صدای گریه ی تو طناب بلندیست که انتهایش، به تخته ی نازکی وصل است که زیر پای ِ من، بی تاب ِ باز شدن، لحظه شماری می کند، گریه می کنی، بلند… و من بینِ، غربت ِ تو و تنهایی خودم، معلق در خاکی، که تو هم دوستش داشتی اما تقدیر نخواست که ریشه هایت را در آن محکم کنی، تکان می خورم… بی صدا گوش به گریه تو می سپارم، خسته شده ای و من، تنها می توانم بگویم صبور باش، بی آنکه دست هایت را بگیرم، بی آنکه پیراهنم خیس ِ اشک های تو باشد.
با بغض فرو خورده حرف می زنی، با بغض فرو خورده تنها سکوت می کنم و معلق از طنابی که کشیده شده تکان می خورم…
پشت ِ هزار و یک دلیل ِ دوست داشتنم پنهان می کنم هرچه توقع و بهانه ی دلتنگی ست.چه کنم که باز سرک می کشد فکر می کنم به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشد و نداشت و من همه شان را در تو پیدا کردم… به تمام چیزهایی که دلم می خواست داشته باشی و نداشتی و او داشت و نداشت… و باز فکر می کنم به تمام داشته ها و نداشته هایی که شاید اوی دیگری داشته باشد و نداشته باشد… .
می بینی؟
انگار نقطه ندارد این سرگذشت… همه اش تکرار است و تکرار و تکرار… و با هر تکرار مکرری، تکه ای از من کنده می شود، نیست می شود و جایش، زخمش و دردش تا آخر بر جای می ماند… .
حالا دیگر خوب می دانم که آدم ِ راه های ناکجایم من… آدم ِ قصه های بی نقطه… جاده های بی انتها… حالا می دانم که هر جای راه که خسته شدم، راه را رها می کنم و به بی راه می روم… و هر کجای بی راه، راه را… .
حالا می دانم که راه و بی راه، تنها اسم هایی هستند که ما برای جاده هایمان انتخاب می کنیم. اسم هایی که به اقتضایشان، ارزش ها را قضاوت می کنیم. داوری می کنیم. حکم صادر می کنیم. حالا دیگر اما اسم راه ها و اسم بی راه ها برایم مفهومشان را از دست داده اند. آن چه مرا به سوی شان می کشاند، ناگزیر ِ رفتن است. و بیش از رفتن، ناگزیر ِ نماندن… .
حالا دیگر می دانم تاوان تمام رفتن ها و نرفتن ها و ماندن ها و نماندن ها، رنجی ست که آرام آرام می نشیند در استخوانم و ریشه می کند در جانم…
به دست های زن نگاه می کنم… با خودم فکر می کنم تنها چیزیست که هنوز دوست دارمش… نمی خواهمشان اما. نه دست ها را و نه تمام حس تملکی که پس ِ آن هاست. نگاهم جا می ماند روی دست ها. فکر می کنم به تمام روزهایی که گذشت و تمام روزهایی که خواهد آمد.
به بازی ای که سال هاست هر روز زنده گی اش می کنم. به روزی که بازی شروع شد. روزی که خیال می کردم هروقت خسته شدم، میز بازی را رها می کنم و می روم. اشتباه کرده بودم اما.
بازی رهایم نکرد.
هرگز رهایم نکرد و حالا روزهاست که میانه ی بازی جا مانده ام. به دست ها خیره می شوم و به یاد می آورم روزهایی را که خیال می کردم برنده ی بازی باید که من باشم، باید. بازی سخت بود. برای منِ باران ندیده سخت بود…
بعدتر خیال می کردم همین که قوانین بازی را یاد بگیرم، کافی ست. آن هم کافی نبود اما. بازی، بلد ِ راه می خواست، تجربه می خواست. دست قوی می خواست و اقبال بلند و حریف قدر، که از این سه تنها سومی را داشتم من…
هزار سال طول کشید تا یاد بگیرم دستم را چه جور بچینم و کجا رو کنم. هزار سال طول کشید تا بفهمم تنها شرطِ بُردن، داشتنِ دستِ قوی نیست، می شود وانمود کرد که همه ی خال های برنده دست توست. می شود خال های برنده را دزدید. می شود خال های برنده را تقلب کرد. می شود بازی را با تقلب برد. سخت بود اما. سخت و سرد و بد.
حالا اما دیگر قاعده ی بازی را خوب می دانم پس ِ همه ی این سال ها…
حالا دیگر خال ها را می شناسم. یاد گرفته ام حساب خال ها را نگه دارم. تقلب را هم بلدم. اما دیگر حتی حوصله ی تقلب را هم ندارم. دیگر برایم مهم نیست کارت های دستم قوی باشند یا نه. دیگر اهمیتی ندارد برنده ی بازی من باشم. انگار برنده و بازنده مفاهیمشان را از دست داده اند. حالا یاد گرفته ام بازی کنم، بازی کنم، بازی کنم.فقط با کارت هایی که در دستم هست.
حالا می دانم بازی تا ابد رهایم نخواهد کرد. و من جایی کناره ی میز، عاقبت به خواب خواهم رفت… .
برنده ندارد این قمار. دل تنگی دارد و درد دارد و انتظار…



