سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

سابون و خود فریبی مرد…

ناستانکا دختر زیباروی و محجوب با مادربزرگ کور زندگی می‌کند. مادر بزرگ سخت‌گیر است و برای کنترل دختر، لباسش را به لباس خود سنجاق قفلی می کند. ناستانکا روزها در انزوای کامل کنار پیرزن مشغول گلدوزی است. آمدن مستاجر جوانی این وضع را تغییر می‌دهد. خواندن رمان‌‌هایی که او برای ناستانکا و مادر بزرگ می‌آورد و بخصوص رفتن به تئاتر، روحیه دختر را دگرگون می‌سازد. زین پس زندگی در انزوا برای ناستنکا بیشتر از پیش تحمل‌ناپذیر است.

او عاشقِ جوانِ مهربان می‌شود ولی قادر به بیان آن نیست. ناستانکا به محض دیدن مرد، مثل آلبالو سرخ می‌شود. ناستانکا بخصوص از این که مرد از ماجرای سنجاق بودنش به مادربزرگ خبر دارد، خجالت می‌کشد.

ولی هنگامی که مستاجر تصمیم به ترکِ سن پترزبورگ می‌گیرد، ناستانکا از خود بی‌خود می‌شود. بقچه ی لباس‌هایش را زیر بغل زده به اتاق مرد جوان می‌رود و در آنجا از شدتِ التهاب بیهوش می‌شود. دختر بعد از این که به هوش می‌آید، به مرد اظهار عشق می‌کند و خواهش می‌کند او را از این وضع نجات داده و با خود ببرد.

مرد جوان نیز به ناستانکا ‌علاقه مند است، ولی بضاعت مالی کافی برای ازدواج ندارد. در نهایت قرار می‌گذارند که مرد به دنبال تدارکِ مقدماتِ ازدواج برود و درست یک سال دیگر همدیگر را ملاقات کنند.

یک سال بعد دختر هر روز سر قرار می رود و تا دیر وقت منتظر می‌ماند، ولی از مرد خبری نمی‌شود. در غروبی، مردِ مستی مزاحمِ دختر می‌شود و جوانی به کمک او می‌آید. این جوان، مرد عجیب و غریبی است. او بسیار گوشه گیر است و در اِنزوا زندگی می‌کند. جوان توانایی ارتباط با دیگران را ندارد و به خصوص در برابر زن‌ها دست و پایش را گم می‌کند. زندگی‌اش بیشتر در خواب و خیال می‌گذرد… .

دخترِ «بی‌تجربه» و جوانِ «عجیب و غریب» چهار شبِ پی‌درپی با هم دیدار می‌کنند. دختر در همان ابتدا از مرد قول می‌گیرد که «عاشقش نشود». مرد هر چند بسیار شیفته‌ی ناستانکا است، اما خواستِ دختر را قبول می‌کند. مرد به دنبال مستاجر سابق می‌گردد تا نامه دختر را به او برساند، اما تلاشش به نتیجه‌ای نمی‌رسد. بالاخره در شبِ چهارم مرد به دختر اظهار عشق می‌کند و دختر نیز که از نیامدن جوانِ مستاجر سرخورده است، عشق او را می‌پذیرد. آنها تصمیم به ازدواج می‌گیرند. در اوج شادی هستند و سر از پا نمی‌شناسند، چند ساعتی در خیابان‌ها می‌گردند و قرار و مدار‌ها را می‌گذارند که ناگهان سروکله مرد مستاجر پیدا می‌شود. دختر، مردِ «عجیب و غریب» را ترک کرده و به سراغ عشق قدیم خود می‌رود.

این خلاصه داستانی است که می‌تواند به قلم ر. اعتمادی هم باشد. پس داستایوفسکی، داستایوفسکی نیست، اگر این داستان را همین طور تعریف کند که سابون کرد. او برعکس، داستان را با توصیفِ فضای فکری مردِ دیوانه شروع می‌کند. این که چطور مرد با ساختمان‌ها و اشیا صحبت می‌کند. این که چطور در تصوراتش همه ساکنان شهر را می شناسد و با آنان گفتگو می‌کند، اما با هیچ یک از آنان ارتباطی ندارد… .

بعد با دختر آشنا می‌شود و ما شاهد پژواک نیرومند این برخورد در ذهن خالی و زندگی منزوی او هستیم. در چهار شبِ پی‌درپی آن ها همدیگر را می‌بینند و هر دو از خویش می‌گویند. دختر از مادربزرگ دوست داشتنی اما اُمل و سخت‌گیرش می‌گوید و از سنجاق، از مردِ مستاجر، از عشقش به او و قرار و مدارهایشان… .

مردِ «عجیب و غریب» هم از زندگی‌اش می‌گوید و از انزوا و تنهایی‌اش؛ ذهنِ اوهام زده خویش را پیش روی دختر باز می‌کند. دختر برای مرد دلسوزی می‌کند و از او می‌خواهد که زندگی ارزشمندش را این گونه به هدر ندهد. مرد که در حقیقت در جستجوی همین چندکلام همدردی انسانی است، آتش می‌گیرد و شعله‌ور می‌شود!

فیودور میخاییلوویچ داستایوفسکی همچون خدایی داستان را به اوج می‌برد، تا جایی که مرد دوباره تک و تنها آن بالا می‌ماند! خواننده در هر سویش قعرگاه‌های روحِ آدمی را می‌بیند.

در این اوج و تنهایی، که امید و عشق بار دیگر از دست ‌رفته‌اند و آتشی که چهار شب برافروخت خاموش گردیده است و همزمان با برگشتِ مرد به زندگی سرد و خاکستری، سوالی در ذهن خواننده جوانه می‌زند:

آیا مرد به دلیل نامردمی‌های اجتماع به انزوا رسیده و این طور «عجیب و غریب» شده است یا برعکس، از آن روی که شخصیتی «عجیب و غریب» داشته‌ در انزوا افتاده است؟ و آیا سرنوشت بشر این گونه ساده و حسابگرانه تعیین می‌گردد؟

عشق یعنی حسابگری دختر (و مرد) یا خودفریبی مرد (و دختر)؟ و…

ولی دقیقا چند جمله پایانی داستایوفسکی منظری دیگر را می‌گشاید و بر تمامی آن چه که گذشت نوری دیگر می‌تاباند.

داستایوفسکی در چند جمله کوتاه بُرشی به پانزده سال بعد می‌زند. مرد همچنان تنهاست، اما او به هیچ وجه از دختر آزرده نیست، بلکه سپاسگذار ناستانکای عزیزش است.

می‌گوید:

از آن روی دعوت‌اش را نپذیرفت و به مجلس عروسی ناستانکا نرفت، تا مبادا شادی دختر به واسطه دیدن او رنگی از غم بگیرد…

چند جمله پایانی فقط اعاده حیثیت از مرد «عجیب و غریب» نیست، بلکه در عین حال دیدگاهی جدید بر زندگی و سرنوشت آدمی می‌گشاید. نشان می‌دهد که زندگی انسانی با وجود (و یا دقیق‌تر بگوییم: علی رغم) همه کاستی‌ها و باوجود ناکامل بودن انسان، عمقی غیر منتظره دارد و در لایه‌های متفاوتی جاریست.

زندگی می‌تواند چیز دیگری نیز باشد.

کف کرده اي حضور نيافته »

کف کنيد

کد هاي مورد استفاده در کف
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <s> <strike> <strong>