانم الان چکار کنم و چه جوابی به او بدهم.

۱ کف کرده »

  يک کف کرده به نام دوشیزه شهریور ۹, ۱۳۹۲ در ۹:۳۶ ب.ظ

چی اینقدر باعث تعجبتون شده؟
!!!

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>