سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و برنده ندارد این قمار

صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.

با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .


می بینی؟

انگار نقطه ندارد این سرگذشت… همه اش تکرار است و تکرار و تکرار… و با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نیست می شود و جایش، زخمش و دردش تا آخر بر جای می ماند… .

حالا دیگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجایم من… آدم ِ قصه های بی نقطه… جاده های بی انتها… حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم… و هر کجای بی راه، راه را… .

حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هایی هستند که ما برای جاده هایمان انتخاب می کنیم. اسم هایی که به اقتضایشان، ارزش ها را قضاوت می کنیم. داوری می کنیم. حکم صادر می کنیم. حالا دیگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برایم مفهومشان را از دست داده اند. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزیر ِ رفتن است. و بیش از رفتن، ناگزیر ِ نماندن… .

حالا دیگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام می نشیند در استخوانم و ریشه می کند در جانم…

به دست های زن نگاه می کنم… با خودم فکر می کنم تنها چیزیست که هنوز دوست دارمش… نمی خواهمشان اما. نه دست ها را و نه تمام حس تملکی که پس ِ آن هاست. نگاهم جا می ماند روی دست ها. فکر می کنم به تمام روزهایی که گذشت و تمام روزهایی که خواهد آمد.

به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم. به روزی که بازی شروع شد. روزی که خیال می کردم هروقت خسته شدم، میز بازی را رها می کنم و می روم. اشتباه کرده بودم اما.

بازی رهایم نکرد.

هرگز رهایم نکرد و حالا روزهاست که میانه ی بازی جا مانده ام. به دست ها خیره می شوم و به یاد می آورم روزهایی را که خیال می کردم برنده ی بازی باید که من باشم، باید. بازی سخت بود. برای منِ باران ندیده سخت بود…

بعدتر خیال می کردم همین که قوانین بازی را یاد بگیرم، کافی ست. آن هم کافی نبود اما. بازی، بلد ِ راه می خواست، تجربه می خواست. دست قوی می خواست و اقبال بلند و حریف قدر، که از این سه تنها سومی را داشتم من…

هزار سال طول کشید تا یاد بگیرم دستم را چه جور بچینم و کجا رو کنم. هزار سال طول کشید تا بفهمم تنها شرطِ بُردن، داشتنِ دستِ قوی نیست، می شود وانمود کرد که همه ی خال های برنده دست توست. می شود خال های برنده را دزدید. می شود خال های برنده را تقلب کرد. می شود بازی را با تقلب برد. سخت بود اما. سخت و سرد و بد.

حالا اما دیگر قاعده ی بازی را خوب می دانم پس ِ همه ی این سال ها…

حالا دیگر خال ها را می شناسم. یاد گرفته ام حساب خال ها را نگه دارم. تقلب را هم بلدم. اما دیگر حتی حوصله ی تقلب را هم ندارم. دیگر برایم مهم نیست کارت های دستم قوی باشند یا نه. دیگر اهمیتی ندارد برنده ی بازی من باشم. انگار برنده و بازنده مفاهیمشان را از دست داده اند. حالا یاد گرفته ام بازی کنم، بازی کنم، بازی کنم.فقط با کارت هایی که در دستم هست.

حالا می دانم بازی تا ابد رهایم نخواهد کرد. و من جایی کناره ی میز، عاقبت به خواب خواهم رفت… .

برنده ندارد این قمار. دل تنگی دارد و درد دارد و انتظار…

۶ کف کرده »

  يک کف کرده به نام سپیده بهمن ۸, ۱۳۹۰ در ۴:۱۳ ب.ظ

بیا یه فرض محال کنیم ( به قول ارسطو فرض محال که محال نیست!). اینکه تو توی این دنیا تنها بودی. تنها انسان روی زمین. اونوقت چیکار میکردی؟ چه جوری فکر میکردی؟ ( این سوال رو میکنم چون بعد از خوندن کف سابونت این سوال به ذهنم رسید). مثل الان غم میداشتی؟ یا فکر میکردی که توی یه زمین بازیه اجباری به بازیت میگیرن؟ دلت برای کسی تنگ میشد یا حس عشق یا دوستی یا … برات رخ میداد؟ به این فکر میکردی که الان دیرم میشه یا زوده؟ زمان یا مکان برات اهمیت میداشت؟
کسی چه میدونه!
از عکسی که گذاشتی زیاد خوشم نیومد… نه اینکه فکر کنی عکس بدیه… نه اصلا… خیلی خلاقانست و ترکیب و نورش خوبه… بی نقصه…اما وقتی بهش نگاه می کنم انگار درون زمان گیر کردم… حس وحشتناکیه… فکرشو بکن… زمان داره میره و هیچکس قادر به وایسوندنش نیست حتی هرکول یونانی ها…چه برسه به این پیرمرد… شاید تمام عمرشو صرف این کرده که زمان رو از حرکت نگه داره… اما انگار موفق نبوده… اصلا دوست ندارم جای پیرمرد باشم… به نظرم وقتشو تلف کرده… با زمان باید جور دیگه ای برخورد کرد…باید دنبال یه ذهن قوی بود… ذهن می تونه همه چیز رو کنترل کنه… من اینطوری فکر میکنم اما یه خبر بد اینه که توی این دنیای به این شلوغی و پر مشغله کسی نیست که چنین ویژگی داشته باشه… آخه میدونی چیه… کسی به این قدرت میتونه دست پیدا کنه که خودش و درونش رو تربیت کرده باشه… وقت میخواد و صبر می خواد و نظم… توی این هرج و مرج کسی به این ویژگی فکر نمیکنه… اصلا کسی فکر نمیکنه…
با عرض شرمندگی این پیرمرد یکی از هزاران انسان نادان امروزه که حاصل زندگیش زمانهای از دست رفته ای هست که روی دوشش سنگینی میکنه… حتی پشت سرش رو هم نگاه نمیکنه… نمیدونه طنابش پوسیده شده
ولی چیزی نمونده که از سنگینیه این بار بزرگ خلاص شه… بالاخره همه خلاص میشیم

  يک کف کرده به نام دلتنگی بهمن ۹, ۱۳۹۰ در ۴:۳۹ ب.ظ

تو فقط بلدی شعر بگی از احساس ، اینقدر نوشتی که دیگه فقط بلدی بنویسی ، حتی نمیتونی نوشته هاتو بلند واسه عشق دیرینت بخونی . تو حتی نمیدونی بازی زندگی فقط یه عشق توش هست و فقط یک بار می بری یا می بازی . که معمولا همه می بازیم …….. عادت کن . زندگی کن ولی مثل همه آدمها زندگی کن و فراموش کن و دوباره حداقل دوست داشته باش ولی تا ابد. خودتو خدا ندون و آخر همه قصه های زندگیتو خودت رقم نزن . اینهمه این کارو کردی خسته نشدی؟
این شعر مختص تو
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است ، باش فردا که دلت با دگران است
میتونی ، تو این بازی رو بلدی ، تا آخرشو بی تقلب می بری

  يک کف کرده به نام باران بهمن ۱۰, ۱۳۹۰ در ۱۲:۳۲ ق.ظ

این روزها آب وهوای دلم آن قدر بارانیست…
آنقدر که رخت دلتنگیم را فرصتی برای خشک شدن نیست…!

  يک کف کرده به نام گیله لاکو!! بهمن ۱۰, ۱۳۹۰ در ۱۱:۲۸ ب.ظ

حوصلتو نداااااااااارمممممممممم!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  يک کف کرده به نام الکی بهمن ۱۶, ۱۳۹۰ در ۱۱:۴۳ ب.ظ

خاک آخر راه و اول راهه!
باید وسطش هم خاکی بود. وقتی خاک باشی و بدانی که خاکی، نه نگاهی بر افلاک داری و نه توقعی از دیگران. خاک میمانی و چشم می بندی به این دنیای خاکی. و سرودی در دلت تکرار میشود تا بریده شوی از این جهان. آخرش را که میداند که کجایی؟

  يک کف کرده به نام بهار اسفند ۱۷, ۱۳۹۰ در ۱۱:۴۷ ب.ظ

نمی دونم چندمین باره این نوشته رو می خونم ولی عاشق این قسمتشم:

انگار نقطه ندارد این سرگذشت همه اش تکرار است و تکرار و تکرارو با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نیست می شود و جایش، زخمش و دردش تا آخر بر جای می ماند.
حالا دیگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجایم من آدم ِ قصه های بی نقطه جاده های بی انتها حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم و هر کجای بی راه، راه را
حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هایی هستند که ما برای جاده هایمان انتخاب می کنیم. اسم هایی که به اقتضایشان، ارزش ها را قضاوت می کنیم. داوری می کنیم. حکم صادر می کنیم. حالا دیگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برایم مفهومشان را از دست داده اند. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزیر ِ رفتن است. و بیش از رفتن، ناگزیر ِ نماندن
حالا دیگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام می نشیند در استخوانم و ریشه می کند در جانم

به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم. به روزی که بازی شروع شد. روزی که خیال می کردم هروقت خسته شدم، میز بازی را رها می کنم و می روم. اشتباه کرده بودم اما

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>