سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود

نجوا، شوهر و دو بچه‏اش را گذاشت و با یک مرد فرار کرد؛ این، حرفى بود که دَر و همسایه و دوست و آشنا مى‏زدند. راست بود. جوانَک به‏حدى خوش‏قیافه بود و چنان اندام بلند و متناسبى داشت که حاضرم سوگند بخورم نود و نه درصد زن‏ها و دخترها با دل و جان تن به فرار با او مى‏دادند؛ حتى زن‏هاى شوهردار و به‏ظاهر خوشبخت… . امتحان کردنش کارى نداشت، کافى بود یک هفته این جوانِ غریبه، این شاهین، با چنین زن‏هایى تنها مى‏ماند… .

آمده بود و درست توى کوچه‏اى خانه اجاره کرده بود که نجوا و شوهرش نیما مى‏نشستند. توى خیابان چهلستون پینه‏دوزى داشت. البته کسى مُنکر خوش‏قیافگى‏اش نبود، ولى ترکیبِ همیشگى کار و رنج به شکلِ زودرسى کمى پیرش کرده بود. از این گذشته، مردى که روزى ده/دوازده ساعت در حاشیه ی یکى از شلوغ‏ترین خیابان‏هاى تهران با آن‏همه گرد و خاک و دود گازوئیل مى‏نشیند، با ظاهر چندان جالبى به خانه بر نمى‏گردد.

شاهین همه‏چیز را گذاشت و رفت؛ پولى را که پیش صاحب‏خانه ودیعه گذاشته بود و یخچال و چیزهاى دیگر را. فقط ماشینش را با خود برده بود. نیما سَرش را توى کوچه بلند نمى‏کرد و نمى‏توانست به چشم‏هاى کسى نگاه کند. شاهین، نجوا را بُرد شمال و پنج هفته در جاى نامعلومى با او بود و یک روز صبح که رفت از حوالی زیباکنار آذوقه بخرد، غیبش زد. دو شب و دو روز بعد بود که نجوا خود را به پاسگاه رساند.

شاهین بعدها به سابون نویس گفت که دو سال و نیم پیش از آن بود که توجه مباشر بزرگ ترین زمیندار منطقه گیلان را به خود جلب کرده بود. روزى که براى کار به دیدن مباشر رفته بود، او داشت با دو مرد بحث مى‏کرد… .

شاهین بعدها گفت که آن‏روز مباشر با او خیلى خوش‏رفتارى کرد. دستور میوه و چاى و شربت داد و حین صحبت، قول داد که کار خوبى برایش پیدا کند. شاهین سه‏بار دیگر او را دید. مباشر هربار مقدارى پول به او مساعده داد و وقتى شاهین مِن‏مِن مى‏کرد، مى‏گفت: «نگران نباش، بعداً که رفتى سر ِ کار حساب مى‏کنیم.»

شاهین سپس اضافه کرد که مباشر مَردِ خوب و درستکارى بود و بیشتر مردم هم همین نظر را داشتند: «حق کسى رو نمى‏خورد و نمى‏گذاشت زیردستاش حق کسى را پامال کنن؛ مخصوصاً کارگرها و آدم‏هاى فقیر رو»… .

مباشر تنها زندگى مى‏کرد. راست یا دروغ مى‏گفتند با هیچ زنى رابطه نداشت. کم‏حرف بود، ولى شِنَوَنده خوبى بود. بالاخره به شاهین یک کار موقت داد: «به‏موقع بیمه کارگرها رو بده، هر روز نگاه کن ببین کى اَزمون طلب داره، فورى درخواست پول کن تا بهت پول بدم. اگه با کسى سر پول اختلاف پیدا کردى، به خودم بگو. نمى‏خوام سر کار آقا و خودم اسم‏مون بَد در بره.»

شاهین بعدها به سابون نویس گفت: «کَم‏کَم دوست شدیم؛ خیلى. احساس برادر کوچکتر رو بهش داشتم. واقعاً هم شایستگى‏شو داشت. ادعاى خوبى نداشت و هیچ‏وقت نشیندم از کسى بد بگه. با این‏که دیوونه‏وار کار مى‏کرد و خیلى خسته مى‏شد، ولى هیچ‏وقت سر کسى داد نمى‏زد.»

آنها گاهى که بى‏کار مى‏شدند از این در و آن در صحبت مى‏کردند. شاهین از زندگى خودش مى‏گفت و مباشر از بچگى‏هایش. یک‏شب که فضا خیلى گرم و صمیمى بود، مباشر پیشنهاد یک کار جدید و خیلى پول‏ساز به شاهین داد و حِینِ حرف‏هاش گفت: «تو خیلى خوشگلى و خیلى هم خوش‏هیکل، بنابراین از پس این کار برمیایى.»

شاهین حیرت کرد. فکر نمى‏کرد مردِ آرام و گوشه‏گیرى مثل او خیلى راحت پیشنهاد کند که: «مى‏خوام اونو بُکُشى، ولى بدون این‏که جونشو بگیرى. من برات توضیح مى‏دم و مطمئنم که از پس این کار برمى‏یاى.»

شاهین گفت: «منظورتونو نمى‏فهمم.»

مباشر دستش را با ملایمت روى شانه او گذاشت و گفت: «تو از من یه کار پردرآمد و آینده‏ساز خواستى، من هم پیشنهادى به تو دادم. خوب فکرهاتو بکن، اگه از این کار، مَحَلِش و حقوق ماهیانه‏ات راضى بودى، من در خدمتم.»

و بعد گفت: «من درباره تو زیاد فکر کردم، در ماجراجویى و در عین‏حال وفادارى‏ات شک ندارم. پشیمون نمى‏شى.»

شاهین براى پشیمان نشدنِ بیشتر، نه‏تنها از تجربه دروه سربازى‏اش در پادگان جِى و آشنایى با تهران، خصوصاً شمال شرق استفاده کرد، بلکه چهار ماه آزِگار در مسافرخانه زندگى کرد و تمام این مدت کوچه و پسکوچه‏ها و بنگاه‏هاى معاملات ملکى اطراف خانه نیما را زیر نظر و پرس‏وجو گرفت تا بالاخره توى آن کوچه خانه‏اى اجاره کرد. تمام اینها هزینه داشت، اما مُباشر مرتب و بیش از اندازه کافى پول مى‏فرستاد.

شاهین خیالش که از جا آسوده شد، وقتش را گذاشت روى نقطه شروع رابطه با نجوا. اول با مهربانى و گرفتن لُپِ دُختر هَشت‏ساله نجوا شروع کرد و بعد دادن یک بستنى به او و بعد که فهیمد نجوا زنِ حسابگر و پول‏دوستى است، روزى که وانتِ هندوانه‏فروشى آمد سر ِ کوچه، بعد از سلام و احوالپرسى گرمى که شروعش به روزها پیش برمى‏گشت، گفت: «بیایین شما هم هندونه ببرین.»

این حرف را موقعى گفت که از همسایه اثرى نبود و دختر هشت‏ساله مهین داشت وسط کوچه لِى‏لِى‏بازى مى‏کرد. مهین گفت: «چَن وقت پیش خریدیم.»

شاهین گفت که مى‏شود باز هم خرید و نگه‏داشت. ده یازده کیلویى هندوانه برایش خرید؛ هندوانه‏هایى که از قضاى روزگار همه‏شان سرخ و شیرین و آبدار بودند. شاهین پولِ چندان خرج نکرد، نجوا هم زنى نبود که حتى با کامیون هندوانه تسلیم مردى شود، اما اگر آن مردِ جوانِ خوش‏قیافه‏اى باشد که با حرکت‏هاى حساب‏شده دست از سَرش برندارد، آن‏وقت کار به همان‏جایى مى‏کِشَد که کشید.

نجوا که ناپدید شد، و مردم که از قضیه بو بردند، با چه سرنخى مى‏خواستند دنبالش بیفتند؟ جز رنگ سفید ماشینش که تعدادشان در ایران سر به فلک مى‏زد، هیچ ردى از او نداشتند.

شاهین به آن‏چه ممکن بود پیش بیاید (که هرگز هم پیش نیامد) فکر نمى‏کرد، بلکه به مُباشر فکر مى‏کرد. بعدها به سابون نویس گفت: حق با مباشر بود و او روى تمام حرف‏ها و قول‏ها ماند: «مدتى بعد از مأموریتم، پول کلانى به من داد که تونستم این مغازه را بخرم. ماشین را هم کم و بیش از سر ِ لطف او دارم. حتى اگه ده‏درصد اون پول رو مى‏داد، باز دلخور نمى‏شدم، چون خوشحالش کرده بودم.»

شاهین آن‏قدر مباشر را خوشحال کرده بود که او نتوانست خودش را کنترل کند، شاهین را بغل کرد و زد زیر گریه: «اون لحظه‏ها هیچ‏وقت یادم نمى‏ره.»

شاهین به سابون نویس گفت: البته دوست داشتم که حقیقت را مى‏گفت؛ و مى‏گفت که آن مردِ فارس خُردشده، چه کرده بود. آن‏وقت مِهرم نسبت به او بیش تر هم مى‏شد؛ چون در دنیا هیچ‏چیز هولناک‏تر از بقایاى یک آدم فروپاشیده نیست و هیچ‏چیزى با شاد کردن چنین آدمى برابرى نمى‏کند. اما چرا باید از فروپاشیدن یک مرد پینه‏دور خوشحال شود؟ چه رازى وجود داشت؟ و آیا حاضر مى‏شد آن را برایم برملا کند؟

گفت؛ البته نه‏همان شبى که از مأموریتم برگشتم، بلکه چندشب بعد. اشتباه نمى‏کردم او تا مغز استخوان و حتى عمیق‏تر شکسته بود؛ از دوازده سال پیش که نیما از ده‏شان آمده بود به شهر و شاگرد یک پینه‏دوز شده بود، مباشر داشت زنده‏زنده مى‏پوسید. نیما در خیابانى کار مى‏کرد که دخترى به اسم شیرین با خانواده‏اش زندگى مى‏کرد. زود فهمید که دختر هم نامزد دارد و هم سر و گوشش مى‏جنبد. و بعد که با شیرین روى هم ریخت فهمید که او نامزدش را وادار کرده که حتماً برود دانشگاه و لیسانسه شود: «اگه منو مى‏خواى راه‏حلش اینه.»

نامزدش، خسرو خان پسردایى‏اش بود و دیپلم داشت و مى‏توانست معلم شود یا کارمند بانک یا یکى از اداره‏هاى کشاورزى و این‏جور جاها. ظاهراً عشق و علاقه قوى‏تر بود، چون خسرو خان دو سال آزگار خواند و خواند تا توانست برود رشته اقتصاد دانشگاه تهران. هنوز داشت درس مى‏خواند که شنید شیرین حامله شده است و پدر ِ بچه شیرین، همان دخترى که آن‏همه براى مدرک شوهر آینده‏اش حرص مى‏زد، کسى نیست جز شاگرد بى‏سواد یک پینه‏دوز. و بعد قضیه فرار نیما پیش آمد و نیمه‏روانى شدن شیرین و زایمان آبروبرباده‏اش و بسترى شدن شیرین در تیمارستان ساری و سپردن بچه به یکى از دهاتى‏هاى دوردست و از همه بدتر تحقیرى که خسرو خان تحمل مى‏کرد. انگار تمام مردم ایستاده بودند و داشتند با انگشت اشاره او را نشان مى‏دادند و مى‏خندیدند. از عصر که این خبر را در نامه خواهرش خواند تا فردا صبح ساعت پنج که از خستگى به خواب رفت، لب به غذا نزد و درعوض با شکم خالى سى و پنج سیگار کشیده بود. به خودکشى فکر مى‏کرد و بهترین راه‏حل ممکن. و این‏که: «اگه قراره سى چهل سال دیگه بمیرم، چرا همین حالا که رسواى شهر و ده شده‏ام، نمیرم؟»

از خودش مى‏پرسید که حالا چه غلغله‏اى این‏جا و آن‏جا راه افتاده و چه‏قدر بعضى‏ها خوشحال شده‏اند. فقط سه ساعت خوابید، بعد که بیدار شد، نمى‏دانست چه کند. چاى مى‏خورد، سیگار مى‏کشید، در اتاقش قدم مى‏زد: «کاش دنیا زیر رو بشه! کاش تموم دخترها حامله بشن و تموم زن‏ها شوهرهاشونو توى بغل زن‏هاى دیگه ببینن!»

دیگر به دیار برنگشت، حتى حاضر نشد پدر و مادرش را ببیند یا در مراسم ختم‏شان شرکت کند. مطمئن بود که در مراسم عزادارى آن‏دو هنوز هستند کسانى که با تحقیر نگاهش کنند، و در نهان به او بخندند. گرچه یک‏بار یکى از قوم و خویش‏هایش رد پایى از او پیدا کرد، اما خیلى صاف و پوست‏کنده به او گفته بود که مى‏خواهد تمام گذشته را مُرده بداند، همان‏طور که گذشته او را براى آینده‏اى نامعلوم به مرگ سپرده است.

به او حق دادم، اما چیزى نگفتم. حتى حالا که در بستر بیمارى طولانى مدتى افتاده، نمى‏دانم چه بگویم که حق سابون ادا شود. فقط او با لجاجت مى‏گوید:

«ایمان دارم که اون‏چه شیرین سر من آورده، در فکر دیگران فقط یه معنى مى‏ده، حقارت! حالا مى‏خواد یه غریبه باشه یا آدم نازنینى مثل تو.»

و سرش را تکان مى‏دهد و نجواکُنان مى‏گوید:

«این جور زخم‏ها فقط با مرگ خوب مى‏شن…»

۵ کف کرده »

  يک کف کرده به نام kiana مرداد ۳, ۱۳۹۰ در ۸:۰۰ ق.ظ

چقدر خوب خیانت رو می نویسی ، کاملا حس میشه. ولی دیگه بس نیست

  يک کف کرده به نام maryam مرداد ۳, ۱۳۹۰ در ۸:۴۵ ب.ظ

به نظرت چیزی باید گفت ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

  يک کف کرده به نام محمد میرزائی مرداد ۳, ۱۳۹۰ در ۱۰:۴۴ ب.ظ

هر چه می خواهد دل تنگت بگو…

  يک کف کرده به نام پاکزاد مرداد ۸, ۱۳۹۰ در ۳:۰۵ ق.ظ

اون موقع ها یه مجله بود بنام ” این هفته ” بهش می گفتند پلی بوی ایرانی . یه نویسنده هم بود بنام ر- اعتمادی . تو مجله جوانان می نوشت . یه سایت هم بود به اسم ۳k .
نوشته های شما اصلا هیچ شباهتی به اونا نداره .

دوست هم دوست های قدیم . حیف که من خیلی اعتماد می کنم .
زخم های روی سرم اصلا هیچ ربطی به چماق دوست نداره . فقط بیخودی سعی می کنم همه آدما را دوست داشته باشم . بعد که چماق تو سرم میخوره یه مدتی خودمو سرزنش می کنم . بعد دوباره روز از نو

  يک کف کرده به نام علیرضا مرداد ۳۱, ۱۳۹۰ در ۱:۰۴ ق.ظ

اگه منو میخوای راه حلش اینه!
(:

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>