سابون

مهم نیست صابون را با«ص»بنویسیم یا با«س» مهم آنست که کف کند.

Archive for مرداد, ۱۳۸۹

سابون و حرمَتِ وزنِ کلمات

کلمه‌ ها هم ، وزن ِ خودشان را دارند، سنگینی ِ خودشان را. می‌نویسی‌ اِشان که خلاص شوی ، خودت را خلاص کنی از سایه‌ی سنگینی که انداخته روی حس ‌ات ؛ می‌خوانم و سنگینی اش شُرّه می‌کند روی دلم.کلمه‌ها هم تنِ خودشان را دارند، مرز خودشان را، حد و حریم خودشان را.

تا حال نشسته‌ای بشماری با این الفبای محدود، با این کلمات عقیم و سرگردان، چند بار می‌شود گفت «دوستت دارم»؟ که هربار تازه باشد این دوستت‌ دارم‌ ها که هربار تکرار مکررات نباشد؟

مگر چند بار می‌شود کسی را دوست داشت که هر بار بخواهی کلمه‌ تری پیدا کنی برای دوست داشتن ‌اش جز همین «دوستت دارم»ای که تنها حلقه‌ی اتصال من و توست.

آدم‌ها زندگی می‌کنند برای دوست داشتن، برای دوست داشته شدن و این «دوستت دارم»ها به تعداد تک‌تک آدم‌های عالم تکرار خواهد شد. من «دوستت دارم»های زیادی را به خاطر می‌آورم، تو هم… ؛ همه‌ اِمان «دوستت دارم»های خودمان را داریم، بارها و بارها.

با هر «دوستت دارم»ی زندگی رنگ می‌گیرد و بو می‌گیرد و برق تازه‌گی می‌بارد از سر و رویش  ؛ بی ‌هر بار ِ آن زندگی به یک‌باره از شکل می‌افتد بی‌رمق می‌شود.مات و کدر و بد رنگ به جا می‌ماند.

من و تو که دیگر خوب یاد گرفته‌ایم هیچ‌ کس نمی‌میرد بی این «دوستت دارم»ها با این «دوستت ندارم»ها… ؛ ها؟

جهت مطالعه ادامه سابون کاری کلیک کنید »

Share

سابون و آغشتگی…

هیچ دیدی وقتی میری کافه چایی سفارش می‌دی، خانم کافه‌چی برات یه بشقابچه میاره که درونش یک دستمال‌کاغذی چارتا شده‌ است؟ روش یه لیوان آب جوش و کنارشم یک تی بگ (شما بخوانید چای کیسه ای) ؛ بعد دیدی این کافه‌چی هیچ‌وقت به مغزش خطور نمی‌کنه یه ظرف کوچیک دیگه هم بیاره که اون چای کیسه ای ِ خیس‌شده رو بشه گذاشت توش؟که آدم مجبور نباشه بذارتش کنار لیوان. که هم بی‌ریخت شه، هم دستمال‌کاغذیه نابود بشه. بعد دیدی وقتی چای کیسه ای رو می‌زاری گوشه‌ی بشقاب، هرچه‌ قدر حواستو جمع کنی بالاخره یه گوشه‌ی کوچیکش می‌گیره به دستمال و خیسیِ قهوه‌ای ا‌ش با یه سرعتِ یواش و ملایم راه میفته تو تن ِ دستماله، که همین‌جور که داری نرم‌نرمک با شکلاتِ رو کیکت بازی می‌کنی، می‌بینی اون قهوه‌ای ِ ملایم ِ خیس از همون گوشه‌ی کوچیکِ بی‌هوا، نشت کرده به تمامِ دستماله، همه‌ی همه‌ شو آغشته کرده، آروم و بی‌صدا.

کافه هیچکاک-شهر برمن-کشور آلمان

بعضی آدم ها هستند که حضورشون، بودن‌ شون از همین جنسه. که خیلی آروم گیر می‌کنن به یک گوشه‌ی زندگی‌ ات، به یک گوشه‌ی کوچیکش؛ بعد همین‌جور بی‌صدا و یواش نشت می‌کنن به زندگیت، به تمام زندگیت.

چشم باز می‌کنی می‌بینی روزهات چه‌ همه آغشته‌ی اون آدمه‌ هست، بی‌که حتی فکرشم کرده باشی. که اصلا شده جزو تیکه‌های اجتناب ‌ناپذیر زندگی. جزو اغلب‌هاش، جزو بایدهاش حتی.

انگار ذات آغشته ‌گی به همین جاری بودنِ مدام است.

به همین آرام لغزیدن‌ های مکرر، به سُر خوردن‌های بی‌صدا. لابد به گاهی هم افتادن‌ها و افتادن‌ها و دوباره باز بلند شدن‌ها و سُر خوردن‌ ها ؛ سیال ِ پاره‌ خط‌های پیاپی.

Share

سابون و هم اتاقی

خیلی سال پیش، اون دور دورا که هیچ کی نبود ، مردی  نیمه‌شب وارد اتاق دو تخته‌ی مهمان‌خانه‌ی ارزان‌قیمتی می‌شود. اتاق تاریک است، مرد دیگری روی آن یکی تخت خوابیده و نمی‌خواهد که مرد تازه‌ وارد چراغ را روشن کند، تازه باید مواظب هم باشد که پایش به چوب‌ زیربغل مرد که به دیوار تکیه داده‌ شده، نگیرد و نیفتد. مرد تازه‌ وارد برای هم‌اتاقی کم‌حرف و بی‌حوصله‌اش می‌گوید که آمده به این شهر، تا فردا با اولین قطار برگردد به شهر خودش. می‌گوید باید حتما به اولین قطار برسد، تا وقت عبور از شهر خودشان، از یکی از پنجره‌های قطار برای پسرش دست تکان بدهد. چون پسرش هر روز می‌رود کنار ریل‌ها و برای مسافرهای قطار دست تکان می‌دهد؛ و هر روز غمگین برمی‌گردد خانه ؛ چون کسی از توی قطار به شوق دست تکان دادن او جواب نداده است!!!مرد بی‌حوصله در جواب چیزی نمی گوید.

طرحی از کلمات منطقی و بی‌رحم در ذهن می ماند، که مرد باید کاری کند که پسرش با واقعیت زندگی آشنا شود، نه این‌که بیشتر فریبش دهد.

ماجرا این طور تمام می‌شود که مرد صبح دیر از خواب می‌پرد  و می‌بیند که مرد هم‌ اتاقی رفته و او را بیدار نکرده. غمگین، خودش را به اولین قطار می‌رساند و به خانه، جایی که پسرش خوشحال می‌پرد بغلش و تعریف می‌کند که امروز یکی، با دستمالی که به چوب زیربغلش بسته بوده، از پنجره‌ی قطار به دست تکان‌دادنش جواب داده است…

Share
« برگی دیگر از صفحات صابوني · برگی دیگر از صفحات سابوني »