سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و می خواهی رقاصه ی مرا ببینی؟

فکر می کردم باید جمع و جور کنم. کوله بارم را سنگین کنم. توشه ی سفر. نقشه ی راه. این آخری ها جعبه ابزار. نظریات مختلفی در بابِ زیستن. زیاد طول نکشید، یا من چشم باز کردم و احساس کردم زمان زیادی نگذشته. دریافتم نیاز به چیزی ندارم. همین خودم را حمل کنم خودش خیلی است؛ سبک و چابک.

دو کلمه ای که قرض گرفتم، از کسی یا چیزی؛ یادم نیست. نمی خواهم به یاد بیاورم. می خواهم فراموش کنم. اما هنوز یکسالش تمام نشده بود. موهای صاف و لختِ بلند داشت و چشمهایش مثل دو یاقوت سرخ بودند. آدمیزاده بود یا تخمِ جن؟ آن اوایل این تفاوت ها برایم معنا داشت. بین این دو و خیلی چیز های دیگر مرز وجود داشت. این اواخر هیچ چیز با چیزی مرز ندارد. همه ی مرزها برداشته شده و دنیا مثلِ کف دست یکدست و مجاز است.

می توانم از دیوارِ نازکِ خانه ها در زندگی روزمره که جریان دارد، دعوای بچه ها و قهرهای زن و شوهری و خنده و شادی شام های دسته جمعی شریک شوم. به سادگی. در همان حین که کتری را در زیر شیر آب پُر می کنم و به تکه های نان که مورچه ها به دهان گرفته اند، چشم می دوزم. یا کتابِ نیمه تمامم را بردارم و از پشت شیشه ی پنجره ی اتاق خواب که در تاریکی فرو رفته در روشنایی ای که از پنجره ی خانه های روبرو بیرون می زند، یک خط از کتابم را مرور کنم و یک نگاه، ممتد و طولانی به آن قاب های کوچک، زندگی را مرور کنم.

آن اوایل اینها هم با هم فرق داشت. بینِ دنیایی که بر صفحه ها ریز ریز حروف چینی می شد با دنیایی که می شد روی آسفالتِ کوچه ها و خیابان هایش قدم زد، مرز وجود داشت. یکی واقعی بود یکی غیر واقعی. یکی درست بود یکی غلط. یکی خوب بود یکی بد. یکی زشت بود یکی زیبا. یکی خواستنی بود یکی نخواستنی.

خودم را حبس کرده بودم در خانه ام و تصمیم داشتم تا خودم را، دقیقتر بگویم جای خودم را میان این مرزها پیدا نکنم، قدم از قدم برندارم. خسته بودم از بس پا روی مرزی گذاشته بودم و بیشتر خسته از این بودم که تمام بلندپروازیهایم سرانجام شکست خورده بودند. همه ی مرز گشایی هایم؛ همه شکست خورده بودند و من همچنان مثلِ سالها پیش در محدوده ی کوچکی که یک خانه ی سی متری اجاره ای بود با اسباب اثاثیه ای حقیر شامل یک تشک و لحاف، یک گاز رومیزی و یک یخچال خراب که به عنوان کمد هم استفاده می شد، دوتا گلیم و چند خرده ریز بی مصرف دیگر و کارتن کارتن کاغذ و کتاب سر می کردم.

نمی خواهم به یاد بیاورم قبل از این کجا بودم و زندگی را چگونه می گذراندم. سالها بود در این خانه که صاحبخانه اش مُرده بود و ورثه سر تصاحب آن اختلاف داشتند، زندگی می کردم و هنوز نتوانسته بودم قدم از قدم بردارم. می ترسیدم. می دانستم اجازه ندارم. تبعید شده بودم به آن تکه جا و اجازه ی هیچ حرکتِ اضافی نداشتم. بیشتر فکر می کردم.

این بار باید هوشیارانه مهره هایم را حرکت می دادم. همین دو سه سرباز مردنی و وزیر افسرده ی ناامید شاید می توانستند کلاهِ کجِ پادشاهی را، راست بر سرم نگه دارند، اگر این بار هوشیارانه تر حرکت می کردم و حالا سالها می شد کارم این شده بود هوشیاری ام را تیز کنم، با دقت همه ی حرکات اضافی را از بین ببرم، و ریشه و ته و توی همه ی راه های ممکن را درآورم و در نهایت به چنان سکونی دچار شوم.

ساعت ها به جوشیدن آب، و لحظه لحظه سرد شدنِ تنِ لیوان های سیاهِ چای خیره می شدم. حرکتِ تندِ رفت و برگشت نور بر تنِ یک یکِ حجم های درشت و ریز اطراف و شمردن ترک های بدنه ی دیوار یا سوسک های ریزی که هرسال بر تعدادشان اضافه می شد و من نمی توانستم جای خودم را پیدا کنم. کم کم در پی افکار بلند و طولانی ام به این نتیجه رسیده بودم که هیچ جا، جای من نیست جز همانجایی که ایستاده ام. همان جایی که نشسته ام و بعد قید زمانی هم در یادداشت هایم بر این ملاحظات اضافه می کردم:

اکنون همان جایی که نشسته ام. اکنون همان جایی که ایستاده ام…

و بعد به بخار چای، که مثلِ زنی زیبا و باریک می رقصید و می پیچید خیره می ماندم آنقدر که دیگر چشمانم جایی را نمی دید. نه زنِ زیبا را، نه تَرَک های دیوار و نه هر آنچه که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم.

او هم یکی از چیز هایی بود که نمی خواستم ببینم. چهره ی من بود. خودِ خود من و چیزی بیرون از من. او هم مثل تمام چیزهایی که می خواستم ببینم و نمی خواستم ببینم مرزی را در خود حمل می کرد. مرزی بین درونِ من و بیرونِ من، و او بیرونِ من بود. با دو چشمِ یاقوتی سرخ که در آتش، صیقل می خورد. همیشه هم آتش نبود. گاهی آب بود.

دستش را گرفتم و در همان حال که سعی می کردم یاقوت ها را جدی نگیرم یا پیشِ خود آنها را دو تکه بَدَلِ کم ارزشِ حقیر فرض کنم، گفتم:«میبینی هیچ راهی نیست، فقط مرز است. تو آن بیرونی من این درون. هیچ راهی نیست.»

گفتم:«تلاش نکن. من امتحان کرده ام.»

گفتم:«می خواهی رقاصه ی مرا ببینی؟ با دو پـسـتـانِ سفید و پاهای بلند که نوکِ پا نوکِ پا می رقصد آنقدر که از حال برود و بمیرد.»

گفتم:«می خواهی مرگِ رقاصه را به چشم ببینی؟ من هر روز، روزی ده بار شاهد این خودسوزی دیوانه وارم . هر پیچ و تابِ کمر باریکش را حالا دیگر از حفظم. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کند.»

گفتم:«من موهایت را دوست دارم.»

دست کشید به موهایش و یاقوت ها در حوضِ آبی که به گمانم به چشمه ای راه داشت، جِلِز و وِلِز صدا دادند. از آن به بعد مرتب به موهایش دست می کشید و آنها را شانه می زد. دوست داشت وقتی که برای تماشای مرگِ رقاصه به خانه ام می آمد، در یک لحظه ی بیخودی، که درست لحظه ی اوج و فرو افتادن رقاصه بود و هربار با دفعه ی قبل فرق داشت، انگشتانم را ناگهان به میان موهایش بَرم و موهایش را به هم بریزم.

از آن به بعد مرتب برای تماشای آن رقصِ نفس گیر به خانه ام می آمد و من کم کم شروع کردم به شمردنِ کلمات و هجاها و حروفی که با هم رد و بدل می کردیم؛ هنگامیکه که بعد از مرگِ رقاصه و شور و هیجان و خلسه ی در پی آن، لیوان های سیاهِ چایمان را سر  می کشیدیم.

همیشه تعدادِ حروف و کلمات یک اندازه بود. نه کمتر نه بیشتر. هرچند هربار با دفعه ی قبل فرق می کرد.

گفتم:«تو می گویی مرزی وجود ندارد. اما من به تو ثابت می کنم. من مدرک دارم.»

و به انبوه کاغذها و کتاب ها اشاره کردم.

گفتم:«دستت را بده. دستِ تو گرم است. دستِ من سرد است. این فرقِ ماست. این مرز بین ماست.»

گفتم:«بین آنهایی که تعدادِ دقیق ترک های دیوار خانه شان را می دانند با آنهایی که نمی دانند، فرق است. قبول کن.»

گفتم:«بین آنهایی که در یک وجب جا که آن هم مالِ خودشان نیست و ورثه سرش اختلاف دارند، زندگی می کنند با آنهایی که همه جا فرشِ قرمزی است زیر پایشان، فرق وجود دارد.»

گفتم:«بین آنکه دارد با آنکه ندارد، مرز است. استثنائا این بار فرق نمی کند آن چیز چه باشد. در هر حال فرق است.»

گفتم:«خودت می دانی اما بینِ یاقوت و بدل فرق است.»

و به چشمهای سرخش زل زدم بلکه متوجه اندک تغییری در آنها شوم. چشمهایش آرام و جدی در آتش می سوختند. لیوانِ سرد را که تنها در آن تفاله ی چای باقیمانده بود، به پیشانی داغم چسباندم و گفتم:«من موهای تو را دوست دارم. بین دوست داشتن و دوست نداشتن موهای تو فرق است.»

گفتم:«کاش رقاصه ی من هم موهای تو را داشت… می بینی بین رقاصه ای که موهای صاف و لختِ بلند دارد و رقاصه ای که بدون مو می رقصد هم، فرق است.»

صحبت هایمان به اینجا که می رسید، او بلند می شد، میان موهای آشفته اش دست می کشید، لیوانِ خالی چایش را کنار لیوان من می گذاشت و از در بیرون می رفت و فردا روز، برای تماشای مرگِ رقاصه باز برمی گشت.

گفتم:«حتی بین وقت هایی که تو به موقع می آیی یا وقت هایی که دیرتر می آیی و اولین دور رقص رقاصه را از دست می دهی، فرق است.»

گفتم:«حتی رقاصه هم متوجه فرق هایی شده است.»

گفتم:«خنده دار است اما یاقوتی که در چشمِ چپِ تو می درخشد، با یاقوتی که در چشمِ راستِ تو است، فرق است.»

گفتم:«بین موهایت وقتی که تازه آمدی با وقتی که می خواهی بِروی، فرق است. هر چند من این فرق را دوست دارم.»

اینجا که می رسید، او بلند می شد که برود. و یک روز… دیگر نیامد. آن روز رقاصه هم متوجه این فرق شد و دیگر نرقصید. آن روز هر چه تلاش کردم تعدادِ ترک های دیوار را به خاطر نیاوردم و نتوانستم رفت و آمدِ نور را بر اشیاء اتاق محاسبه کنم. تحمل این را هم نداشتم که در آن یک تکه جا بند شوم.

از خانه بیرون زدم. نور شدیدِ روز و  نرمی خنکِ باد دست و صورت و تنم را آزار می داد. خودم را محکم بغل کردم و کمی خم شدم. آنقدر که نور و باد صورتم را آزار ندهد. چند کوچه و خیابان را زیر و رو کردم. اثری از او نبود. از چند نفر سراغش را گرفتم. کسی از او خبری نداشت. خیلی راه رفتم. زمان زیادی دنبالش گشتم. تا آنجا که میتوانستم به تک تکِ خانه ها سر زدم. به هر آنجایی که می شد حدس زد جای دو چشم یاقوتی با موهای صاف و لختِ بلند باشد. به هر آنجا که می شد حدس زد رقاصه هایی مثل رقاصه ای که من در خانه داشتم، پیدا شود…

و در آخر برگشتم. به همان تکه جای خودم. به سراغ کتاب ها و کاغذهای خودم که کرور کرور محاسبات من را در خود ثبت کرده بودند. برگشتم و حالا که قصه ام را برایتان گفتم، حالا که قصه ام را برایتان می گویم، دیگر شک ندارم. گاهی بینِ یاقوت و بدل فرقی نیست. باید مراقب بود. آن یاقوت ها بدلی نبودند. آن یاقوت ها اصل بودند… .

۱ کف کرده »

  يک کف کرده به نام unknomn فروردین ۲۲, ۱۳۹۰ در ۴:۴۹ ب.ظ

ghashang bud , kheili

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>